شوهرم شهرستانه اومدم خونشون
چون همو دیر میبینم مثلا دو سه ماه ی بار شوهرم میگ زیاد بمون خودمم دلم میخاد پیش شوهرم باشم دلم تنگ میشه منم اینجا رو مث خونه خودم میدونم گفتم هرچی برای خودتون غذا میخورین همونو درست کنین غذا بلدم ی کم ن خیلی ولی در حد پوست کندن خرد کردن سیب زمینی پیازی چیزی ک بتونم انجام میدم غذام بلدما ولی مثلا چار پنج تا ک اونم هردفه اومدم درست کنم خودش ی چیز دیگ یشنهاد داد ک من بلد نبودم ولی کمک کردم ظرفارم ک کلا من میشورم هر سری ظرف باشه تو سینک میشورم اشپزخونه و ابچکونو مرتب میکنم خونه رو مرتب میکنم ی جایی میره مجبوری باهاش میرم ک ناراحت نشه چ میدونم روضه ای خونه دوستشی کسی اینقدم مهمون داره شاید روزی دو سه دفه بیان مث امروز دیشب هممون دیر خوابیدیم دیر بیدار شدم ۱۲ بود شوهرم رفته بود سرکار مادرشوهرمم خواب بود من دیشبش پرسیدم غذا میمونه برا ظهر گف ن ی غذای محلی هس میخاس همونو درست کنه ابکیه منم بلند شدم تا ۳ و نیم خواب بود تا بیدار شد جایی مراسم دعوت بود بدو بدو رف منم تخم مرغ خوردم پدرشوهرمم اومد تخم مرغ درست کردم سفره انداختمو جمع کردم
همه جا رو جمع کردم فقط ظرفا موند تو سینک ک خسته شدم گفتم برم حموم ک اومدم بیرون شوهرم چقد غر زد من صبحونم نخوردم ناهارم درست نکردی گفتم خواب بود میگ بیدار میکردی هرکی بیدار میکنش میگ هی ب همه ک فلانی نذاش بخوابم منم بیدار نکردم غذام ک شوهرم گفته بود همیشه باهاش هماهنگ کن ک این شد
از حموم در اومدم دیدم مهمون داره گفتم زشته برم ظرفارو بشورم بعد بگم چن روز تازه داشت خورشت میذاش چن روز بود فقط سوپی حاضری استامبولی چیزی دیدم مرغ گرفته نشستم پیاز خرد کردم سرخ کردم بماند چقد اشک ریختم از بوی پیاز تا سرخ میشد ظرفارم میشستم اونم چ ظرفایی ناهار ک تخم مرغ بود از صبح مهمون اومده بوده ظرفای اونا بود ک هی گف بیا بشین ی چیزی بخور توام ک گفتم مهمون داشت اون لحظه منم چای دم کردم بردم نشستم بینش ب مرغم سر زدم مهمونا ک رفتن ظرفارو جمع کردم داشتم اشغالا رو جدا میکردم ک شوهرم اومد گف چای هس سردردم منم رفتم چای و میوه دادم دیدم مادرشوهرم رف ظرف بشوره گفتم این کلا از صبح ی رخت خوابشو جمع کرده دیشبم ک مهمون داشت منم هی پهن کردم جمع کردم اینم از امروز گفتم بزار بشوره پیش دستی و استکانه دیگ همون حین ک میشست گف اره فلانی(پسرش) ظرفشور لازمم شوهرمم ک چای و میوشو خورد اومد ظرفاشو برداش شست بعد مث اونا ک کوه کندن رف دراز بکشه بخوابه منم ب شوهرم اشاره کردم بیا تو اتاق تا اومد پریدم بغلش ک گف اره مامانم بهت تیکه انداختا میشستی خب ظرفا رو کمکش کن ی کم غذام ک درست نکردی ینی از همون موقه دارم گریه میکنم میگم من نباشم شما غذا نمیخورین؟بابا من اینقد ک خونه اینا کمک میدم خونه خودمون کار نمیکنپ خونه ما ماهی ی بارم مهمون نمیاد اینجا روزی چن بار مهمون دارن
هنو میگ منک چیزی نگفتم میگم ی کم کمک کن گفتم هم تو هم مادرت کورین بعدم مگ حمال اومده خونتون مامانت غذا ک درست نمیکنه ظرفم ک میخاد اصلا نشوره خونشم ک من جمع کردم بخدا دعا دعا میکردم این چن روز برنج نذری بیارن ما خونمون ۵ روز درهفتع رو حداقل برنج میخوریم سیر نمیشه ادم
اینم از امروز ک مثلا اومد ی مرغ درست کنه
اینقد ناراحتم دلم شکست فقط میگم خاکتوسر من ک اینهمه کمکش کردم
خود شوهرم میبینه چقد کمکش میکنم اونوقت اینجوری میگ
حالا ن ک فکنین پیرها ن زیر ۵۰
دلم میخاد برم خونمون تا میگم میرم میگ لوسی و اینا باز نگی هی بیاد دنبالمو اینا😔خودش بخاطر کارش نمیتونه بیاد بمونه خونه ما