بچه ها نمیدونم چطوری دیگه به خدا بگم که دلش برام بسوزه...
چقدر نذر کردم دعا کردم چله برداشتم هیچ فرجی نشد برام
خسته شدم
پارسال ماه رمضون حامله شدم سقط شد اصلا فکر نمیکردم یه سال بعدشم نشه
چقدر به این ماه رمضون امیدوار بودم که امروز...
ناامیدم از همه چی...
دست خودم نیست میدونم ناامیدی بزرگ ترین گناهه ولی چیکار کنم
شبانه روز کارم شده گریه...
صبح که بیدار میشم میگم کاشکی دوباره خوابم ببره تا کمتر فکر کنم
منو دختر عموم و دوتا پسر عموهام تو یه ماه عروسیمون بود حالا اونا بچه هاشون راه میرن من هنوز هیچی و بدتر از همشم اینکه اطرافیان با سوالاشون وادارت میکنن بگی بچه نمیخوام😭😭😭
کاشکی این روزای لعنتی زودی بگذرن
خسته شدم از انتظار...