خواهرشوهرم یکسال ازخودم کوچیکتره اخلاقش ی حالیه خیلی مغروره وفکرمیکنه ی کسی هست من هیچوقت رفتارای بدشوواسه شوهرم نمیگفتم چون دوست نداشتم خواهرشوهرم ازهمین الان ک عقدیم کینه ازمن ب دل بگیره
ولی امروز دیگه واقعانتونستم ب همسرم هیچی نگم خونه مادرشوهرم بودیم خاله های شوهرمم بودن دوتاازدوستای خواهرشوهرمم ازیزداومده بودن خونشون بعدوقتی من رفتم اونجاخواهرشوهرم اصلا ب من محل نداد حتی نشسته بود رومبل من رفتم جلودست دادموسلام کردم بعدشم رفتم نشستم شوهرم نبودش منم کلاآدم کم حرفیم خواهرشوهرم فقط نشسته بودپیش اونااصن انگار ن انگار ک من وجوددارم از طرفی اینطوریه از ی طرف دیگه وقتی ی کاری داره یادش میوفته ک منم هستم کلاازهرطرفی بادبیادبادمیکشه خیلی خودخواهه ی هفته پیش انقدر بده یکی ازخاله هاشوپیش من گفت ولی من چون اخلاقشومیدونستم هیچی نگفتم امروز ب شوهرم گفتم ک چجوری رفتارمیکنه اونم گفت تواصلا خودتوناراحت نکن من اینادرستش میکنم بلدم چیکارش کنم امامن دوست ندارم ازجانب من حرفی بهش بزنه چیکارکنم ن دلم میخوادبهش بگم دلخوری پیش بیاد ن میتونم رفتاراشوتحمل کنم