خدا رحمتش کنه دستش از دنیا کوتاهه .اما چه کنم که هر جا مشکل پیدا میکنم ریشه اش بر میگرده به بابام.
اعتقادی به خدا و دین و اون دنیا نداشت اما مادرمو که یه زن مذهبی بود انتخاب کرد چون میگفت مذهبی ها سالم هستن.
بماند مه بین دوتا اعتقاد که زمین تا اسمون فرق داستن بزرگ شدم بین کشمکش دین و بی دین.
اهل محبت نبود و خشن و دیکتاتور منم عقده محبت داشتم و اینکه خودم برای خودم تصمبم بگیرم.
خواستگار خونه راه نمیداد چون معتقد بود یکی میده و دوتا برمیگرده.
دری به تخته خورد گذاشت خواستگار بیاد کل مهمون ها اومدن ولی بابام یا دفعه قهر کرد رفت.دوباره قبول کرد ولی موقع عقد عقد نامه امضا نکرد.
جهاز اصلا نپرسید چه جوری داره جور میشه .
اه خیلی دوران بدی بود .بچگیام هم بدتر بود چون مدام گیر میداد به هر چیزی روزی دوبار حداقل داد و هوار راه میینداخت سر موضوعات بی اهمین مثلا چرا من دوتا خودکار ابی دارم یکیش اضافه هست.چرا برادرم روزنامه خرید نداد اول اون بخونه.رفت و امد هم که نمیکرد .
کسی انتخاب کردم که با محبت بود و اهل رفت و امد و خانواده مومن داشت همونی بود که میخواستم.اما نمی دونم چرا نقش بازی کرده بود؟دقیقا یه ادم دیکتاتور بی محبت که به زور با خانوادا خودش هم رفت امد میکنه.
چرا خودشو خوب جلو داد چرا اینم شد عین بابام.
حالا خودم یه دختر دارم و نگران از اینکه دخترم هم مثل من از این پدر لطمه ببینه .
چرا پدرم اذیت میکرد چرا به خاطر یه خودکار یه بستنی که ریخت روی فرش هوار میزد؟.چرا بعضی از مردها فقط داد زدن یاد گرفتن .
ببخشید سرتون درد اوردم ولی روی دلم مونده بود هنوز بعد از چهار سال از فوتش نمی تونم ببخشمش