پارسال با خواهرم رفتیم مسافرت برای شام یک شب نشد غذا بپزم گفتیمنون پنیر با خربزه بخوریم شوهرم از بس تنقلات خورده بود گفت وای دلمون شام نمیخواد بعد شوهر خواهرم گفت ما که گرسنه ایم
من تا شوهرم گفت دلم نمیخواد یواشکی بهش گفتم وقتی اینو میگی بیشتر میخوری
سفره که اماده شد داشتیم میخوردیم شوهرم یه مرتبه گفت خسته شدم هر چی میخورم سیر نمیشم همه براش میخندیدن شوهر خواهرم گفت شما که سیر بودی بیشتر از من خوردی که