سلام
بچهها ما طبقه بالای مادرشوهرمینا زندگی میکنیم
خسته شده بودم از اینکه هر سری بیخبر میومدن خونمون و مادرشوهرم از همه بدتر هر سری میومد جلوی در حتی اگه منم جلوی در وایمستادم بازم میومد توو
پیش خودم گفتم دیگه درو باز نمیکنم از پشت در میپرسم تا کارشو بگه تا هر سری به هر بهونهای نیاد توو
بابا شاید من لخت باشم اصلا!
الان چشام گرم شده بود زنگ زدن، حال نداشتم جواب بدم گفتم بعدا خودم زنگ میزنم، دراز کشیده بودم مادرشوهرم اومد در زد نمیخواستم باز کنم زنگ زد، از پشت در گفتم بفرمایید بله؟ دیدم درو داره باز میکنه! میگه قفله! گفتم میدونم کاری دارید بگید؟
گفت میخواستم بگم شام بیاید پایین
گفتم من شام گذاشتم
گفت باشه و رفت
حالا موندم خودم قضیه رو به شوهرم بگم؟ یا اصلا به روی خودم نیارم؟
میترسم فردا برن پیش شوهرم گلایه که چرا زنت فلان کرد!
از طرفی میگم گلایه هم کنن مهم نیست کار بدی نکردم که!
نظر شما چیه؟