برای بار دوم بهش فرصت دادم،چند ماهی گذشت تغریبا 8ماه چیزی ازش ندیدم من بهش دیگه اعتماد نداشتم و مدام حس میکردم داره یه کارایی میکنه ولی به روش نمیاوردم تا اینکه دوباره داشت حرف میزد دیدم این سری به خانواده اش گفتم
چند روز خونه پدرم بودم چند بار خانواده اش اومدن دنبالم، هی معذرت خواهی که اشتباه کرده دیگه تکرار نمیکنه تو چرا زودتر به ما نگفتی اگه میگفتی زودتر جلوشو میگرفتیمو و از این جور حرفا بالاخره برگشتم خونمون...
بایه مشاور مشورت کن حتماخداکمکت کنه برو پیش مشاوراول خودت اروم شو وبعد ببین چکارمیشه واسه این زندگی
خیلی مشاوره رفتم، از مشاوره گرفته تا س کستراپ، خسته شدم اینقدر هی رفتم پیششون توضیح دادم هزینه کردیم چند وقت همه چی خوب بوده دوباره برگشتیم سر خونه اول،
این کار برای همسرم یه جور عادت شده از زمان مجردیش تا به الان و نمیتونه ترک کنه...