2777
2789
عنوان

روز های انتقام (داستان زندگی) 🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍁🍂🍁🍂🍁🍂

| مشاهده متن کامل بحث + 62245 بازدید | 796 پست

دیگه تا آخر جلسه من هیچ چی نگفتم اصلا تمرکز نداشتم اون جلسه تا ساعت دوازده ادامه داشت. جلسه که تموم شد با نیما رفتیم سمت ماشین اون سوار ماشین شد و من سوار نشدم و رفتم تا یه تاکسی بگیرم شرکت یه جای خیلی خلوتی بود ماشین پیدا نمی شد... نیما کیفمو گرفت و کشید از دستم و گفت بیا بریم لج بازی نکن... پولم تو کیفم بود گفت کیفمو بده و اونم نداد... اشکم داشت در می اومد رفتم سوار ماشینش شدم

_ تو اصلا مطمئنی دکترا داری؟

_ با یه لبخند ژکوند گفت چطور؟

_اصلا رفتارت به تحصیل کرده ها نمی خوره... مطمئنم می دونی که جواب من چیه اون وقت به یارو می گی من نامزدتم...

_ بالاخره راضیت می کنم

_ لطف کن هر وقت راضیم کردی که مطمئن باش نمی تونی اون وقت هر چه قدر دوست داشتی بگو... عصبی بودم نتونستم اشکامو کنترل کنم

_اصلا به بابات می گم بذار از ماموریت برگرده

_ خب حالا چیزی نشده... چه آبغوره ایم می گیره ببخشید... گفتم ببخشید دیگه گریه نکن

اشکاکو پاک کردم..اما چشام قرمز شده بود

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

بعدش گفت با این چشما بریم کارخونه همه فکر می کنن حالا چی شده... می یای بریم کافه بستنی بخوریم

نقطه ضعف من بستنی بود مثل بچه کوچیک داشت گولم می زد خیلی پیشنهاد وسوسه کننده ای بود از یه طرفم اعصابم از دست کاراش خورد شده بود. یه کم دو دو تا چهار تا کردم و گفتم آره می یام فقط زود برگردیم

با یه لبخند پیروز مندانه گفت چششششم

البته بلافاصله پشیمون شدم ولی دیگه نمی تونستم چیزی بگم فقط گفتم کافه نریم بگیر تو ماشین بخوریم دیرمون شده . نیما پسر بدی نبود اما خب نمی خواستم شوهرم باشه... بعد برگشتنمونم چیزی در مورد حرفای نیما به مامانم یا بابام نگفتم من دختر درون گرایی بودم و کم تر در مورد مسائلی که پیش می اومد واسه بقیه تعریف می کردم نمی دونستم این ویژگی بده یا خوب

دومین قرار ما به یه شرکت فروش مواد اولیمون بود. قبل رفتن کلی برا نیما خط و نشون کشیدم و اونم قبول کرد دیگه ادا در نیاره..

سه نفر تو اتاق بودن آقای جمشیدی رو می شناختم و معرفی کرد دو نفر دیگه رو..

نیما با اینکه تجربه ی زیادی نداشت اما خیلی خوب حرف می زد و تونستیم زیر سقفی که بابام تعیین کرده بود معامله رو جوش بیاره.. هنگ کرده بودم با اینکه اولین بارش بود... این وسطا یکی از اون سه نفر که فامیلش مثل مدیرشون جمشیدی بود خیلی عصبانی می شد که با این قیمت داریم خرید می کنیم

کارد می زدی خونش در نمی اومد این وسطا نیمام وقتی می دید عصبانیه بیشتر جو می داد و می گفت تخفیف بدین مدت اقساط رو بالا ببرین گاهی می ترسیدم معامله رو کلا به هم بزنن اما بالاخره سر یه قیمتی به توافق رسیدیم سوار ماشین شدیم من هنوز تو هنگ بودم تا متو جه شد شروع کرد از خودش تعریف کردن و واسه من زبون ریختن

_ ببین می تونی روزی سه جلسه بیای ازم یاد بگیری البته ما از همه پول می گیریم ولی چون شما دیگه دختر عمومی یه تخفیف ویژه ای برات در نظر گرفتم

منم سعی می کردم جلو خندمو بگیرم اما نمی شد یه کم ساکت شد و بعد چن دقیقه با صدای بلند گفت : نیما منتشر کرد..... آزمون های آزمایشی نیما.... کی؟ نیما کجا؟ نیما همه جا نیما

مثل بچه ها می موند رفتاراش..

گاهی تو دلم می گفتم کاش می تونستم نیما رو دوست داشته باشم البته برام عزیز بود ولی خب من تقریبا با توجه به شرایطی که داشتم دنبال کیس خاص تر می گشتم اما نیما برام خاص نبود

نیما گاهی به بهانه های مختلف برام کادو می گرفت اما ازش قبول نمی کردم.. هر کاری که می تونستم برا اثبات اینکه واقعا جواب من نه هست انجام داده بودم اما اون حس می کرد دارم براش ناز می کنم یا حداقل جدی نیستم.....

