تعطیلات عید بود رفته بودیم عید دیدنی از اونجا برگشتیم خونه بابام اینا
ساعت ۱۰ونیم اینا میشد. همسرم بهم گفته بود که قراره با دوستاش بره گیم منم اوکیم (تنها تفریح همسرمه اونم هرچندوقت یبار، به اصرار خودم میره چون نمیخوام حس تنهایی کنه و همش تو فکر باشه)
خلاصه همسرم رفت من تو حال نشسته بودم با خواهرم میگفتیم میخندیدیم مامان و باباهم رفته بودن بخوابن ۱۲ونیم بود مامانم هی اومد گفت پس نیومده؟ نگران شدم
من گفتم چرا نگران شی تا ۱ونیم اینا طول میکشه
بابام اومد یه دعوایی راه انداخت حرفای زشتی زد که اره تورو اینجا گذاشته معلوم نیست کجا رفته
خیلی ناراحت شدم خیلی، چندبار بهشون گفتم خودمون تصمیم گرفتیم و هرشب نیست ولی حرف خودشو زد
اخر گفتم به شما ربطی نداره بازم حرفشو زد
طرفای ۱ یا ۱ونیم بود همسرم اومد بابام نمیزاشت برم
خودم وسایلمو برداشتم تندی دویدم رفتم بابامم اومد دقیق یادم نیس چی گفت ولی
حس شکستن کردم حدود ۱ماه باهاشون حرف نزدم انقد حالمون بد بود حرف زدن یادم رفته بود..
حالا اخیرا مامانم زنگ زده بود شماره ش افتاده بود زنگ زدم ناراحت بود رفتم دیدنش ولی دیگه خیلی کم میرم هفته ای یبار شاید اونم وقتی بابام نیست.
حالا بهم میگن همسرتم بیاد! ولی اعصابم خراب میشه چون اونا همیشه به رفتارای همسرم ذره بین میزارن و حتی رفتاری هم بی منظور باشه بد برداشت میکنن
همسرم نمیخواد بیاد منم راضی نیستم.
(خیلی طولانی شد ببخشید)