من تا وقتز اونجا زندگی میکردن برای ارامش زندگیم مجبور شدمچادر سر کنم
یکم ارایش ک میکردم یا موهام یکم دیده میشد پدر شوهرم با چشاش میخواست منو بخوره دو بارم بهم گفت موهات دیده میشه البته منم جوابشو دادم ولی خیلی ناراحت شدم تا زماتی ک اونجا بودم قبم درد میکرد از بعضی کاراشون
خونوادهم فامیلام سالی ی بار میومدن من همش میترسیدم ی چی بگن ابروم بره جلو خونوادن چون همه مانتویی بودن
اه اه یادشون افتادم خدا لعنتشون کنه اینقد اشکم بخاطر این چیزا در اوردن
حتی میرفت پدر شوهرم ک همه بهش حاجی حاجی میکردن پیش جاریام میگفت موهاش بیرون بوده یا یه لحظه تا دم در چادر سرم نبوده غیبتم میکرد
بخاطر همین رفتاراشون پسرشون مجبور شد بیاد شهر من زندگی کنه حالا دارن میسوزن ک پسرشون دور شده ازشون