این مدت قبل ازدواج نوشته شده
امروز صادقانه نشستم و سنگهایم را با خودم وا کندم. پذیرفتم که هیچوقت قرار نیست من و تو به هم برسیم. کار راحتی نبود، هزار بار در دلم مردم تا توانستم این حقیقت را به خودم بقبولانم. بعد تصمیم گرفتم تا آخر عمر تنها بمانم و صبح تا شب به تو فکر کنم. اما خب، خودم را که نمیتوانم گول بزنم. میدانم یک روز خر میشوم و میروم ازدواج میکنم. با چه کسی؟ چه فرقی میکند؟
اولش تلاش میکنم نبود تو را با حضور همسر بختبرگشتهام پر کنم. هر بار که به او عشق میورزم، در دلم هزار بار حسرت میخورم که چرا تو جای او نیستی. بعد یک روز، از سر غفلت، شکمم بالا میآید و میفهمم قرار است مادر شوم. کمکم درگیر روزمرگی میشوم؛ بچهداری، آشپزی، شستن، دویدن دنبال خرج زندگی. بد هم نیست، دستکم این شلوغیها باعث میشود کمتر به یادت بیفتم.
بعد یکهو به خودم میآیم و میبینم ای دل غافل، چهل سال گذشته. تبدیل شدهام به زن سالخوردهای که دیگر کسی دوستش ندارد. فرزندم که حالا خودش خانوادهای ساخته، گهگاهی با همسر و بچهاش به خانهام میآید. نوهام با تفنگ اسباببازیاش بالا و پایین میپرد و سرم را پر از هیاهو میکند. درست همان لحظه، مثل همیشه، بیدعوت، یادت به ذهنم برمیگردد. غمی عمیق گلویم را میگیرد.
نوهام اسلحهاش را به سمتم میگیرد و تیری خیالی شلیک میکند. هر آدم بزرگی میداند وقتی کودکی به شوخی تو را میکشد، باید خودت را به مردن بزنی. قاعدهاش همین است. اما من، که هنوز عطرت و خاطراتت رگ و ریشهام را میلرزاند، ناگهان خودم را به مردن نمیزنم؛ همانجا واقعاً میمیرم.
این تمام زندگی من است، بدون حضور تو.