من هم حدود یکسال و سه ماهه که مادر نازنینم رو با بیماری از دست دادم....دلم خیلی گرفته...احساس تنهایی می کنم شدیددددد...من باردار بودم که مادرم بیمار شد...مادرم خیلی سرحال بود..باورم نمیشد از دست بدمش....خیلی غمگینم...من خیلی بهش وابسته بودم...هر روز بهش سر میزدم بعد ازدواجم..و هر روز بهش زنگ میزدم....ولی حالا احساس می کنم خیلی تنهام... دلم می خواست با مادرم بمیرم...همیشه بهش می گفتم اگه یه روز تونباشی من اون روز می میرم....ولی حالا چی........خوش به حال اون دختر و مادر که مهنوش گفت باهم تصادف کردن و رفتن..
خوش به حال اونایی که مادر دارن و بهش کادو میدن...من تصمیم دارم با خواهر و برادرام سر یه ساعت مشخص فردا بریم دیدن مادرم با دسته گل و شیرینی...و مبلغی رو که می خواهیم بهش کادو بدیم جمع کنیم بدیم مسجدی جایی براش خیرات باشه....
قدر مادراتون رو بدونید...اشکام نمیذاره دیگه بنویسم
مادرم همیشه در قلب منی و تا ابد دوستت دارم...