کوچیک بودم
۸،۹ سالم بود
تو کوچه با بچه های خالم بازی میکردیم
خونه هامون باهم خیلی فاصله کمی داشت همینطور با خونه مادربزرگمون،مادرامون اونجا بودن
غرق بازی و شادی بچگونه بودیم
یهو دیدم هرچی میگردم بچه خالم نیست،پسر صاحبخونه شون که یه مرد الدنگ موادفروش بود رن و بچه هم داشت جلو در نشسته بود گفت پسرخالت رفت تو حیاط گفت به تو ام بگم بری پیشش
منم رفتم تو خونه
نگو خودش پسرخالمو فرستاده بود دنبال ت
نخودسیا
خونه خالی بود
خیلی اذیتم کرد
هرچی جیغ زدم،مادرمو صدا زدم،خالمو،پسرخالمو....حتی مادر و خواهر خود پسره رو
اما جز خدا هیچکس صدامو نشنید....