۲۳ سالمه بچه اول خانوادم..
از روزی که چشم باز کردم آرزو تفریح خوب غذای خوب لباس خوب به دلم موند..
بابام برای کار میرفت یه شهر دیگه ۸۰۰ ۹۰۰ کیلومتر دورتر
کسایی که میرفتن معمولا دو ماه یه بار سه ماه یه بار میومدن سر میزدن به خانواده ولی بابا همیشه پنج ماه شیش ماه یه بار..
اونقد دیر میومد که روم نمیشد باهاش روبوسی کنم پشت مامانم قائم میشدم..کلاس دوم بودیم بابای یکی از بچه های کلاس فوت کرد با خودم گفتم بابای منم بمیره من دلم نمیسوزه من که نمیبینمش
بابا هر هفته برا ما پول میفرستاد ولی مامانم بلد نبود پس انداز کنه همشو یا میداد لباس برا خودش اونم دوروز میپوشید بعد میبخشیدش به یکی یا میداد کرم و رنگ مو اونم همش یه هفته استفاده میکرد
مامانم اصلا به من نمیرسید یادمه بچه که بودم خیلی لاغر بودم همیشه مامانبزرگ با خودش غر میزد که اینقد بچه رو با هل هوله سیر میکنه بچه میمیره
یادمه کلاس سوم یه مقنعه داشتم از اون نخی زمستونیا یه روز صبح بیدار شدم برم مدرسه دیدم افتاده کنار چراق نفتی نفتی شده گریه کردم که مامان مقنعه نازکمو بده داد کشید که نمیدونم کجاست گردنت بشکنه همونو بپوش مامانم خیلی بد دهن بود هنوزم هست مدام یا نفرین یا ناسزا
با همون مقنعه رفتم مدرسه برا اینکه بو نفت نپیجه تو کلاس اول مقنعه پوشیم بعد مانتو که مقنعه زیر مانتو باشه
چند روز بعد پوست کتفم کلا زخم شده بود چون تمام روز نفته رو پوستم بود