من داستان کل زندگیم رو اینجا گفتم که پسر عموم میخواستم ولی من یکی دیگه رو دوست داشتم و تا جایی پیش رفتم که قرار بود بعد محرم صفر عقد کنیم خالا میگه نمیخوام بگین من چیکار کنم واقعا دارم روانی میشم من تمام امید هام نا امید شده جلو همه زشت شدم خیلی التماسش کردم حتی گفتم به پات میوفتم ابروم نبر من به خاطرت هر کاری کردم ولی میگه نمیخوام شرایط ازدواج ندارم میگم تو امدی من که نگفتم بیا میگه اشتباه کردم چیکار کنم
امشب از خدا طلب مرگ دارم ولی نمیخواد جونمو بگیره چرا خب
بچسب به کسی که دوست داره .اونی که میخواد بره امروزم به زور نگهش داری فردا بهت خیانت میکنه و میره. بزار بره به درک و تو دل بکن ازش.اینطوری داره باهات میکنه دل به چیش بستی دیگه....
به خودت اهمیت بده هیچ چیز و هیچ کس مهم نیست مهم اینه که تو حالت خوب باشه تا دیگران هم کنارت حالشون خوب بشه.🌹
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
چرا ب پاش افتادی شما؟؟؟؟ چندسالته گلم عقد ک نکردی؟؟؟چرا ابروت بره امیدت ناامید شه خداتم شکر کن باهمچین ادم بی مسئولیتی نرفتی زیر سقف خدا خیلی دوست داشته تنها کار شکره و بشینی ببینی چ میاد پیش گلم ناراحتی نداره ب قران مجید باید خوشحال باشی.میدونی اگ میرفتی زیر سقف بعد ی مشکل پیش میومد انقد زود تنهات میذاشت باید بیشتر غصه میخوردی؟؟؟؟