خب ببینید من با یه پسری آشنا شدم در غالب دوست
و دوستای خوبی هم بودیم و این آقا ۱۹سالش بود که یروز یه لایو گذاشت و من اونجا پسر عموشو دیدم ک ۲۱سالش هست و دانشجوعه و کلا خوبه دگ اینم ناگفته نماند ک فهمیدم طی این مدت این اقای۱۹ساله ک اسمش امیره منو دوست داره,😐و من هیچ حسی بهش ندارم این آقا سامیار ک پسر عموی امیر هست بالاخره اتفاقاتی افتاد ک بامن هم کلام شد و حرف زدیم باهم و دوست شدیم صمیمی شدیم فهمیدم که با هیچ دختری در ارتباط نیس و کلا فقط با من میحرفه اونم فقط دوست
دیروز بخاطر عید مراسم بود تو محله ما و من و دوستام هم رفته بودیم امیر زنگ زد و گفت ک دارن با سامیار ک پسر عموشه میان پیش ما و منم گفتم بیاین دیگ اومدن و من دل باختم به این سامیار😅ولی خیلی زود رفتن
یکم بعد امیر زنگ زد گفت بیا دم در کارت دارم گفتم مگه نرفتین گف تنها اومدم بعد کلی اصرار و انکار رفتم دیدم دستشو دراز کرد به بهانه ای الکی نوک انگشتامو دادم مثلا دست دادم بعد دیدم بغلشو داره باز میکنه😐اینبار توپیدم بهش ک من ازوناش نیستم بغل همه باشم حدتو بدون بعد گف نه بیا الکی عکس بندازیم بفرستیم برا سامیار گفتم کارت همین بود؟داشتم میومدم ک دستمو گرفت گف نه بمون هنوز ولی خب اومدم دیدم پیم داده ک پاشو برو خونه😐یکم زرت و پرت کرد و فردا با سامیار حرف میزدیم دیدم نوشته ک اره شب چیشد اینا فهمیدم این امیر میخاد فقط سامیارو از قضیه بندازه بیرون گفتم هیچی از یکی خوشم اومد اصلا به روش نیاورد گف خدا سلامتش کنه امیر هم فهمیده هی میپرسه کیه کیه همش میگه سامیاره؟
بچه ها من بد خوشم اومده از سامیار چیکار کنم اصلا اهل این چیزا هم نیس یه خانواده مذهبی و فرهنگی هستن که بچه آخر هست خیلی معذبه در مورد دختر اینا خانواده ماهم همینجوریه
نمیدونم چجوری بگم بهش این امیر هم که یه مانع بنظرتون چیکار کنم