من داستان کل زندگیم رو اینجا گفتم که پسر عموم میخواستم ولی من یکی دیگه رو دوست داشتم و تا جایی پیش رفتم که قرار بود بعد محرم صفر عقد کنیم خالا میگه نمیخوام بگین من چیکار کنم واقعا دارم روانی میشم من تمام امید هام نا امید شده جلو همه زشت شدم خیلی التماسش کردم حتی گفتم به پات میوفتم ابروم نبر من به خاطرت هر کاری کردم ولی میگه نمیخوام شرایط ازدواج ندارم میگم تو امدی من که نگفتم بیا میگه اشتباه کردم چیکار کنم