#رمان #سحر برگرفته از داستان زندگی واقعی یک دختر
پارت سوم
اصلا زوری نداشتم بخوام خودم نجات بدم و حاضر به تسلیمم نبودم پرتم کرد رو تخت و در قفل کرد صدا سمانه میشنیدم که با مشت و لگد میزد به در میگفت ولش کن کاری باهاش نداشته باش ولی گوش شنوایی نبود و چند ثانیه بعد صدا سمانه ام نیومد
اون روز بدترین روز عمرم بود چون دخترونگیمو ازم گرفتن حالم خیلی بد بود گیر یه ادم کثیف افتادم همش نفرین میکردم سمانه و اون پسرو.
چقدر خواهر ادم میتونه کثیف باشه.
خیلی حالم بد بود تا چند ساعتی از هوش رفته بودم وقتی چشام باز کردم دیدمهمه چی سر جاشه انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده اومدم بلند بشم که از شدت درد زدم زیر گریه مادرم اومد تو اتاق گفت بیدار شدی سحر من چیزی نگفتم از درد دل وکمر به خودم میپیچیدم مادر گفت الان برات نبات داغ میارم شاید عادت میخوای بشی منم با گریه گفتم نمیدونم ولی من خوب میدونستم دردم چیه دردی که نمیتونم هیچ وقت ازش حرفی بزنم از اون روز من یه ادم دیگه شدم افسرده و گوشه گیر نه مدرسه میرفتم نه کلاس حالم روز به روز بدتر میشد مادرم بهم شک کرده بود هی میومد سراغم و باهام حرف میزد میگفت چیه مشکلت .ولی من نمیتونستم حرفی بزنم فقط گریه میکردم و خودم تو اتاق حبس کرده بودم.
یه شب در اتاق زد شد و سمانه اومد داخل با فریاد گفتم برو گشو بیرون ولی نمیرفت گفت بزار باهات حرف بزنم گفتم لازم نکرده نمیخوام ببینمت ولی اون خیلی ریلکس در رو بست اومد سمتم منم کنار تختم یه مجسمه بود برش داشتم و پرت کردم سمتش و فریاد زدم برو بیرون کثافت...
#رمان #سحر برگرفته از داستان زندگی واقعی یک دختر
پارت چهارم
اونم زیر لب چندتا فحش داد و رفت بیرون یک هفته از مهر گذشته بود و من مدرسه نرفتم هر روز مادر از سرکار میومد و کلی جیغ و داد راه مینداخت که چرا مدرسه نمیری منم فقط سکوت میکردم و هیچ جوابی نمیدادم یه شب نشستم با خودم فکر کردم که من که دیگه بدبخت شدم و نمیتونم ازدواج کنم حداقل برم سراغ درسم و خودم به یه جایی برسونم که بتونم بعدا خرج زندگی خودمو بدم تقریبا ده روز از مهر گذشته بود که من رفتم مدرسه مدیرمون خیلی خوشحال شد گفت سحر چی شده مشکل برات پیش اومد بود مدرسه نمیومدی گفتم نه خانم چیزی نیست.
خیلی دختر ارومی بودم اون اتفاقم بدترم کرده بود کلا گوشه گیر شده بودم تنها امیدم درس بود خودم دوباره سرگرم درسم کردم با درس و کلاس کنکور سر خودم گرم کردم که کمتر یاد اون روز بیفتم.
ادمی شدم که از جنس مخالف فرار میکردم حتی پدرم اصلا دوست نداشتم جایی باشم که یه مرد اونجا باشه بروز سرکلاس هایی که استاداش مرد بود میشستم فقط به امید ایندم تحمل میکردم.
عصرهام میومدم خونه از کلاس کلا تو اتاق درس میخوندم تا وقت شام فقط سر سفره سمانه میدیدم حتی تو یه مدرسه هم بودیم من از کلاس بیرون نمیرفتم تا باهاش چشم تو چشم نشم واقعا ازش متنفر بودم دلیل همه بدبختیام خواهرم بود.
پدرم خیلی بهمون شک کرده بود میگفت شما دوتا خواهر چتون شده چرا مثل دشمن به هم نگاه میکنید منم هیچی نمیگفتم ولی سمانه انقدر پررو بود که سریع با حرفاش ماست مالی میکرد موضوع منم فقط نگاه میکردم .
سال اخرم دبیرستانم با نمرات خوب تموم شد پدرم یه جشن خانوادگی برام گرفت یکم حال و روحیم بهتر شده بود و چیزی به کنکور نمونده بود انقدر تلاش کرده بودم که مطمئن بودم رشته ای که میخوام قبول میشم واقعا همون شد من به ارزوم رسیدم و رشته پرستاری قبول شدم ....