خیلی خستم خیلی دوهفته اس با بابام دعوا کردم همیشه اخلاقش گنده همیشه بداخلاقه همیشه...دوهفته پیش که دعوامون شد چی گفت؟ازم خاست زن پسر عمم بشم پسرعمه ایی که حتی ی شغل نداره که خرج زندگی خودشو بده پسرعمه ایی که 31سالشه و من 18سالمه..منی که نامزدی قبلیم که پرستار بود خونه ماشینو...رو بهم زدم بخاطر چی؟بخاطر کنکور درس لنتیم که از همون موقع انگار کتابامم باهام قهر کردن انگار اه اون روزامو گرفته هررروز افسرده تر هرروز شکسته تر هرشب گریه هرشب درد..ولی این دعوای دوهفته پیش قلبم رو داغون کرد دوهفته اس دلم میخاد خودکشی کنم چرا؟من ادم ضعیفی نیستم بخدا نیستم اما واقعن نمیشه کدوم دختر تو سن 18سالگی بهش میگن موندی رو دستمون؟کسی دیگه خاستگاریت نمیاد اگه ما بمیریم کی میخاد مواظبت کنه ازت؟تو روچیکار کنیم؟بخدا قسم خیلی خستم چرا تا حالا اینقد درد و رنج دختر بودن رو اینقد درک نکردم؟چرا مردی که قهرمان دختراس الان شده شکنجه گر من؟
یکی بیاد نصحیت نکنه فقط گوش کنه همین فقط بگه غصه نخور اخرش درست میشه اخرش پدرته که میفهمه اشتباه کرده