شبتون بخیر
دقیقا شب جمعه ای بود خواب میدیدم
کل شهر اشوبه یهو توی بلندگو میگن بشینید اقا داره میاد
و همون لحظه یه باد و گردو خاک شدیدی اومد ب حدی که سرتو بااااااید خم میکردی
من و مادرم بودیم یهو اقا اومد کنارمون چندنفر بودن فقط،پاها و لباس سفیدش مشخص بود اصلا اجازه نداشتیم و نمیشد سرمو بالا بگیرم
(هنوز یادم میاد موهای تنم سیخ میشه )
ازم پرسید چی میخای
قشنگ یادمه تا اومدم بگم بچه میخام (۵سال منتظرم)گفت اجابت شد
،و رفت با رفتنشون باد و گردخاک تموم شد
من ادم مومنی نیستم نمازخونم نیستم
ولی تو زندگیم ب خلق خدا بد نکردم
ولی میترسم خوابمو ب کسی بگم بخندن
چندروزه همش یادم میاد بغض میکنم
ینی میشه؟