منم ۵ سال بایکی بودم
غریبه بودیم
خانوادش مخالف بودن ولی به چشای خودم اعتماد داشتم ب اون نه
ازنظرم یه مرد واقعی بود که هیچوقت پشتم رو خالی نمیکنه
فقیربود افسرده بود اما من دیوونه وار عاشقش بودم
توبدترین روزاش وقتی سرباز بود وقتی هیچی نداشت بهش عشق امید ودلداری دادم بردمش تا اسمون هفتم بهش غرور و عزت نفس دادم خیلی ازش سرتر بودم اما صداقت ومعرفش برام مهم بود همیشه بهم میگفت تو روزایی کنارم موندی که اگه خودم بودم خودمو ول میکردم
هه. اون پولدار شد
۲۵ آذر ۴۰۴ از همه جا بلاک وانفالوم کردورفت بایکی دیگ ازدواج کرد من تموم خیابونای این شهر رو پیاده باهاش رفتم ولی یکی دیگ رو گذاشت جلو ماشینی ک خرید چقد خرجش کرد و هرروز براش استوری میذاره. ۶ ماه گذشت من ۶ ماه روانی عالم شدم الان چندروزه دیگ اشکام نمیاد ولی لال شدم دیگ نه قلبی دارم نه احساسی و نه دیگ ازکسی خوشم میاد از همه متنفرم و احساس ناکافی بودن بهم دست داده توباز خوبه بهت گف گولت داد اما منو باسکوتش ترک کرد ای کاش یچیزی میگف اما نگفت تاجون دارم نفرینش میکنم