سلام عزیزم انشالله که نی نی تو زود زود بغل کنی که بهترین حس دنیاس
راستش زایمان منم سزارین بود و خیلی غافلگیر کننده
به من تاریخ ۲۸تیر داده بودن واسه زایمان سزارین
من ۲۳ رفتم بیمارستان واسه چکاپای نهایی اینا که خیلی ورم و دردمعده اینا داشتم فشارمم بالا بود تقریبا
دکتر واسم از دفع پروتیین داد و متاسفانه دفع داشتم همراه با مسمومیت بار داری
بستریم کردن که صبح زودش سزارین شم
خیلییی خوشحال بودم حقیقتا چون از انتظار خسته شده بودم البته اینم بگم دکترنازنینم واسه اینکه من استرس نگیرم توضیح واضحات نداده بود فقط گفت بهتره بمونی و فردا اول وقت بچرو دراریم گفتم هرچی شما صلاح میدونی
دیگه اون شبش تا صبح تو بیمارستان راه میرفتم هول سون وصل کردنو فقط داشتم😁
ولی بقیش شوق دیدار بود
خلاصه هی چکممیکردممیرفت و میومدم هی بهم میگفتن برو بخواب امشب اخرین شبی که میتونی راحت بخوابیا میگفتم خوابم نمیبره دیگه بخش زایمان خلوت بود فقط من بودم پرسنل ساعت ۳ اینطورا بود رفتن خوابیدن دونه دونه منم دیدم بهمم گفتن کاری داشتی صدا بزن شوهرمم تو خیابون پایین ساختمون بیمارستان تو ماشین بود
یکم باهم حرف زدیم اونم گفت برو بخواب یکم واسه فردا جون داشته باشی
خوابم برد ساعت ۶ اینطورا بیدار شدم دیدمپرستار بالا سرم واسم از اون اکو ها داره وصل میکنه و فشارمو میگرفت منم خیلی خوابممیومد کارشون که تموم شد خوابیدم
۸ با صدای دکترم بیدار شدم اولین نفر من بودم که میخواست سزارین کنه دیگه دل تو دلم نبود
سونم سر پرستار اومد گفت بهم اعتماد کن اگه درد داشت بیهوش شدی برات میزنم و واقعا خیلیی خوب زد اصلا چیز حادی نبود
یه سرنگم یه چیزی زدن تو انژیکتم که رگم کامل باز شه لباسای اتاق عملم پوشیدم منو گذاشتن رو تخت بردن بیرون شوهرمو مادرو مادر شوهرم بیرون بودن الکی داشتم میلرزیدم تا شوهرپو دیدم دیگه نتونستم خودمو نگه دارم اشکام همینجوری میومد دیگه تا منو ببرن بالا بچمو محکم نگه داشته بودم با دست باهاش حرف میزدم که نترسی میخوای بیای بغلمو اینا رسیدیم جلو در اتاق عمل درارو باز کردن منو هول دادن تو با تخت خیلی سرد بود مخصوصا واسه من که لرز داشتم کتر بیهوشی اومد بالا سرم بهم گفت کلا چجوریه ادم استرسی هستی یا ریلکسی چونم میخورد بهم گفتم من همینم حالا صدامم قطع وصل میشد از ترس😆گفت اگه همینی باید بیهوش کامل شی یه اشاره به یکی زد و اونم یه چیزی زد تو انژیویم اومدم بگم سرم داره سنگین میشه همین که گفتم سرم دیگه نفهمیدم بیدار شدم شکمم سبک شده بود خیلییی میخواستم حرف بزنم یکمبرامسخت بود ناله کردم یکی اومد گفت نترس به هوش اومدی الانمیبریمت بخش گفتم بچم زردی نداره گفت نه عزیزم اگه هم داشته باشه الان نشون نمیده دیگه منو بردن بیرون تختو که هول میدادن من یکم دردم میگرفت به مرده گفتم اقا تورو خدا یه ذره یواش گفت نترس رانندگیم خوبه تق خورد تو در گفتمووواییی مگه نگفتی رانندگیت خوبه درد دارم یهو شوهرمو دیدم کلیی اروم شدم گفتم بچمون خوشگله گفت عین فرشته هاس
دیگه رسیدم تو اتاقم منو از تخت جابه جا کردن یه نفرم واسم دوتا شیاف پشت سر هم زد بچمو اوردن 😍😍😍😍🤩عین ماه بود قربونش برم مننن
ماما سینمو دراورد گذاشتش رو سینم نوک سینمو با دستش گذاشت سمت دهنش محکم شروع کرد میک زدن ماما گفت بیا به تین راحتی گرفت باورممم نمیشد انقدر حس خوبی باشه 🤤دیگه چسبید بهم تا الان روز به روزم بیشتر عاشقشم خدا زودتر بهت نتیجه زحمتتو نشون بده عزیزم خیلییی دوران خوبی
سختی داره ماه اول مخصوصا شب بیداریاش گریه هاش
زخمتولی ارزششو داره
الهی که به سلامت زایمان کنی
و تمام بچه های صحیح و سالم زیر سایه پدر مادرشون باشن🙏🙏🙏🙏🙏