2821
2789
عنوان

رمان عاشقانه

| مشاهده متن کامل بحث + 733 بازدید | 28 پست

پارت ۱۰

صبح — عمارت

*(هاله)*


صبح، عمارت را تمیزتر کرده بود.


نه فقط از نور؛

از نظم.


هاله با موهای نیمهبسته و پیراهنی که هنوز چینِ خواب داشت، از اتاق بیرون آمد. بوی چای تازه در راهرو پیچیده بود. عزیزجون پشت میز نشسته بود؛ کتاب باز، عینک روی نوک بینی.


امیرحسین کنار کانتر ایستاده بود.


پیراهن سفید، اتوکشیده.

ساعت بسته.

همان عطرِ تلخ.


سرش پایین بود؛ لیوانش را دقیق روی نعلبکی گذاشت، قاشق را آرام چرخاند. هیچ چیز اضافهای در حرکتش نبود.


هاله گفت:

«صبح بخیر.»


امیرحسین، همانطور که نگاهش هنوز روی فنجان بود، جواب داد:

«صبح بخیر.»


نه مکث.

نه ادامه.


عزیز رو به امیرحسین کرد:

«مادر، امروز واسه ناهار میای؟»


«نه، عزیزترین.»


صدایش آرام بود؛ همان آرامشی که همیشه داشت.


بعد رو کرد به هاله که بیحوصله مشغول بازی با غذایش بود.


«تو امروز برنامهت چیه؟»


هاله قاشقِ کوچک را در استکانِ چایش چرخاند.

«نمیدونم... شاید یه کم توی باغ بچرخم... شاید هم برم سراغ بوم و رنگهام.»


امیرحسین نگاهی به ساعت مچیاش انداخت.

«اگه خواستی بری بیرون، به عزیزجون بگو برات آژانسِ مطمئن بگیره. هنوز اینجا رو خوب نمیشناسی، گم نشی.»


مکث کوتاهی کرد، بعد اضافه کرد:

«هرچند گم بشی هم، پیدا کردنت توی این شهرِ کوچیک کار سختی نیست.»


هاله خندید.

«حالا بذار ببینم اصلاً حسش میاد یا نه.»

چایش را خورد و کیفش را برداشت.

_باشه. خوش بگذره. فعلا

هاله خداحافظی کرد اما نگاهش هنوز قدم های منظم امیرحسین را دنبال می کرد.

عزیزجون لبخند زد.

«آدمِ مرتبیه... از همون بچگی.»

هاله چیزی نگفت.

اگه یه عاشقانه آرام و نجیب خواستید، خوشحال میشم تاپیک رمانم رو بخونین. قصه ی عشقی که نبض داشت.. Busca en ti mismo todo lo que eres

سلام دخترا، من چند ساله از سامان‌لعیا خرید می‌کنم و همیشه هم از کیفیت و تنوع کارهاش راضی بودم. چون اینستا نیست، الان کانالشون رو توی بله فعال کردن و بیشتر مدل‌هاشون رو اونجا می‌ذارن با تخفیف و شرایط اقساطی.

گفتم اگه کسی دنبالشون می‌گرده، از اینجا می‌تونه پیداشون کنه

پارت ۱۱:

بیمارستان رامسر


صدای چرخِ برانکاردها مثل همیشه در پسزمینه حرکت میکرد. نور مهتابیها تیز بود و بیرحم، هیچچیز را پنهان نمیکرد. امیرحسین با روپوش سفید و تبلت در دست، جلوی ایستگاه پرستاری ایستاد و قبل از آنکه پرونده کامل روی میز قرار بگیرد، نگاهش روی اعداد ثابت ماند.


چند ثانیه طول کشید.

نه بیشتر.


بعد گفت: «این افت فشار به سپسیس نمیخوره.»


رزیدنت جوان، پیمان مشفق کنار دستش، ناخودآگاه سرش را بالا آورد. تا همان لحظه، همهچیز در گزارشها حول همان تشخیص میچرخید. امیرحسین ادامه داد، آرام و دقیق، بدون تغییر تُن صدا: «لاکتات با این عدد، اینقدر پایدار نمیمونه. تب هم الگوی درستی نداره.»


اسکرول کرد. به نتِ پرستاری شب قبل برگشت. مکث کوتاه.

«اینجا رو ببین. درد قفسه سینه قبل از افت فشار ثبت شده.»

مشفق، سریع گفت: «ولی ECG واضح نیست، دکتر.»


امیرحسین سرش را کمی کج کرد، انگار زاویهی دید را تنظیم میکند. «واضح نیست، اما طبیعی هم نیست. ST رو نگاه نکن، به فاصلهها دقت کن. این میتونه دیسکشن باشه، نه شوک عفونی.»


چند لحظه سکوت افتاد.

بعد مشفق گفت: «CT آنژیو؟»


«فوری.»

یک کلمه. بدون توضیح اضافه.

«و تیم جراحی رو خبر کن. هنوز زوده، ولی آماده باشن.»


وقتی راه افتادند، مشفق یک قدم عقبتر میآمد. نه از ترس؛ از تمرکز. نگاهش مدام بین صفحهی تبلت و پشتِ صافِ امیرحسین جابهجا میشد.


در آسانسور، مشفق گفت: «من اصلاً به دیسکشن فکر نکرده بودم.»


امیرحسین نگاهش را از درِ فلزی برنداشت. فقط گفت: « اگه فکر نکنی، ممکنه یه چیز مهم از دستت بره.»


درِ آسانسور باز شد.

مشفق همانطور که پیاده میشد، سرش را آرام تکان داد.


امیرحسین راه افتاد، گامهای منظم، شانهها صاف.

اینجا، همهچیز سرِ جای خودش بود..



راندِ عصر بیمارستان


ساعت چهار و بیست دقیقه.


راهروی بخش قلب شلوغتر از صبح بود. صدایِ چرخِ ترالیِ دارو، بوقِ کوتاهِ مانیتورها، و همهمهی آرامِ همراهانِ بیمار در هوا میپیچید. نورِ سفیدِ مهتابی، بیرحمانه روی کفِ براق میافتاد.


امیرحسین جلوتر از بقیه راه میرفت. روپوش سفید، دکمهها بسته. تبلتِ پروندهها در دستش.

رزیدنتها پشتِ سرش، نیمدایرهای منظم.


جلوی تختِ ۳۱۲ ایستاد.

«شب گذشته؟»


رزیدنتِ سال دوم سریع جواب داد.

«Stable. BP کنترل شده. Drain حدود—»


امیرحسین دستش را بالا آورد؛ فقط یک اشاره.

«عدد دقیق.»


رزیدنت مکث کرد، به برگه نگاه انداخت.

«هشتاد سیسی.»


امیرحسین سر تکان داد. جلوتر رفت، لبهی تخت را لمس نکرد؛ فقط خم شد و به مانیتور نگاه کرد.

«ریتم خوبه. Pain score؟»


پرستار جواب داد.

«سه، با مسکن.»


«پس پروتکل تغییری نمیخواد.»

رو به رزیدنت: «اما آزمایشِ صبح رو دوباره چک کن. CBC تنها کافی نیست.»


چند قدم آنطرفتر، تختِ بعدی.


رزیدنتِ سال اول کمی عقبتر ایستاده بود. نگاهش به دستهایِ امیرحسین بود؛ به فاصلهای که حفظ میکرد، به لحنِ یکنواخت، به اینکه هیچ جملهای اضافه نمیآمد.


امیرحسین پرسید:

«پلن ترخیص؟»


رزیدنت جواب داد.

«اگر امشب بدون مشکل—»


«اگر؟»

امیرحسین نگاهش را از مانیتور برداشت. «در پزشکی، اگر یعنی هنوز فکر نکردی.»


سکوت کوتاه.

بعد، همان لحنِ خونسرد: «سناریوها رو آماده کن. برای هر کدوم.»


راند ادامه پیدا کرد. تخت به تخت. سؤال، عدد، تصمیم.

نه مکثی برای همدردی، نه جملهای برای دلداری. همهچیز سر جای خودش.


آخرِ راهرو، امیرحسین ایستاد. ساعتش را نگاه کرد.

«گزارشها تا شش روی سیستم.»


روپوشش را صاف کرد و از گروه جدا شد.

رزیدنتها همانجا ماندند؛ کسی نفسش را بیرون داد.


رزیدنتِ سال اول آهسته گفت:

«عجیبه... انگار هیچچیز از دستش در نمیره.»


امیرحسین پیچِ راهرو را رد کرد.

صدای بیمارستان پشتِ سرش ماند؛

دنیا، همانطور منظم و سرد، به کارش ادامه داد.

اگه یه عاشقانه آرام و نجیب خواستید، خوشحال میشم تاپیک رمانم رو بخونین. قصه ی عشقی که نبض داشت.. Busca en ti mismo todo lo que eres

پارت ۱۲ – از نگاه هاله


بعدازظهر، نور از لای شاخههای پرتقال روی سنگفرش حیاط میریخت. هاله کفشهایش را کنار پلهی ایوان درآورد و با جوراب روی سنگ سرد چند قدمی راه رفت. هوا بوی برگ خیس میداد؛ بویی که هنوز برایش تازه بود.


درِ عمارت نیمهباز بود.

نه کسی صدایش کرد، نه صدایی آمد.


وارد شد. کیفش را روی صندلی گذاشت و شالش را شُل کرد. خانه در حالتی بین خواب و بیداری بود؛ عزیزجون احتمالاً کتاب میخواند و آقاجون یا در باغ بود یا پشت میز خطاطی. همهچیز سرِ جایش بود.


از پلهها بالا رفت.

هر پله، صدایی کوتاه و آشنا.


در اتاق، پنجره را هل داد. هوا بیاجازه آمد تو. دفتر طراحیاش را بیرون آورد؛ سیاهقلمهای نیمهکارهی کلاس عصر. تازه ثبتنام کرده بود؛ نه برای هنرمند شدن، فقط برای پر کردن وقت.


مداد را برداشت. خطی صاف کشید. مکث کرد. بعد، بیآنکه بداند چرا، خط را کمی شکست؛ نرمش کرد.

یاد جملهی عزیزجون افتاد: «بعضی خطها خودشون راهشونو پیدا میکنن.»

لبخند خیلی کمرنگی زد؛ چیزی نزدیک به سکوت.


دفتر را بست. از اتاق بیرون آمد. درِ اتاق امیرحسین بسته بود؛ چند روزی ساری مانده بود و خانه، یکجور دیگر ساکت بود.


پایین آمد. عزیزجون در آشپزخانه مربای بهارنارنج میپخت.

هاله گفت: «کمک نمیخواین؟»

عزیزجون لبخند زد: «نه عزیزم. یه سری به آقاجونت بزن. هوای بهار دلتو باز میکنه.»


آقاجون توی حیاط بود. کنار حوض سنگی ایستاده و گل همیشهبهار را توی گلدان سفالی میکاشت. با دیدن هاله، نگاهش روشن شد؛ همان نگاهِ آرامی که آدم را یاد آمدن بهار میانداخت.


هاله کنار حوض ایستاد. آب آرام بود؛ شکوفهها روی سطحش شناور بودند، بیعجله، بیمقصد.


او از بعضی جاها خاطره نداشت؛ فقط حس داشت.

شمال یکی از همان جاها بود. جایی که تصویرش کامل نبود، اما سنگینیاش واقعی بود.


و باغ، در آن اردیبهشتِ خیس و آرام،

نه چیزی از او میخواست،

نه چیزی به او میداد.


فقط اجازه میداد

باشد.

اگه یه عاشقانه آرام و نجیب خواستید، خوشحال میشم تاپیک رمانم رو بخونین. قصه ی عشقی که نبض داشت.. Busca en ti mismo todo lo que eres

پارت ۱۳:


چند روز بعد، هاله توی اتاقش نشسته بود و نقاشی می کرد. ناگهان در بزرگ با صدایِ تقهی بلندی باز شد و بلافاصله، صدایِ خندهای آشنا و پرانرژی توی حیاط پیچید.

یک پژو ۲۰۶ آلبالوییرنگ با سرعت وارد شد و درست کنارِ حوض ترمز کرد. درِ ماشین باز شد و دختری با مانتویِ نخیِ گلدار و شالِ بلندِ زرد، مثلِ بمبِ انرژی بیرون پرید. نسرین بود! خواهر مازیار. خندان و پرانرژی وارد هال شد. عینک دودیِ بزرگش را روی موهایش بالا داد و با صدایی که انگار میخواست کلِ محله را خبر کند، داد زد:

«عزیز! عزیزجووون! کجایی که نوهِ محبوبت اومده! نونِ تازه گرفتم، پنیرِ لیقوانم گرفتم، بیام تو یا همینجا بساط کنیم؟»

عزیز با دیدن نسرین لبخند زد: «از دست تو

دختر! بیا تو، بیا تو ببینم. هاله هم باید همین دور و برا باشه.»

نسرین سبدِ حصیری بزرگ را کنار آشپزخانه گذاشت.

_پس بگو چرا امروز هوایِ عمارت اینقدر شاعرانهست. کجاست این دخترِ تهرونیِ باکلاسِ ما؟ لابد باز رفته یه گوشه نشسته داره نقاشی میکنه»

هاله خندان از پله ها پایین آمد. نسرین جیغِ کوتاهی کشید و هاله را محکم بغل کرد. بویِ عطرِ تند و شیرینِ نسرین با بویِ نمِ خاک و برگِ انجیر قاطی شد.

«چطوری دخترخاله؟» نسرین گونهاش را محکم بوسید. «خوبی؟ وای چه بزرگ شدی! موهاش ببین چه بهش میاد مدل آشفته

هاله خندید و خودش را از بغلِ نسرین بیرون کشید. «تو هم عوض نشدی نسرین. همونقدر دیوونه و پرسرصدا.»

نسرین چشمکی زد و سبد را از روی زمین برداشت. _دیوونگی که ارثِ خانوادگیه

مکثی کرد، نگاهی به عمارت انداخت و لبخندی زد: «کلی حرف دارم برات. باید تمامِ آمارِ این مدتی که نبودی رو بهم بدی.» دستِ هاله را کشید: «بیا بریم. امروز جشنِ زنونه داریم.» هاله در حالی که دستش توی دستِ گرمِ نسرین بود و به سمتِ آشپزخانه کشیده شد.

اگه یه عاشقانه آرام و نجیب خواستید، خوشحال میشم تاپیک رمانم رو بخونین. قصه ی عشقی که نبض داشت.. Busca en ti mismo todo lo que eres

پارت ۱۴


نسرین با همان سرعتی که آمده بود، میز را چید. نانِ بربریِ داغ که بخارش

بلند میشد، پنیر لیقوان، گردوهایِ تازه شکسته، و مربایِ بهارنارنجی که

عزیز خودش پخته بود.


هاله پشتِ میز نشسته بود و با اشتها تکهای نان و پنیر برداشت. بعد از

مدتها، غذا مزه میداد.


نسرین لقمهاش را قورت داد و با لحنی جدیتر از قبل پرسید:

«راستش رو بگو هاله... پدرت چطور راضی شد بیای؟ اون که اسمِ شمال میاد

کهیر میزنه. فکر میکردم باید جنگ جهانی سوم راه بندازی تا بذاره بیای اینجا.»


هاله آهی کشید و به بخارِ چایاش خیره شد.

«به بدبختی. هنوزم همونه... میگفت اون جاده، اون هوا، همه چی بویِ مرگ

میده. میگفت نمیخواد دخترش بره جایی که مادرش رو ازش گرفتن.»


عزیز که داشت چای میریخت، دستش لرزید. استکان را روی میز گذاشت و

نفس عمیقی کشید.


نسرین دستش را روی دستِ هاله گذاشت:

«حق داره... بعضی داغا تهِ سینه میمونن.»

هاله زیر لب گفت: ولی نمیشه تا ابد فرار کرد.

مکث کرد.

«من داشتم خفه میشدم تو اون خونه.»

چند لحظه گذشت.

«مخصوصاً الان که...»

حرفش نیمهکاره ماند.

نسرین فقط نگاهش کرد.

هاله شانهای بالا انداخت:

«میترا واقعاً سعی میکنه خوب باشه. ولی... نمیدونم. تو اون خونه همیشه یه چیزی اضافی بود.»

صدایش پایین آمد.

«خودم.»

نسرین دستِ هاله را فشرد و چیزی نگفت.

عزیز استکان چای را جلوی هاله گذاشت و موهایش را نوازش کرد:

«خوب کاری کردی اومدی مادر. اینجا خونهی توئه. خونهی مادریته.»


مکثی کرد:

«این خونه صدایِ نفسِ تازه میخواست.»


نسرین برای عوض کردنِ فضا، با انرژی گفت:

«حالا برنامهت چیه؟ چقدر میمونی؟»


هاله کمی نان در دهانش گذاشت و به باغِ سبزِ بیرون نگاه کرد:

«نمیدونم. میخوام برای کنکور بخونم... ولی بیشتر دلم میخواد نقاشی کنم.

دلم میخواد این مه و بارون رو بکشم.»


نسرین بشکن زد:

«عالیه! پس باید یه جایِ دنج داشته باشی. شنیدم رفتی سراغِ تراسِ بالا؟»


«آره. خیلی خاک گرفته ولی نورش محشره. منظرهش هم که حرف نداره.»


نسرین بلند شد و پیشبندِ آشپزخانه را باز کرد:

«پس معطل چی هستی؟ صبحونه تموم! پاشو بریم اونجا رو بسابیم و بشوریم.

میخوام بشه بهترین آتلیهی دنیا. منم امروز بیکارم، تا لنگِ ظهر میتونم کمکت کنم.»


عزیز لبخند زد:

«مراقب باشید فقط. اونجا شیشههاش قدیمیه.»


هاله دنبالِ نسرین از آشپزخانه بیرون رفت. دستِ نسرین گرم بود توی دستش.

اگه یه عاشقانه آرام و نجیب خواستید، خوشحال میشم تاپیک رمانم رو بخونین. قصه ی عشقی که نبض داشت.. Busca en ti mismo todo lo que eres

هم نبض:

پلههای چوبی ای که به طبقهی بالا و بهارخواب میرسید، زیرِ پایشان نالهی خفیفی میکرد. نسرین یک روسریِ کهنه را مثلِ دزدان دریایی دورِ سرش بسته بود و یک سطلِ آب و دستمال در دست داشت. هاله هم با جارو و تی، پشتِ سرش میآمد.


درِ شیشهایِ تراس که باز شد، بویِ نایِ “زمان” بیرون زد. هوایِ این اتاق انگار مربوط به دههی هشتاد بود؛ همانجا مانده، حبس شده بود. ذراتِ غبار در ستونهایِ نوری که از شیشههایِ رنگیِ بالایِ پنجرهها میتابید، میرقصیدند.


نسرین سرفه کرد و با دست جلویِ بینیاش را گرفت: «اوه اوه! عزیز راست میگفت. اینجا قلمروِ عنکبوتهاست. ولی نترس، الان همه شونو دیپورت می کنیم.

هاله اما مسحور شده بود. با وجودِ خاک و تارِ عنکبوت، فضا “جان” داشت. کفِ تراس با موزاییکهایِ قدیمیِ طرحدار پوشیده شده بود و پنجرههایِ سرتاسری، منظرهی بینظیری از باغِ سبز و شیروانیهایِ سفالیِ همسایهها را قاب گرفته بودند. یک طرفِ تراس، سهپایهی چوبیِ قدیمی و یک میزِ کارِ کوچکِ رنگ و رو رفته قرار داشت.


نسرین سطل را زمین گذاشت و آستینهایش را بالا زد. «خب خانم پیکاسو! تو شیشهها رو تمیز کن که نور بیاد تو، منم کف رو میسابم. فقط مواظب باش، شیشههاش قدیمیه، فشار ندی بشکنه.»

با هر دستمالی که می کشید، سبزِ درختها شفافتر میشد و نورِ بیشتری به داخل هجوم می آورد.


کارِ شیشهها که تمام شد، هاله به سمتِ کنجِ اتاق، جایی که سهپایه قرار داشت رفت. یک پارچهی سفیدِ ضخیم رویِ سهپایه و وسایلِ کنارش کشیده شده بود که حالا طوسیِ چرکتاب شده بود.


هاله گوشهی پارچه را گرفت. قلبش بیدلیل تند میزد. آرام پارچه را کشید. غبار در هوا پخش شد.


زیرِ پارچه، یک سهپایهی چوبیِ دستسازِ ظریف بود و رویِ میزِ کوچکِ کنارش، قوطیهایِ فلزیِ خشکشدهی رنگروغن، چند قلممویِ سفت شده و... یک دفترِ طراحیِ بزرگ با جلدِ مقواییِ سبز.

نسرین که داشت گوشهی دیگر را خشک میکرد، سرش را بلند کرد. «چی پیدا کردی؟ گنج؟»

هاله چیزی نگفت. دستش را دراز کرد و دفتر را برداشت. انگشتانش رویِ جلدِ زبرِ دفتر لغزید. دفتر را باز کرد. کاغذها زرد شده بودند و بویِ کاغذِ کاهیِ قدیمی میدادند، بویی شبیه به عطرِ خاکِ بارانخورده.


صفحهی اول: طرحی سریع از ایوانِ خانه و چند جفت کفشِ درهمریخته.

صفحهی دوم: پرترهی نیمرخِ زنی شبیه عکسهای مادرش با لبخندی زیبا

هاله ورق زد. خطوط آشنا بودند. قدرتمند، اما لطیف. پایینِ صفحه با مدادِ نرم نوشته شده بود: *«بهار - اردیبهشت ۷۸»*.


نفسِ هاله حبس شد. این دفترِ مادرش بود. مادری که فقط خاطراتِ محوی مثلِ یک رویایِ مهآلود از او داشت. دستهایش لرزید. انگار زمان به عقب برگشته بود و او میتوانست گرمایِ دستِ مادرش را از رویِ این خطوط حس کند.


نسرین که سکوتِ هاله را دید، دست از کار کشید و جلو آمد. «چیه هاله؟»


هاله بدون حرف دفتر را به سمتِ او گرفت. صفحهای بعدی نقاشیِ ساده و صمیمیای از یک دختربچهی کوچک (هاله) بود که وسطِ اتاق نشسته بود و داشت با جدیتِ تمام، صورتِ عروسکش را با ماژیک نقاشی میکرد. مادرش این لحظهی بازیگوشی را با چند خطِ سریع ثبت کرده بود.


زیرِ نقاشی، دستخطِ مادرش بود، با جوهرِ آبی که حالا کمرنگ شده بود:

«هالهی من... کوچکِ نقاش. کاش یه روزی کنارم بشینی و دنیا رو بکشیم...»


بغضِ هاله شکست، اما بیصدا. اشکی از گوشهی چشمش چکید و رویِ کاغذِ قدیمی افتاد. لکهی کوچکی ایجاد شد، انگار اشکِ دختر بعد از سالها به آرزویِ مادر رسیده بود.


نسرین آرام کنارِ هاله نشست و به نقاشی خیره شد. لبخندِ تلخی زد و با صدایی که میلرزید گفت: «یادمه... اون عروسکه رو یادمه. همیشه صورتش رو رنگی میکردی. خاله بهار هیچوقت دعوات نمیکرد، فقط میخندید و میگفت دخترم ذوقِ هنری داره.»


هاله انگشتش را رویِ دستخطِ مادرش کشید. «مامان اینجا نقاشی می کرده... عزیز همه رو نگه داشته، ولی هیچوقت به من نگفت.»

نسرین دستش را دور شانهی هاله انداخت.

«شاید میترسید غصهت بگیره. یا شاید منتظر بود خودت پیداش کنی.»

نسرین لبخند زد. «عزیز میگفت بهار عاشق این تراس بود.

میگفت نورش اینجا جون میگرفت. حالا تو اینجایی. دخترش برگشته.»


هاله دفتر را به سینهاش فشرد. بویِ کاغذ و غبار،

بویِ خانهای که هرگز ندیده بود.


«فکر کنم میمونم نسرین.»

هاله به باغ پایین خیره شد.

«نه برای فرار. به خاطر مامان. به خاطر خودم.»

مکث کرد. «حس میکنم... باید اینجا باشم.»


نسرین نفسِ عمیقی کشید و بلند شد. سعی کرد فضا را کمی

عوض کند، هرچند چشمانِ خودش هم نمناک بود.

«خیلی خب، خانم هنرمند. تصمیمِ خوبی بود. حالا پاشو

اون قلمموهایِ خشک شده رو بنداز دور. اگه قراره نقاشی رو ادامه بدی، ابزارِ درستوحسابی میخوای.

پاشو ببینم! الاناست که عزیز صدامون کنه برای ناهار.

شکمِ گرسنه هنر سرش نمیشه.»


هاله دفتر را با احترام بست و رویِ طاقچهی تمیز شده گذاشت.

نگاهی به تراس انداخت. شیشهها برق میزدند، کف تمیز بود،

و نور حالا بدون مانع به داخل میریخت.


فضا دیگر متروکه نبود. منتظر بود.


و هاله، برای اولین بار از وقتی پایش را به ساری گذاشته بود،

احساس نمیکرد غریبه است.

اگه یه عاشقانه آرام و نجیب خواستید، خوشحال میشم تاپیک رمانم رو بخونین. قصه ی عشقی که نبض داشت.. Busca en ti mismo todo lo que eres

پارت ۱۶:

شب، آرام و نمدار روی عمارت نشسته بود.

باران از عصر آمده بود و نرفته بود؛ ریز، پیوسته، بیادعا. سنگهای حیاط برق میزدند و بوی خاکِ خیس تا طبقهی بالا میآمد.


بهارخوابِ طبقهی بالا روشن بود.

چراغی زرد، که نورش روی چوبهای قدیمی ایوان میلغزید. هاله روی صندلی نشسته بود، پاهایش را جمع کرده، شال نازکی روی شانهها انداخته. دفترچهی سبزرنگِ قدیمی روی میز کنارش باز بود. مداد را بین انگشتها میچرخاند، نه میکشید، نه میبست.


صدای درِ حیاط آمد.

بعد قفل.

بعد سکوتی که فقط با باران پر میشد.


چند دقیقه بعد، صدای قدمهایی از پلهها.

نه تند، نه خسته، حسابشده.


امیرحسین بالا آمد.

کتش را قبل از راهپله درآورده بود، آویخته بود. وقتی به پاگرد رسید، نورِ بهارخواب را دید و مکث کوتاهی کرد. جلو نیامد. همانجا ایستاد.


«بیداری؟»


صدایش پایین بود. خنثی.


هاله سرش را بلند کرد.

«آره.»


چند ثانیه چیزی گفته نشد.


هاله گفت: «از ظهر براتون غذا کنار گذاشتیم. اگه بخواین، گرمش میکنم.»


نه تعارف. نه اصرار.


امیرحسین سرش را کمی تکان داد.

«نه، ممنون. یه چیزی خوردم.»


نگاهش، بیاختیار، به دفتر سبزرنگ افتاد.

کهنه بود. آشنا.

خیلی زود.


فکری گذرا از ذهنش رد شد:

*شاید نباید الان میدید.*

اما همانقدر سریع، کنار رفت. نه سؤال. نه تذکر.


گفت: «هوا سردتر شده. شبها رطوبت اذیت میکنه.»


هاله شالش را کمی جلوتر کشید.

«حواسم هست.»


سکوت دوباره نشست.

باران، کمی بلندتر.


امیرحسین گفت: « میرم اتاقم. فردا صبح زود باید برم بیمارستان.»


«باشه.»


مکث کرد.

بعد، خیلی ساده: «شببهخیر.»


«شببهخیر.»


امیرحسین برگشت و در امتداد راهرو رفت. درِ اتاقش در انتهای طبقه، بسته شد.


هاله ماند.

دفتر را بست. دستش را روی جلد سبز نگه داشت، انگار برای اطمینان. بعد مداد را برداشت و یک خطِ آرام کشید؛ خطی که از طرحِ مادر جدا نبود، اما کاملاً مالِ خودش بود.


باران میبارید.

عمارت نفس میکشید.

و فاصله، سر جایش مانده بود.

اگه یه عاشقانه آرام و نجیب خواستید، خوشحال میشم تاپیک رمانم رو بخونین. قصه ی عشقی که نبض داشت.. Busca en ti mismo todo lo que eres

پارت ۱۷:

بیمارستان بوی ضدعفونی میداد.

نه بوی اضطراب، نه بوی درد؛ بوی نظم.


امیرحسین با روپوش سفید وارد بخش شد. ساعت دیواری ۷:۳۰ را نشان میداد. دیر نبود. دقیق بود.

پروندهها روی میز، صاف و همراستا. دستکشها پوشیده شد. بدون حرف اضافه.


دکتر مشفق، کنار تخت ایستاده بود.

«بیمار دیشب افت فشار داشت، تب هم—»


امیرحسین پرونده را ورق زد.

«تبِ ثانویهست.»

مکثی کوتاه. «شروع علائم با درد قفسه سینه بوده. سیتی آنژیو چی میگه؟»


پیمان نفسش را جمع کرد.

«لاین فلپ مشکوکه. به دیسکشن میخوره.»


امیرحسین سرش را تکان داد.

نه تأیید، نه تحسینِ کلامی. فقط ادامه.


«آنتیبیوتیک رو نگه دارید. فشار رو کنترل کنین. جراحی آماده باشه.»

نگاهش روی مانیتور ثابت ماند. ضربان، منظم. قابل پیشبینی.


پرستار چیزی پرسید.

جواب کوتاه آمد. دقیق. بیحاشیه.


پیمان گفت: «تشخیصتون...

جونشو حفظ کرد


امیرحسین نگاهش را از مانیتور نگرفت.

«کارمون همینه.»


بعد دستکشها را درآورد.

حرکت بعدی، بیمار بعدی، تصمیم بعدی.


در اینجا،

هیچ بهارخوابی نبود.

هیچ دفتری سبزرنگ.

هیچ شبی که فرق کند.


فقط بدنی که باید نجات داده میشد

و ذهنی که بلد بود چطور همهچیزِ اضافه را حذف کند.

اگه یه عاشقانه آرام و نجیب خواستید، خوشحال میشم تاپیک رمانم رو بخونین. قصه ی عشقی که نبض داشت.. Busca en ti mismo todo lo que eres

پارت ۱۸


آسمانِ رامسر شوخی نداشت.

لقمهی آخر ناهار هنوز پایین نرفته بود که ابرها فشرده شدند و خاکستریِ آسمان، تیرهتر شد.


نسرین سوییچِ ۲۰۶ آلبالوییاش را برداشت، اما جلوی درِ عمارت مکث کرد.

باران شروع شده بود. نه نمنمِ شاعرانه — ریز و تند و شمالی. بوی خاک و سبزه را تیز و زنده توی هوا پخش میکرد.


دستش سمتِ چترِ مشکی رفت.

هاله دستش را گرفت و خندید.


«اونو ولش کن. چتر مالِ سوسولهاست که میترسن موهاشون فر بخوره. اینجا شماله دختر... باید خیس شی تا بفهمی کجایی.»


نسرین خندید. «دیوونه! سرما میخوریم.»


«بادمجون بم آفت نداره. بدو!»


و دویدند.

نه سمت ماشین — سمت دروازهی باغ.

ماشین را بیخیال شدند. بازار روز دور نبود و این هوا، خودش مقصد بود.


سنگفرشها زیر شلاق باران برق میزدند. مردم با پلاستیکهای خرید میدویدند، اما هاله و نسرین آرام راه میرفتند و میخندیدند. آب از نوک بینی هاله میچکید. موهای خیسش به پیشانی چسبیده بود.


بازار، زنده و پرصدا، زیر سقفهای شیروانی و پلاستیکهای آبی میکوبید.

بوی ماهی شور، سیرترشی چندساله، سبزیهای محلی — چوچاق، خالیواش — هوا را پُر کرده بود.


««نگاشون کن هاله!» نسرین با ذوق به طبقهایِ چوبیِ پر از زیتون و گردو اشاره کرد. «رنگها رو ببین.» هاله مسحور شده بود. برخلافِ خاکستریِ تهران، اینجا همه چیز اشباع بود. سرخیِ گوجهفرنگیهایِ محلی، سبزیِ سیرهایِ تازه با ساقههای بلند، نارنجیِ پرتقالها و کدوحلواییها. انگار باران، غبار را شسته بود و رنگها جیغ میکشیدند. جلویِ دکهی لواشکفروشی ایستادند. نسرین یک تکه لواشکِ انارِ ترش خرید و نصفش را به زور تویِ دهانِ هاله گذاشت. «بخور بشوره ببره هر چی غم و غصهست.» ترشیِ لواشک باعث شد هاله چشمهایش را جمع کند و بعد بلند بخندد. پدرش راست میگفت؛ اینجا رطوبت داشت. اما این رطوبت غمگین نبود. زنده بود. پدرش از این بینظمیِ رنگی و خیسی بیزار بود، اما هاله حس میکرد دارد نفس میکشد. پیرزنی که سبزیِ دلار میفروخت، با لهجهی غلیظِ گیلکی به آنها خندید: «مگر شما خانه ندارید دخترجان؟ موشِ آبکشیده شدید.» هاله موهای خیسش را از جلوی صورتش کنار زد و با لبخندی که تمامِ صورتش را روشن کرده بود، گفت: «نه مادرجان. دلمون تنگ شده بود برای آسمونتون.» در خیابان اصلی وارد مغازه لوازم تحریر، شدند هاله قلم موها را برمیداشت، لمس میکرد، میچرخاند و دوباره میگذاشت؛ انگار داشت با دنیایی آشنا میشد که تا دیروز از کنارش رد شده بود. چند قلممو برداشت، چند رنگ که دقیقاً نمیدانست چرا؛ فقط حس میکرد به کارش میآیند. نسرین گفت: — «این سبزا قشنگن.» هاله گفت: — «آره... ولی این یکی انگار زندهتره.» هر دو خندیدند؛ بیآنکه لازم باشد حرفشان دقیق باشد. وسایل لازم و شاید هم بعضی غیرلازم خرید و از مغازه خارج شدند. کفشهای کتانیشان توی چالههای آب فرو میرفت و صدایِ شالاپشولوپ میداد. هاله احساس سبکی میکرد. انگار تماسِ تلفنیِ ظهر، متعلق به هزار سال پیش بود. اینجا، زیرِ این بارانِ بیامان، او فقط هالهی هجده ساله بود. بیبرنامه، خیس، و خوشحال. نسرین دستش را دورِ بازوی هاله حلقه کرد و سرش را روی شانهی خیس او گذاشت. «خوشحالم موندی هاله. بدون تو این بازار و بارون صفایی نداشت. مازیار که عمراً با من میومد اینجا. امیرحسین هم احتمالا فقط بلده از پشتِ پنجره با یه لیوان قهوه به بارون نگاه کنه و فلسفه ببافه.» هاله لبخند زد، اما تصویرِ امیرحسینِ صبح، با آن پیراهنِ آبی و نگاهِ خستهاش، لحظهای از ذهنش گذشت. مردی که پشتِ پنجره میایستد... شاید او هم دلش میخواست خیس شود، اما راهش را گم کرده بود؟ باران شدت گرفت.

اگه یه عاشقانه آرام و نجیب خواستید، خوشحال میشم تاپیک رمانم رو بخونین. قصه ی عشقی که نبض داشت.. Busca en ti mismo todo lo que eres

پارت ۱۹ :

آسمان دیگر کاملاً تاریک شده بود و باران به نمنمیِ سرد تبدیل شده بود. هاله و نسرین، با لباسهایی که به تنشان چسبیده بود و نوکِ دماغهایی که از سرما قرمز شده بود، واردِ حیاط شدند. صدای خندههای ریزشان سکوتِ باغ را میشکست. نسرین سعی میکرد ادایِ پیرزنِ سبزیفروش را دربیاورد و هاله ریسه میرفت.


همان لحظه، نورِ سفید و قویِ چراغهای یک خودروی مشکی، تنهی درختهای خیسِ چنار را روشن کرد.

درِ بزرگِ آهنی با صدایِ جیرجیرِ آرامی باز شد و بی ام و مشکی آرام و بیصدا روی سنگفرشها سُر خورد و وارد شد.


نسرین دستِ هاله را فشار داد. «اوه! جنابِ جراح تشریف فرما شدن. قیافهمون رو نبینه بهتره، الان تزِ پزشکی میده که سینوزیت میگیرید.»


اما دیر شده بود. ماشین درست کنارِ باغچه، چند متر جلوتر از آنها ترمز کرد. موتور خاموش شد و سکوتِ سنگینی برگشت. فقط صدایِ چکچکِ قطرهها از رویِ برگها میآمد.


درِ راننده باز شد. امیرحسین پیاده شد.


برخلافِ هاله و نسرین که انگار از وسطِ جنگل آمده بودند، او کاملاً اتوکشیده بود. کت و شلوارِ سورمهایِ خوشدوختی پوشیده بود که حتی یک چروک هم نداشت، ولی دکمهی کتش باز بود. کیفِ چرمیاش را در دست داشت و چهرهاش... خسته بود. خستگیای که تویِ گودیِ زیرِ چشمهایش داد میزد.


امیرحسین همانطور که سوییچ را تویِ جیبش میگذاشت، سرش را بلند کرد و خشکش زد.

نگاهش از کفشهایِ گلیِ نسرین بالا آمد، رویِ پلاستیکهایِ خیسِ خرید مکث کرد و در نهایت رویِ صورتِ هاله قفل شد.


هاله با موهایِ آشفتهی خیس که رویِ پیشانیاش چسبیده بود و گونههایِ گلانداخته از سرما، شبیه یک نقاشیِ آبرنگِ نیمهکاره بود که زیرِ باران رها شده باشد. تضادِ عجیبی بود. امیرحسین بویِ بیمارستان و ضدعفونی میداد، هاله بویِ خاک و باران و زندگی.


امیرحسین چند ثانیه مبهوت نگاه کرد. بعد، گوشهی لبش آرام بالا رفت. نه یک خندهی بلند، بلکه لبخندی که انگار خستگیاش را کمی سبک میکرد.


«فکر میکردم گفتی میخوای بمونی و نقاشی کنی، نه اینکه خودت بشی سوژهی نقاشی" صدایش بم و خشدار بود، انگار تمامِ روز حرف نزده بود.


