سلام من بیست سالمه دوساله ازدواج کردم شوهرم اجازه نمیده به خونوادم سر بزنم از وقتی ازدواج کردم فقط دوسه بار اونم به زور دعوا و گریه زاری رفتم خونه خواهرام سر زدمو خونه پدرمم ماهی یکبار اجازه دارم برم بخدا دیگه نمیدونم چیکار کنم خونوادم همش گله میکنن منم هرچی با شوهرم حرف میزنم راضی نمیشه ودست از این کاراش نمیکشه من خیلی به شوهرم و خونوادش احترام میزارم حتی با اینه چندبار شنیدم پشت سرم بد گفتن اما به روی خودم نیاوردم و باهاشون خیلی مهربونم اما شوهرم با اینکه خونواده من بهش بی احترامی نکردن اینجوری رفتار میکنه نمیدونم چیکار کنم لطفا نظر بدید توروخدا خونوادم خیلی وضع مالی شون ضعیفه دلم نمیخاد باهاش دعوا کنم برم سر اونا خودشون کلی مشکل دارن نمیدونم چیکارکنم😥😥😥😥دلم براخواهر زاده هام یه ذره شده هرلحظه آرزوی مرگ میکنم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و آرزوهای دزدکی . ما و کارت پستال هایِ « سوختم خاکسترم را باد برد ، بهترین دوستم مرا از یاد برد».. ما و شعرهای دوران مدرسه ، اولین دست نوشته هایی که توی دفتر ِ کوچک یادداشت می نوشتیم و مشاور دیوانه به خیال اینکه این یک نامه برای پسر مردم است از ما می دزدید .ما ، که تمام عمر ترسیدیم دختر بدی باشیم . ترسیدیم مقنعه هایمان چانه دار نباشد و چشم سفید باشیم . ما که توی کتاب هایمان فروغ نداشتیم ، چون فروغ میان بازوان یک مرد گناه کرده بود ، ما فقط یادگرفتیم مثل کبری تصمیم های خوب بگیریم ، و آن مرد ؛ هر که می خواهد باشد . مهم این است که داس دارد…