بچه ها سلام
چن روزه باشوهرم قهر ودعواییم
خیلی خیلی دلگیرم ازش با عالم وآدم دعوا داره دیگ خسنه شدم بخدا
شب یلدا خونه مامانم پسرم ۷ سالشه باخالش بازی گل پوچ بازی میکردیهو زانو خواهرم خورد ب دماغ پسرم خون شد من بدو رفنم پیش پسرم خواهرمم اومد
شوهرم اومد وای چی شد دماغش داغون شد من خودم دماغم بچه بودم اینجورشد ک کج مونده حالا ب مامانت بگو بیاد نگاه بندازه گفتم بابا کاری نشده اگ میشکست مگ میشدطاقت بیاره بچه اونم اصرااااار آخرم گف خب بگو مهم نیس گفتم من نگا کردم مهم نیس واس چی مامانم صداکنم مهمون داره
خواهرمم اونجا بود
یهو بلند شد خواهرم رو کرد گف واویلا چ خبرتونه شلوغ میکنینن زشته مهمون داریم با اخم واینا
دیگ من رفتم سرویس اومدم میبینم یه گوشه واستادن سروصدا
منکه رفتم سرویس شوهرم رفته گفته دفه آخرت باشه بامن اینجور صحبت میکنی
خواهرمم اون یکی خواهرمو صدا زده ک ببین شوهرآبجی چی میگ
حالا میبینم خواهرم گریه جلوشوهرتو بگیر
شوهرمم بازتهدید حق نداره خواهرت اینجوری بحرفه
تااینجا دیگ اون خواهرم گف خجالت بکش علی آقا خونه بابامه
حرمت نگه دار
دیگ حالا اومدیم خونه میگ خواهرات حق ندارن پا بزارن خونه ما