میدونم منم کم مقصر نبودم،اما تو دوره بدی بودم،و احساس میکنم شوهرم بی تفاوته عصابم خورد میشه،نمیخام همیشه باخانواده باشیم
بچه هاحالا یه ترسی نمیدونم چی منو گرفته برااینک
چنروز پیش شوهرم گف یکی از همکاراش بخاطر اوضاع مالی توافقی از زنش جدا میشه،حالا خونه هم از خودشونه،گفتم براخودش میگه،هیچوقت بخاطر این موضوع نمیشه، اونم وقتز خونه هم دارن،گب اره بابا یه چیزی گف،
اون موقع ماهم باهم خوب بودیم
بعد تو این مدت قهر که همسرم اخراش خیلی بی خیالترشد ک انگاری من مردمو،حرف من مهمه برام مهم نیس،ک وقتی پارک باهم میزدیم گف جریدا به این نتیجه رسیدم که کسی برام مهم نباشه،عکس العمل کسی برام مهم نیس و اینا گفتم عه حتی من؟اولش گف ن تو نه ولی بحث بعد گف بعد این گفتم تصمیم بگیر زود میگیری،بعدش دگ ۲.۳دقیقه بگذره من دیگه اهمیت نمیدم،بچه ها شوهرم قبلا اینجوری خیلی نمیگف
احساس میکنن همکارش بهش تاثیر گذاشته،ک گفتم من احساس میکنم حرفای همکارت بهت تاثیر گذاشته ک اینا نیگی نیگه ته نا باهم خیلی حرب نمیزنیم،اون روزم شانسی اومد بهم گف گف منو زنم خیلی باهم رفیقیم ولی حالمکن تو زندگی خوش نیس هیچ کدوم
شوهرم کفت خودم به این نتیجه رسیدم،تو نباید ازمن بخای من تغیر کنن،من تورو هنانطور که هستی نیخام ولی تو میخای منو تغیر بری،بهم اعتماد نداری اینا