اسفند ماهِ سالِ ۷۶ توی یه روز برفی یه دختری از تبار آذربایجان به دنیا اومد......
اون دختر پدرش معتاد بود و مادرش سر ناسازگاری داشت و نمیخواست با پدرش زندگی کنه......
گذشت و دخترک شد ۷ سالش و مادرش برادرشو دنیا آورد انداخت رو دخترک و هیچ مسئولیتی قبول نمیکرد
دخترک با ۷ سال سن ناخناشو میگرفت بهش شیر خشک میداد جاشو عوض میکرد و برادرشو نگه میداشت......
گذشت و شد ۱۶ سالش....🙂
وقتش رسید که زندگیشو نجات بده.....
رفت سرکار و تو کارخونه قطعات خودرو کار کرد....
تو سرمای زمستون سگ لرزه میزد و تو گرمای تابستون عرق میریخت..... ولی ناامید نمیشد.....☺️
صبح ها وقتی که همه تو خواب ناز بودن اون دختر سینه خیز میرفت تا برسه به سرویس با وجود نگاه های خیره و پرسشگر آدما........🙂
روزا کار میکرد و شبا درس میخوند......✍️
علاوه بر درس خوندن به خونه زندگی هم میرسید.....
یه روز اومد دید باباش بازم نشسته داره میکشه.....
عصبی شد داد زد جیغ زد خودشو زد به زمین و زمان فحش داد صورت خودشو چنگ انداخت و باباشو انداخت بیرون......
ولی بعد از چند دقیقه به خودش گفت من درست میکنم من همه چیزو درست میکنم......🙂
رفت دست باباشو گرفت آوردش تو.....
با پشتکار و تلاش و همت خونه و ماشین خرید.....☺️
باباشم خودش برد کمپ ترک کرد.....
مامانشم برگشت.....
تمام دلایلی که برای خودکشی لازم بود رو داشت ولی خودکشی نکرد میدونی چرا؟......
چون خودکشی خیلی راحته ولی اسطوره ی زندگی شدن خیلی سخته......
کسی که عرضه ی جنگیدن نداره لیاقت برنده شدن هم نداره پس تلاش کن......🙂
میدونی اون دختر کی بود؟
من بودم......🙂❤️