انقدر عصبی ام ک خدامیدونه خواهرشوهر ک 20سال از من بزرگتره 2 ساله ب یاد ایام جوونی رفته شوهر کرده پسر داره عروسم داره البته میگن عروس دوست دختر پسرشه،رفته بودیم خونه خواهرشوهرم ک واقعا دوستش داشتم و باهم خوب بودیم شوهرمفت خورش گفت تولد زنمه میشه خونه شمابزرگه تولد بگیرم برا زنم منم چون خواهرشوهرمو دوست داشتم گفتم خواعش میکنم منزل خودتونه یهو گفت پس بی زحمت بقیه خواهر برادرا رو هم دعوت کنید واسه شب من ب خودم گفتم من ک میخواستم خانواده شوهرمو یه شب شام دعوت کنم گفتم باشه اشکال نداره یهو گفت پس کیک هم با شما من نمیتونم از کرج بخرم بیام تهران هنگ کردم یعنی کیک هم با من باز گفتم اشکال نداره دوست دارم خواهرشوهرمو خلاصه امدیم خونه و فقط سه رو خونه رو تمیز کردم کیک سفارش دادیم همه رو دعوت کردم خواهربرادرا با زناشون و شوهرا و بچه شدن 17 نفر من دست تنها پریودم شده بودم سه نوع شام درست کردم و ژله و سوپ و ... انواع میده بادکنک برف شادی کیک تولد تا 1 شب زدیم و رقصیدیم