چقد امروز حالم گرفته بود سر ی موضوعی امشب خودمو آماده کردم ارایش کردم لباس پوشیدم میگم بلندشو بریمخونه عموت میگه نه من نمیام خونه اونا میگم خب بلندشو بریم خونه پسرعمت میگه نه نمیام شامشو خورد خوابید بعد میگن عروس مون فلانه و فلانه پسرمونو ازمون گرفته ازما دورش کرده شانس منه دیگه پسر خودشون نمیخادشون بعد همه کاسه کوزه ها سر من میشکنه خدا کنم هرکس به ناحق قضاوت میکنه و به دیگران تهمت میزنه دل میشکنه خدا سیاه بختش کنه