2789

خسته شدم دیگه نمیکشم هرچی ازش دوری میکنم باز میاد سراغم باز اذیتم میکن خداشاهده شده صبح تا شب نرفتم غذا بخورم که باهاش چشم تو چشمنشم باز ول کن نیست

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

درک نمیکنم این دست تاپیک هارو

والا منم الان چند ساله قهرم با پدر و مادرم ولی یه دلیلی بوده که این اتفاق افتاده مادرت زامبی نیست که عزیزم

الکی بهت گیر نمیده که

سعی کنید مشکلاتتونو با هم حل کنید

درک نمیکنم این دست تاپیک هارووالا منم الان چند ساله قهرم با پدر و مادرم ولی یه دلیلی بوده که این اتف ...

والا مادرمن زامبی نه من همه ازدستش اسی هستن اطرافیان دیگه حتی دوستام نمیان پیشم ازبس رفتارش بد و ترسناک من زمان مدرسه خوابگاه بودم گوشیم زنگ میخورد همه هم اتاقیام میترسیدن

میخواد به همه بگه تو بدی تواپ بازیشو میخوری نمیدونم چرا مادرا بجای اینکه به همسنای خودشون حسادت و رق ...

دقیقا باورت میش ی بارخالم بهم گفت مادرت انگار میخاد شوهر گیر بیار بازاینقد جلوی بقیه ادای خوب بودن درمیاره

میخواد به همه بگه تو بدی تواپ بازیشو میخوری نمیدونم چرا مادرا بجای اینکه به همسنای خودشون حسادت و رق ...

من توخونه وقتی مجردبودم ،مادرم عین مادرشوهربود، هزار بار میگفت دوستت ندارم زور که نیس، بااینکه ازخواهربرادرام خیلی باهوشتر وعاقلتر ازمادرم هم بودم،درحال حاضر وهمیشه صداش تو مغزمه رژه میره،بخاطرهمینهم ازدوج که کردم همیشه نگران حرف بقیه بودم، قضاوتهاشون ،همیشه خدا یه لبخند دارم وقتی بابقیه روبرو میشم، مبادا قضاوتم کنن، رفتارهای عجیب غریب ،هول میشم، دست وپام رو گم میکنم،بیخود میخندم عین اسکولا،

همیشه سکوت کردم ازدواج هم کردم مادرشوهرم عین مادرم بود،بخاطرهمین دم نزدم وزندگیم زهرمارشد، اعتمادبنفس نداشتم نه بچگی،نه مجردی ونه متاهلی،البته الان بهترم

اخ قلبم دردگرفت عزت نفسم وازبین برد وهیچ وقت به تن وروح وروانم احترام نگذاشتم متاسفانه

باخودم حالم خوبه،با خراب کردن دیگران شما خوشبخت نمیشین🌿

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز