من توخونه وقتی مجردبودم ،مادرم عین مادرشوهربود، هزار بار میگفت دوستت ندارم زور که نیس، بااینکه ازخواهربرادرام خیلی باهوشتر وعاقلتر ازمادرم هم بودم،درحال حاضر وهمیشه صداش تو مغزمه رژه میره،بخاطرهمینهم ازدوج که کردم همیشه نگران حرف بقیه بودم، قضاوتهاشون ،همیشه خدا یه لبخند دارم وقتی بابقیه روبرو میشم، مبادا قضاوتم کنن، رفتارهای عجیب غریب ،هول میشم، دست وپام رو گم میکنم،بیخود میخندم عین اسکولا،
همیشه سکوت کردم ازدواج هم کردم مادرشوهرم عین مادرم بود،بخاطرهمین دم نزدم وزندگیم زهرمارشد، اعتمادبنفس نداشتم نه بچگی،نه مجردی ونه متاهلی،البته الان بهترم
اخ قلبم دردگرفت عزت نفسم وازبین برد وهیچ وقت به تن وروح وروانم احترام نگذاشتم متاسفانه