یکی دو روز از بر گشتن عموم از ترکیه می گذشت رمانی که تازه گرفته بودم به جاهای حساسش رسیده بود که مامانم اومد و در اتاقمو زد و گفتم بیاد تو و به خوندن کتاب ادامه دادم

_ پاشو بیا پایین بابات کارت داره

_ فقط یه دیقه

_ با تو ام می گم بابات کارت داره

دیگه تمرکزمو از دست دادم یه چیزی گذاشتم لای صفحه و با مامانم رفتم پایین همین طور که داشتیم از پله ها می رفتیم پایین غر می زد که جوونای الآن به هر چی معتاد بشن دیگه ول کنش نیستن از صب تو اتاق  نشستی از دنیا بی خبری

رفتم و نشستم کنار بابام...

_ چه خبر بابا؟

_  هیچی سلامتی.

_ راستش نمی دونم چطور بهت بگم.. دیروز با عموت حرف زدیم

_ راجع به چی؟

_ در مورد تو؟

_ من؟

_ آره.. عموت دیروز تو رو از من برا نیما خواستگاری کرد

انگار رو سرم آب یخ ریخته بودن چرا این پسره از رو نمی ره دندونام بهم قفل شده بود

_ خب شما چی گفتین؟

_ من گفتم با تو باید حرف بزنم و نظرتو بپرسم

_ بابا من مخالفم... همین الآن زنگ بزن بگو

_ حالا چه عجله ایه یه کم بیشتر بهش فکر کن

_ با خجالت گفتم بابا راستش من قبلا از حرفای نیما فهمیده بودم به اندازه ی کافی بهش فکر کردم من نمی خوام با نیما ازدواج کنم

تا اینو گفتم بابام صاف نشست و به مبل تکیه داد

_صحیح..... پس چرا به ما نگفتی؟ یادم نمی یاد پنهون کاری تو این خونه بوده باشه

_ می دونم باید می گفتم ولی اگه می گفتم علنی می شد و گفتم اگه رسما مطرح کنن و نه بگم جلو عمو بد می شه خواستم موضوع عمون جا تموم شه

کمی مکث کرد نمی دونستم به چی داره فکر می کنه دستام خیس عرق بود

_ حالا چطور فهمیدی؟

_ اون روز تو قرارمون با شرکت آقای شمس بهش گفت من نامزدشم

متوجه نازاحتی بابا و مامانم شدم از رفتار نیما. اما بعدش بعم گفت نیما پسر خوبیه این کاراشم بذار به حساب دوس داشتنت. من بیشتر از هر پسری نیما رو می شناسم از بچگیش تا الآن که واسه خودش مردی شده. نمی خوام مجبورت کنم که با بچه ی برادرم ازدواج کنی اما به عنوان یه پدر دارم بهت می گم ارزش بیشتر فکر کردنو داره

می خواستم بگم نمی خوامش اما با حرفایی که بابام زد مجبور شدم چشم و بیشتر بهش فکر می کنم و رفتم اتاقم

کتابو باز  کردم و شروع کردم به خوندش یه صفحه خوندم و فهمیدم اصلا نفهمیدم چی شد، تمرکز نداشتم. خیلی برا نیما ناراحت بودم. یه جوری عذاب وجدان داشتم که نمی تونستم دوسش داشته باشم. رفتم سراغ گوشیم و یه آهنگ انتخاب کردم و پلی کردم و بعد گوشی رو قفل کرد و گذاشتم کنار و دراز کشیدم

(متن آهنگ شک می کنم از رضا یزدانی)

شک می کنم به خواب، برف می بارد،


باد می ایستد باد می ایستد در چشم های باز


شک می کنم به خواب، برف می بارد،


باد می ایستد باد می ایستد در چشم های باز


حیف، حیف، فرصتی نیست برای آب شدن در آفتاب


این خواب می پوشاند، دست های تو را و قلب مرا


حیف، حیف حیف حیف …


شک می کنم به باد!


به برف! به خواب!


شک می کنم با باد!


به برف! به خواب!


شک می کنم به زخم، به تیغ، به درد


در پایان همین موسیقی در آغاز خواب


شک می کنم به خواب!


برف می بارد، باد می ایستد


باد می ایستد در چشم های باز


شک می کنم به باد!


به برف! به خواب!


شک می کنم با باد!


به برف! به خواب!


شک می کنم به زخم، به تیغ، به درد


در پایان همین موسیقی در آغاز خواب


شک می کنم به خواب!


برف می بارد، باد می ایستد


باد می ایستد در چشم های باز

فردا صبح رفتم کارخونه داشتم پوشه ها رو کرتب می کردم و اطلاعاتشونو وارد سیستم می کردم یه دیدم اعلان دارم بازش که کردم دیدم یه پیام از طرف نیماست؟

سلام خوبی؟

_ ممنون

_عمو باهات حرف زده؟

_آره؟

_نظرت چیه؟

_یعنی تو نظر منو نمی دونی؟

_  نه؟

_ پس می گم تا بدونی.... نههههههه... نه... واقعا نه... متاسفم ولی نه

_ چرا زدی رو دنده ی نه؟ یه کم باهام راه بیا به خدا خوش بختت می کنم؟

_نیما من باهات خوش بخت نمی شم...

_ از کجا می دونی مگه باهام زندگی کردی

_ مگه هر دختری برا اینکه بدونه با کی خوشبخت می شه باهاش زندگی می کنه. نیما من نمی خوام همسرت باشم ولم کن.. خسته شدم

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز