حدود دو هفته پیش بود که خانوادم شبش زنگ زدن گفتن فردا میخوایم بیایم خونتون
صبح فرداش ساعتای ۱۰ اینا رسیدن منم واسه ناهار مرغ گذاشته بودم شام هم استانبولی درست کردم
فردا صبحش رفتن داداشم امتحان داشت
حالا دیروز ساعت ۱ ما ناهار خورده بودیم یهو خانواده شوهرم زنگ زدن که داریم میایم خونتون واسه ناهااار
منم غذا به اندازه دو نفر درست کرده بودم ازشم نمونده بود زود یه برنج دم کردم چندتا تن ماهی هم گذاشتم جوشید چون وقت نبود
موندن تا امروز صبح ازش پرسیدم ناهار چی درست کنم چیزی به فکرم نمیرسه
گفت از همون غذا های هول هولکیت که هر سری واسه خانوادم درست میکنی گفتم یعنی چی گفت خودت خوب میدونی گفتم نه خب بگو ببینم منظورت چیه گفت هر سری خانوادت که میان اینجا ۶ متر سفره پهن میکنی غذا های رنگین میچینی خانواده ی من که میان غذایی میزاری جلوشون که حیوونم نگاشون نمیکنه😐
بهش گفتم عزیزم چرا نمیگی هر سری خانوادت که میان بی خبره کاراشون وقتی میرسن پشت در خبر میدن اومدیم درو باز کنید خب وقت نیست میرفتی از بیرون کلی غذای رنگین سفارش میدادی تا ۶ متر سفره پهن کنم بعدشم من مگه چجور غذایی گذاشتم جلو خانوادم که میگی غذای رنگین خانواده ی من ۳ یا ۴ ماه یبار بزور اصرار میان سر میزنن ۱ روز هم بیشتر نمیمونن خانواده ی تو خب همیشه میان و بیخبر قدمشون رو چش من مشکلی ندارم ولی حداقل خبر بدن
برگشت گفت ذاتت خیلی خرابه تفاوتی با گربه نداری بی چشمو رو😐💔💔💔💔💔
میدونم خیلی طولانی شد ولی بگید تقصیر منه؟
خدایییییش تقصیر منه؟