2777
2789

سلام لطفا قبل خوندن داستان این متن رو تا آخر بخونین...

1_ برای اینکه تو داستانی بعدی تگ شین سه تا کامنت پشت سر هم بذارین و تو کامنت سوم ایموجی برگ پاییزی 🍁🍂🍁 بذارین یا تگم کنین

2_ داستان رها و عشق گمشده و گوشواره های شرقی تو تاپیکای قبلیم هست بعد این خواستین بخونین

3 _ کپی بی اجازه ممنوع

4_ منتظر نظرات مثبت یا منفیتون هستم

5 _ تو همه ی تاپیکای من بحث سیاسی ممنوعه

بوس به کله هاتون


بسم الله الرحمن الرحیم


اسمم دنیاست.. خواهر و برادری ندارم تو یه خانواده ی خیلی ثروتمندی به دنیا اومدم...

پدر و عموم مشترکا یه کارخونه ی بزرگی داشتن که درآمد خوبی ازش به دست می اومد من یادم نیست کوچیک ترین مشکل مالی داشته باشیم حتی  اگه گاهی بازار کساد بود  اون قدری تاثیر نداشت که من به عنوان تنها دختر خانواده حسش کنم..تو ناز و نعمتی بزرگ شده بودم که خیلیا آرزوشو داشتن یه روز جای من باشن

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

البته من علاوه بر موقعیت مالی خوب چهره ی خوبیم داشتم  که تو این مورد به مامانم رفته بودم در اصل خیلیا می گفتن کپی برابر اصلشم...

موقعیت مالی خوب و زیبایی که داشتم باعث شده بود یه کم مغرور باشم

پدرم خیلی دوسم داشت  یادم نمی یاد چیزی خواسته باشم و نه بگه اما راضی نبود که من دور از محیط کار باشم و همیشه از دوران نوجوونیم منو تقریبا با محیط کار آشنا کرده بود من خیلی وقتا همراه پدرم بودم. با این که اصلا مرسوم نبود کسی بچشو با خودش تو جلسات ببره اما من تو اکثر جلسات حضور داشتم اگه بخوام خلاصه و مفید بگم بهم به چشم جانشینش تو کارخونه نگاه می کرد

عمومم با این مورد اصلا مشکلی نداشت و اتفاقا تشویقم می کرد. اون دو تا پسر و یه دختر داشت که یکی از اونا متاهل بود و تو نروژ زندگی می کرد و پسر دومش تو آلمان دانشجو بود و دخترشم پنج شیش سال از من کوچیک تر بود

من خواستگارای زیادی داشتم که اکثرا موقعیت اجتماعی و مالی خوبی داشتن اما اصلا تو این فازا نبودم و نمی خواستم فعلا خودمو درگیر مسائل عاطفی کنم. در طول روز  زمان زیادی رو درگیر کار بودم و عملا وقتی برا این چیزا نداشتم

تقریبا من دوره ی کارشناسیمو تموم کرده بودم که پسر عموم از آلمان برگشت و بلافاصله زن عموم یه مهمونی بزرگ خانوادگی ترتیب داد به مناسبت فارغ التحصیلی پسرش...

با اینکه پدرم و عموم باهم شریک کاری بودن اما رفت و آمد زیادی نداشتیم و سالی پنج شیش بار بیشتر به هم سر نمی زدیم دلیلشم کدورتی بود که بین مامانم و زن عموم وجود داشت

یه هفته قبل از مهمونی درگیر خرید بودیم با اینکه کمدم پر از لباس بود اما مامانم اصرار داشت یه چیز خاص تر و شیک تر بخرم.... انتخاب کادویی که برا پسر عموم قرار بود بگیریمم سخت بود ولی آخرش به انتخاب من یه ساعت براش خریدیم که خیلی شیک بود و از گرون ترین مارکایی بود که می شناختم...

موهامو بافتم و یه کرم ضد آفتاب به صورتم زدم با اینکه آرایش، صورتمو بهتر نشون می داد اما  اغلب آرایش خیلی کمم نمی کردم تا طبیعی بودن زیباییم بهتر جلوه کنه هر چند با وجود همه ی اینا بازم خیلیا بهم می گفتن عمل کردی.. با وجود اینکه به نظرم صورت عملی رو می شه تشخیص داد

لباسمو رنگ روشن انتخاب کردم و یه کیف کوچیک انداختم فکر می کردم زن عموم همزمان خانواده ی برادر و خواهرشم دعوت کرده ولی انگار فقط ما دعوت بودیم هر بار دیدن خونه ی عموم برام تازگی داشت از بس کم رفت و آمد داشتیم... عموم و پسر عموم نیما تو خونه نبودن

نشسته بودیم و داشتیم با زنعموم گپ می زدیم که اونام رسیدن تقریبا یه سالی می شد که پسر عمومو ندیده بودم ولی تو همین مدت چهرش مردونه تر شده بود گاهی متوجه نگاه های ریزش می شدم.. مثل همیشه خجالتی و کم حرف بود

بین حرفاشون عموم گفت که از این به بعد نیمام میاد کارخونه... جا خوردم شاید بچگانه به نظر برسه ولی  حس می کردم رقیبمه و همیشه باید تلاش کنم ازش سر تر باشم واسه همین اصلا دوست نداشتم بیاد کارخونه... یه جورایی تو مایه های هوو بود واسم

بعد خوردن شام زنعموم بستنی اورد واسه همه نیمام اورد چمدونشو وا کرد و گفت که سوغاتی اوردم واستون یه لباس سفید برا بابام و برا مامانم یه کیف پول خوشگل بعدش داشت مال داییش و خالشو نشون بقیه می داد منم محو کیف پول مامانم بودم که دیدم دارن منو صدا می کنن اصلا متوجه حرفاشون نبودم دیدم نیما یه کارتن کوچیک گرفته سمتم و میگه بگیر دیگه دستم شکست.. انگار دنیا رو بهم دادن فکر نمی کردم واسه منم سوغاتی بیاره

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز