از حرف های حاله زنکی بدم میادد😞 ولی انقدر اعصابمخورد شد ک اومدم بگم...دیروز خواهر شوهرم اومده بود منم تازه زایمان کردم با اینحالم پاشدم پذیرایی کردم دوتا پسر کوچولو داره پدرمو داوردن مامانش هی میگفت ب اینا آبمیوه بده ما هم آبمیومون تموم شده بود یکیش تهش بود اونو دادم هی در یخچالو باز میکردن تا مطمئن شن دیگه چیزی نیست هی میگفت از سیسمونی پسرت ماشیناش بده بازی کنن منم راستشو بخواید گفتم دلم نمیاد قبل این ک خودش بازی کنه بشکوننش بعد گفت مسخره نکن بده بازی کنن آخر دوتا توپ دادم ..کابینتارو باز میکردن میگفتم چیزی میندازن میگفت عیب نداره بزا بازی کنن..و.......آخرم منو با دل دردم ول کردنو با وضع خونم رفتن