سلام دوستان مهربون.
امروز یاده یه سوتی از خودم افتادم گفتم تعریف کنم بخندیم، و دوستان دیگه هم خاطرات و سوتی هاشونو بگن:
من شاغلم و شبا زود میخوابم، یه شب خونه خانواده همسر جان بودیم دیگه وقته خوابم رسیده بود، پدرشوهرم رفت تو اتاق نماز خوند و اومد بیرون و من تو چرت بودم یهو چرتم پاره شد و خیلی هول از جام بلند شدم و به پدر شوهرم به جای قبول باشه گفتم : باباجون عافیت باشه😂😂😂😂
بنده خدا پدرشوهرم یه لحظه موند آخه اتاقی که توش نماز میخوند حمام داشت یه نگاه به خودش کرد و گفت مرسی ( به جای قبول حق باشه )😂😂😂😂
یهو همسرم از خنده منفجر شد فقط اون قضیه رو فهمید، بهم گفت پاشو دیگه بریم خونه بخواب، خیلی از وقت خوابت گذشته، خلاصه که اینقدر همه خندیدن هنوزم اینو تعریف میکنن😂😂😂😂