2821
2789
عنوان

خاطرات خنده دار بیاین تعریف کنیم

| مشاهده متن کامل بحث + 3928 بازدید | 54 پست

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

به مامانم تاکید کردم ی چیزی و برای خاله ام تعریف نکنه.

ی روز آخر حال رو مبل نشسته بودم

دیدم مامانم. گوشی به دست داره پله های اتاق مو دید بزنه ببینه من تو اتاقم هستم یا نه. همزمان به پشت گوشیم. که خاله ام بود گفت ی چیزی بهت میگم فقط به (من) نگی گفتما...

یهویی تا خواست جمله بعدی و بگه برگشت

چشم تو چشم شد با منی که با لبخند ملیح در سکوت نگاش میکنم

🤣🤣🤣🤣

آهسته برانید، شاید که بدانید، در کجا می رانید😐😂☺️

راستش توی اروپا قدم میزدم که پسرا دنبالم راه افتادن و به خاطرم دعوا میکردن..توی ایتالیا🤣🤣

ای خداااا🤣😭

در میان این اگر ها و شاید ها تو باید منی.اقایون درخاست ندن تایید نمیشه، متاهل، کاربر قدیمی.

بابام احتمالا کشتش


من ولی خب یبار مسافرت رفتیم زدیم کنار استراحت کنه همسرم همین ایستگاه های سرویس بهداشتی که داره بین راه شوهرم رفت سرویس واقعا هم کسی نبود نمیدونم شاید دقت نکردم من تو ماشین لباسمو داشتم عوض میکردم یه پسره افغانی در حد ۴۰ سال اینا کارگر سرویس بود پول میگربت بعد اینکه لباسو عوض کردم دیدم همینجوری تو ماشینو داره میبینه اصلا یه وعضی شدممممم سرویسم نرفتم اخر😂

میگذرد...

من جلوی در خونه منتظر بودم داداشم بیاد

یه ماشینه وایساده بود عینننننن ماشین داداشم

منم رفتم سوار شدم بعد این حرکت کرد من گفتم عه آقا من اشتباه سوار شدم گفت خانوم مگه اسنپ نگرفتید...

از خون جوانان وطن لاله دمیده...

عید بودش با شوهرم و پسرم بازار بودیم خیلی شلوغ بود، دستم تو دست شوهرم بود فشارآوردن دستم از دستش جدا شد دومرتبه محکم دسش رو گرفتم بعد متوجه شدم دست ی پسر جووون رو گرفتم خخخ

الهی شکر ب داده و نداده ات ،ک داده ات نعمت و نداده ات حکمت هس 🙏عشق زندگیم شوهرم♥ و گل پسرم 😘 و مامان و بابام اینا😘 و داداشام و ابجی هام😘و دوستای جون جونیم🌺

من یه خاطره خنده دار از دختر داییم یادمه

یه بار میگفت رفته بوده تو یه مغازه شال بخره

فروشنده آقا بوده و به دختر داییم پیشنهاد داده اینم رد کرده و سریع اومده از مغازه بره بیرون

گفت انگار یکی منو گرفت منم شروع کردم به داد زدن که ولم کن ولم کن

یهو برگشتم دیدم کیفم به دستگیره در گیر کرده و اون اقاهه هم از خنده قرمز شده😂

من خود بلای خویشم از خود کجا گریزم؟!

مامانم گفت چند شبه تیر چراغ برق محل خاموشه محلمون تاریکه یه زنگ بزن سازمان برق منم زنگ زدم یه مرده برداشت گفتم آخه آقا این درسته ما تو ظلمت و تاریکی زندگی کنیم زن و بچه خودتونم بود میذاشتیداینجوری زندگی کنن گفت خانم چی شده گفتم کل محل تیر چراغ برقاش خاموشه گفت خب ما چی کار کنیم گفتم خب روشنش کنید گفت خانم اینجا سازمان آبه یه دفعه چندتا مرد از پشت خط زدن زیر خنده😱

۱۲۱👈سازمان توزیع برق

۱۲۲👈سازمان آب

2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز