مامانم نامادریمه مامان خودم مرده بعد خونواده خودش یکسره هرجابخواد بده میبرنش میارنش خواهر برادر کوچکترم مامانم میخواد بزاره خونه مامانش یکم سروصدا کم بشه داداشش میاد میبره خودشم میاره
یا مثلا قربانی میخواستن بگیرن تو شهرستان دایی بزرگم قربانی خوب بود قصابشم خوب بود میکشت تیکه تیکه میکرد گوشتش قشنگ میداد بعد داییم گفت شما نمیخواد بیاین اینجا خودمون میریم میگیریم وایمیسیم تیکه تیکه کنه میزاریم تو قابلمه میاریم
یعنی از همه لحاظ بهش محبت میکنن مامانش روزی ۳ ۴ بار زنگ میزنه به مامانم حال میپرسه و...
اما واسه من مامانم اصلا زنگ نمیزنه تا من نزنم من هرروز بهش زنگ میزنم
یبار شوهرم میخواست بره ماموریت زنگ زدم گفتم نمیتونه منو بیاره مامانم میگفت:خب آژانس بگیر چی میشه😑 من پولشو میدم اصن
گفتم بحث پولش نیست شبه میترسم
بعد گفت ب بابات گفتم بیاد ولی زود حاظر شو از سرکار اومده خستس معطلش نکنی 😏
بعد بابام هم اومده ما تو مجتمعیم ک نگهبان داره
شوهرم با نگهبان هماهنگ کرده بود ولی شیفتشون عوض شده بود وقتی بابام اومد اونی ک نگهبان بود نمیدونست که بابام بزاره بیاد تو
بعد بابام زنگ زده شوهرم با ناراحتی این چه وضعشه چرا هماهنگ نکردی منو علاف کردن کار دارم بابا 😐
با کلی منت اومد و بردم
یبار دیگم شوهرم ماموریت بود من خونه باباماینا بودم بعد سوییچ ماشین آورده بودم با خودم و عصر بود گفتم بابا منو ببر لطفا سوییچم آوردم شوهرم نمیتونه بیاد دنبالم شبم شوهرم میاد برم غذا بپزم خسته میاد
مامانم نه ب ما چه آژانس بگیر خب
بعد با کلی غر مامانم بابام گفت نه شوهرش نیست ما باید ببریم آوردنم خلاصه
بعد خونواده مامانم ک میان بابام میاد تا در کوچه استقبالشون برگشتنی هم تا در کوچه بدرقشون میکنه اما واسه ما اومدنی مامانم میاد بابام اصلا نمیاد رفتنی هم مامانم ب بابام میگه تو نیا کار داری برو ب کارات برس درحالیکه ما همیشه خودم مهمونامون با شوهرم قشنگ بدرقه استقبال میریم
😭😭😭من خیلی بدبختم
بنظرتون چکار کنم رفتارم تغییر بدم چکار کنم