به مامانم تاکید کردم ی چیزی و برای خاله ام تعریف نکنه.
ی روز آخر حال رو مبل نشسته بودم
دیدم مامانم. گوشی به دست داره پله های اتاق مو دید بزنه ببینه من تو اتاقم هستم یا نه. همزمان به پشت گوشیم. که خاله ام بود گفت ی چیزی بهت میگم فقط به (من) نگی گفتما...
یهویی تا خواست جمله بعدی و بگه برگشت
چشم تو چشم شد با منی که با لبخند ملیح در سکوت نگاش میکنم
🤣🤣🤣🤣