#رمان #سحر برگرفته از داستان زندگی واقعی یک دختر
پارت نهم
با حرف سعيد شکه شدم گفتم بپرس داداش.
گفت سمانه رو يه مدت زير نظر دارم احساس ميکنم کاراش نرمال نيست داره کج ميره تو چيزي ميدوني چون خيلي ازش فاصله گرفتي من ميدونم تو دختر عاقلي چيزي راجب سمانه ميدوني کار خلافي ازش ديدي بگو بزار جلوش بگيريم تا ابرو ريزي بار نيومده.
گفتم نه من چيزي نديدم ولي کلا از اخلاقش خوشم نمياد بخاطر همون ازش فاصله گرفتم سعيد گفت ميخوام يه مدت کنترل کنم رفت و امد شو ببينم با کيا ميره مياد گفتم هرجور خودت صلاح ميدوني ولي تو دلم اشوب بود که سعيد بفهمه سمانه چه گندکاري هايي که نکرده.
رسيديم خونه من قبل سعيد وارد شدم چون اون ماشين برد بزار پارکينگ مامانم وقتي منو ديد با عصبانيت فرياد کشيد اين روز اول دانشگاه رفتنته که انقدر دير کردي سر سال فکر کنم ديگه شبام نياي خونه گفتم اول سلام بعدم من تنها نبودم و با سعيد بيرون بودم الان چرا اينطور ميکني من بچه نيستم انقدر بزرگ شدم که بفهمم تنها تا دير وقت بيرون نباشم شما هم فقط چشت تو اين خونه منو ميبينه.
مامانم همينطور داشت غر ميزد با صداي بلند که سعيد اومد داخل گفتم چه خبره صداتون کلا تو راه پلست گفتم از مامان بپرس ميگه روز اول دانشگاه دير اومدي سر سال شبا نمياي خونه سعيد عصباني شد به من گفت برو تو اتاقت منم چشمي گفتم و زودتر از اون فضا فرار کردم رفتم تو اتاق ولي کلا دلم بيرون بود که بي احترامي نکنه سعيد به مامان گوشم چسبوندم به در که صداشون بشنوم سعيد گفت سحر با من بود جلو دانشگاه رفتم دنبالش تو نميخواد نگران سحر باشي خيلي عاقل تر از خيلياست تو چرا گير دادي به اين يکم حواست به سمانه باشه اونه که داره زيرابي ميره.از صدا مامانم معلوم بود که انتظار اين حرف نداشته گفت تو چيزي از سمانه ميدوني سعيدم گفت فعلا هيچي ولي حواسم بهش هست....
#ایده #جـمیـݪ_رائـع_روعــہ_ابــداع #CLIP_VIDEO #BEAUTIFUL_NICE #هنری #قشنگ #بینظیر #شیک زیبا.بزرگ.شو# #جذاب #خاص