در دل آشوبی چشمان تو بیچاره شدم
عاشقت گشتم و از شهر تو آواره شدم
من جهان سوزی چشمان تو را می فهمم.
شوق دل بستن ایمان تو را می فهمم
ای جهانسوزترین شعله ی آشوب نفس
مانده امروز دلم مثل قناری به قفس
می خراشد دلم از حادثه ی رفتن تو
می شوم زنده در آئینه ی پیوستن تو
تو همانی که به احساس غزل می خندی
چشم بر حس و تمنای دلم می بندی
تو اگر از نظرم دور شوی می میرم
بگذارید که چشمش بکند تفسیرم
باش تا کوچه به شوقت غزلی تازه کند
عشق گمنام تو را شعر پر آوازه کند
من غزل در غزل قرمز لبهای توأم
عاشق قافیه ی خونی دنیای توأم
تو که دلدار و دل آزار و دل آرام منی
تو که داروی من و قاتل خوش نام منی
من نفس در نفس کوچه به دنبال توأم
سیب افتاده به خاک سبد کال توأم
تو بیا تا غزلم با تو خدایی بشود
غرق آتش نفس تلخ جدایی بشود
من همانم به خدا شاعر آواره ی تو
به فدای تو شود عاشق بیچاره ی تو
با توأم با تو که دور از دل و دنیای منی
شاهد سوختن و لحظه ی فردای منی
پیش من باش و نفس در نفسم تنگ مکن
قسمت شیشه ی عمر دل من سنگ مکن
دیگر از گریه ی شبهای خودم می خندم
چشم احساس دلم بر همگان می بندم
کاش آوارگی دست مرا می دیدی
برگ تنهایی من از شب من می چیدی
آسمان باش و به روی دل من تنگ نشو
جان من جان خودت این همه دل تنگ نشو
بال بر هم زدن چشم مرا ، دنیا تو
موجهای دل سرگشته ی من ، دریا تو
بعد تو از غزل و عشق نباشد خبری
بعد تو از دل من کس ننماید گذری
ای فدایت همه ی هستی من شاد بیا
بی تو ویرانه شدم خانه ات آباد بیا
من دل و جان و غزل را به فدایت کردم
با همین شعر در آئینه صدایت کردم.
تو نباشی غم تو جان مرا می گیرد
دود دل سوختنم شهر شما می گیرد.