2777
2789
عنوان

دلم خیلی گرفته از مامان بابام

| مشاهده متن کامل بحث + 1752 بازدید | 33 پست

یادمه همون سال بعد از عید قرار شد بریم اردو صبح که داشتم میرفتم مدرسه همسایمون صدام زد گفت بیا رفتم گفت به مامانت بگو دیگه فصل این مقعنه گذشته یکی دیگه بده بهت بعدم کلی نچ نچ کرد جوری تو ذوقم خورد که نرفتم مدرسه و از اردو جامونده گفتم دلم درد میکنه...

یه بار تولد همکلاسیم بود من یکی از دفترای خودمو کادو گرفتم بردم براش اونجا دیدم همه براش پول یا وسایل دیگه آوردن رفتم زیر فرششون قائم کردم قسمش دادم که تا همه نرفتن کادومو باز نکنی ...

من همیشه جز بهترینای کلاس بودم ولی مامانم اصلا خبر نداشت


یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

من ي دوساعت پيش خواهر م يكاري كرد بگم مغزت سوت ميكشه باباي عوضيم يادش داد از همشون متنفرم

حوصله داشتی داستانمو بخون که بدونی چرا دلم از دست بابا مامانم خونه اینم یکی از نمونه هاشه که میگم در ادامه

اگه دست خالي بياد اره ولي هميشه يچي مياره منم هميشه اطرافم چيزي نيس پزشك قانوني برم ابرومون ميره بدت ...

اگه میتونی همیشه شلوار جیب دار بپوش اسپری بذار تو جیبش هر وقت نزدیکت اومد اسپری کن تو صورتش

بابام که میومد سر بزنه رفتارش خیلی مشکوک بود مثلا مامانم که میرفت خونه مادربزرگم یا حتی مغازه به زور منو میفرستاد باهاش میگفتم بابا درس دارم یا کارتون ببینم میگفت نه مامانت جوونه نذار تنها بره بیرون توم برو باهاش 

هر وقتم برمیگشتیم بابام اسپند دود کرده بود تو خونه 

همیشه مامانم میگفت چرا نمیای بریم خونه فامیلا چرا خودت نمیری مغازه همش بهونه می‌آورد

۹ سالم بود خواهرم بدنیا اومد

همیشه میگم کاش هیج وقت بعد من بچه دار نمیشدن...

بابام بعدها معده درد وحشتناکی گرفت و نمیتونست بره کار با اینکه خیلی جوون بود ولی واقعا حالش بد بود کم کم گندش درومد که بابام تمام این سالا که میرفت کار کنه معتاد بوده و کارش رسیده به جایی که موادو تو چایی حل میکرده نیخورده مامانمم تازه چشماش باز شد که تمام این سالا یه قرون پس انداز نکرده و بابامم دیکه نا نداره کار کنه

۱۵ سالم بود ...یه دختر نوجوون که حتی گوشی موبایل نداشت یه لباس درست درمون نداشت...یه دختر افسرده بی ذوق ..یه مرده متحرک ..مامانم حتی برام سوتین نمیخرید یادمه دختر داییم که از خودم بزرگتر بود میگفت میخوای من به عمه بگم برات بخره؟میخوای از کوچیکای خودم بدم بهت؟

من حتی لباسای خواهرم که کوچیک میشد رو پاره میکردم و هر ماه استفاده می‌کردم

مامان چرا با خودت نگفتی دخترم اصلا پریود میشه؟مامان چرا نپرسیدی چیزی احتیاج ندارم مامان فکرت کجا بود مامان چرا نپرسیدی چرا گذاشتی چندین سال دکتر به دکتر برم برا بچه دارشدن مامان چرا

پونزده سالگی مجبورم کردن به ازدواج با یکی از فامیلای دورمون که حداقل دو سه ساعت فاصله دارن با ما

پسره ۱۳ سال ازم بزرگتر بود کسی گوش نمی‌داد که من نمیخوام ازدواج کنم کسی گوش نداد که من هیچ بلد نیستم من حتی هنوز ردم نمیشه بگم مامان من پریودم خیلی نامنظمه من حتی بلد نیستم بگم چه آرزویی دارم من آماده نیستم 

اولین بار همسرمو روزی که نشون آوردن برام دیدم پسر خیلی محجوبی بود اصلا نگام نمیکرد خیلی متین بود نشون که دستم کرد خواهرش گفت شمارتو بده بدم داداشم مامانم شماره خودشو داد منکه گوشی نداشتم..

عقد عروسی کلا سه ماه طول کشید من حتی جهاز نداشتم 

یه دونه بالشت یا یه دونه قاشق هیچی هیچی

حتی تا دوروز بعد عروسی لباس نامزدی که خودشون برام خریده بودنو میپوشیدم تا روز سوم خانوادم اومدن دنبالم رفتیم شهر خودمون با پولی که هدیه عروسیم بود چندتا لباس زیر و لباس خونگی گرفتم..

شب عروسیم تا خود صبح گریه کردم بابامو لعنت کردم مامانم لعنت کردم زندگیمو لعنت کردم ...

همسرم فک میکرد به خاطر کار اونه ولی من دلم از خدا هم پر بود ...

زبونم لال ولی تا یه سال اول همش میگفتم کاش همسرم بمیره من این زندگی رو نمیخوام تا بتونم برگردم شهر خودمون بچه بودم فک میکردم باید حتما خونمون باشم

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز