2777
2789

خودم بگم دستور یه غذایی تو اینترنت دیدم مرغ دودی درست کردم تا الان برا هرکی درست  کردم عاشقش شده و دفعه بعد که مهمونمون بوده بازم از اون مرغ میخواست  

تابحال جایی نرفتم که غذای بدی بخوره

ولی از فسنجون و سالاد ماکارونی (بخاطر سنگین بودنش )و کله پاچه زیاد استقبال نمی کنم.

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

سینی مخصوص بود رستوران شب نشین اصفهان. به جز ماهیش که خب نپسندیدم بقیش عالی بود. خورش ماست هم من دوست ندارم زیاد ولی رستوران شهرزاد خیلی خوشمزه درست کرده بود و دوست داشتم

وقتی ادم تو نی نی سایته🙄😯😳😨

هروقت خیلی گشنم بود غذا خوردم اون بهترین غذا بود  گاهی یه نیمرو 😋😍

💫خداوندا تو میدانی آنچه را که من نمیدانم  در دانستن تو آرامشی ست ودر ندانستن من تلاطم ها خدایا با آرامشت تلاطم هایم را ارام ساز  خدایا اونی که میخام بهم بده دلمو اروم کنسلامتی امام زمان وتعجیل ظهورش صلواتی بفرست 💖الهم صلی علی محمد وال محمد وعجل فرجهم 💖 خدایا ارامشی بهم بده از جنس خودت  آمیییین

ی رستوران سنتی تو شیراز رفتم غذاش محشربود اسمشو یادم نیس موسیقی زنده هم داشتن

ی بارم پیتزا فروشی رفتیم پیتزا خانواده مرغ سفارش دادیم

اول اومد گف ببخشید مینی گذاشتیم

شوهرم گف اشکال نداره

ده دیقه بعد اومد گف ببخشید گوشت گذاشتم من میخاستم پاشم بگم پولمونو بده نمیخایم شوهرم نذاشت

طعمش خیلی افتضاح بود بدترین تجربه عمرم

من دوس دارم آدم خوبی باشم متاسفانه زبونم یاری نمیکنه😁...تیکر یکسالگی فندق مامان..مامان جان انشالله بیاد اون روزی که دامادیتو. فارغ التحصیلیتو. موفقیتت تو اون عرصه ای که خودت دوس داری رو ببینیم منو بابایی...خوشگلا یه صلوات مهمونم کنید . بعدش بگید تامنم براتون صلوات بفرستم♥️♥️🥰

ماه عسل رفتیم شمال. .دقیق یادم نیست زیباکنار رفتیم یا لاهیجان..یه رستوران  بود اسمش زیباکنار رستورانه یه جوری بود عکس ها وتابلوهای خارجی داشته ...وای ما مرغ سوخاری و ماهی سفارش دادیم لهنتییییی چقدر خوشمزه بود بااینکه سیر بودم ولی چیزی ازش نذاشتم

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792