من خودم هزارتا دارم الان یادم نیست ، یادم اومد مینویسم ، ولی این مامانم و خاله ام هست .
اوایل ازدواج مامانم با بابام هردوشون با خاله هام و شوهر خاله هام و مامانبزرگم رفتن بازار ، یکی از خاله هام که اخریه اون موقع بچه بوده و ۱۱ سالش بوده ، حالا مامان بزرگم سپرده بودش دست مامانم و بعد رفتن داخل یک مغازه دست خاله ام رو ول کرده بعد اخر که میخواستن برن ، مامانم فکر کرده خاله ام کنارشه و لحظه اخری خاله ام رفته پیش مامان بزرگم بعد مامان فکر کرده خاله ام هست و دست یک پیرمرده قد کوتاه هم اندازه اش رو گرفته حالا دارن میان بیرون شوهر خاله ام فهمیده همه زدن زیر خنده اخه پیرمرده چرا باهاشون تا دم در مغازه اومده