نسرین پرید وسط: «سلام دکتر، رفته بودیم آبدرمانی. جایِ شما خالی.»


امیرحسین سری تکان داد، اما نگاهش هنوز روی هاله بود. نگاهی عمیق و کمی... حسرتبار؟ شاید حسرتِ آن سرخوشیِ سادهای که در صورتِ هاله میدید.

«سرما میخورید.» جملهاش دستوری نبود، بیشتر شبیه یک نگرانیِ زیرپوستی بود. « زود برید تو.»


هاله آبِ موهایش را گرفت و با خجالتِ خفیفی لبخند زد

امیرحسین مکث کرد. انگار میخواست چیزی بگوید، اما پشیمان شد. فقط ایستاد و تماشا کرد که دو دختر دواندوان به سمتِ ایوانِ روشنِ خانه رفتند. وقتی درِ چوبی بسته شد و صدایِ خندهشان قطع شد، امیرحسین تنها ماند. زیرِ بارانی که دوباره داشت شدت میگرفت.

قطرهای روی گونهاش افتاد.

اینبار پاکش نکرد.

سرش را کمی بالا گرفت.

باران روی صورتش نشست.

خنک. بیبرنامه. بیقانون.

نفس عمیقی کشید.

بوی خاکِ خیس در هوا مانده بود.

و او،

برای چند ثانیه،

اجازه داد خیس شود.


پایان فصل اول

اگه یه عاشقانه آرام و نجیب خواستید، خوشحال میشم تاپیک رمانم رو بخونین. قصه ی عشقی که نبض داشت.. Busca en ti mismo todo lo que eres

فصل دوم:


پارت ۲۰:

خانه بدونِ عزیز، زیادی بزرگ بود. انگار وقتی عزیز نبود، روحِ عمارت هم با او بیرون میرفت و فقط در و دیوارِ چوبی و سکوت باقی میماند.

عزیز و آقاجون صبحِ زود برای مراسم ختمِ یکی از اقوامِ دور رفته بودند. روی میز ناهارخوری یادداشتی گذاشته بود: «ناهار پلو خورش گذاشتم تو یخچال. گرم کن بخور. کلاس نقاشیت یادت نره مادر.»

هاله یادداشت را ساعت یازده صبح، وقتی با چشمهای پفکرده و موهای ژولیده به آشپزخانه رسید، خواند. کاغذ را تا کرد. حوصلهی کلاس نداشت. یکجور رخوتِ سنگین، مثلِ مهِ صبحگاهیِ جنگل، رویِ سینهاش نشسته بود.

صبحانه نخورد. فقط یک لیوان آبِ سرد سر کشید. اشتهایش کور شده بود. سری به ایوان بهار خواب بالا زد، ابرها کنار رفته بود و نور برای نقاشی عالی بود.ساعتها گذشت. بویِ تربانتین و رنگروغن فضا را پر کرده بود. هاله غرق شده بود. رویِ بوم، طرحی از درختِ انجیرِ پیرِ حیاط شکل میگرفت، اما با رنگهایِ اغراقآمیز. تنهی درخت بنفش بود و برگها نارنجی.

گرسنگی کمکم فشار آورد. هاله قلممو را زمین گذاشت. دستانش رنگی بود. حوصله گرم کردن غذا نداشت. یک تکه نانِ لواش برداشت و کمی پنیر و گردو لایش گذاشت. همین کافی بود. میخواست زودتر برگردد سرِ نقاشیاش.

همانطور که گاز میزد، صدایِ ماشینِ امیرحسین آمد. زودتر از همیشه برگشته بود.

ساعت از دو گذشته بود. خانه در سکوتی سنگین فرو رفته بود که فقط تیکتاکِ ساعت دیواریِ قدیمی آن را میشکست.

امیرحسین تازه رسیده بود. با همان لباسهای بیرون، خسته و کلافه روی کاناپهی مخملِ سبزرنگِ توی هال وا رفته بود. ساعدش را روی پیشانیاش گذاشته بود و چشمانش بسته بود. انگار میخواست چند دقیقه دنیا را خاموش کند.

هاله از پلههای بهارخواب پایین آمد. بویِ رنگ میداد و لکهی کوچکی از رنگِ زرد روی گونهاش نشسته بود. بیتوجه به حضورِ امیرحسین در هال، مسیر آشپزخانه را پیش گرفت.

درِ یخچال را باز کرد. چند ثانیه همانطور بلاتکلیف ایستاد. بعد با یک بازدمِ کلافه، در را بست.

صدایِ قدمهایِ سنگینی پشتِ سرش آمد. امیرحسین بود. با چهرهای که خواب و خستگی در آن موج میزد، تکیه داده بود به چارچوبِ درِ آشپزخانه.

— «گرسنهای؟» صدایش خشدار بود.

هاله شانه بالا انداخت.

— «نمیدونم.»

امیرحسین جلو آمد. درِ یخچال را باز کرد و قابلمهی خورش را بیرون کشید.

گذاشت روی گاز.شعله را کم کرد تا غذا ته نگیرد. حرکاتش کندتر از همیشه بود.

— «خورش مونده. برنج هم هست.»

هاله چیزی نگفت. رفت و نشست. نه سر میزِ ناهارخوریِ اصلی، روی صندلیِ چوبیِ کوچکِ کنار پنجرهی آشپزخانه نشست. هوا ابری بود. زانویش را بغل گرفت و به بیرون خیره شد.

چند دقیقه بعد، بویِ خورش فضایِ آشپزخانه را پر کرد. امیرحسین دو تا بشقاب و قاشق آورد. دیسِ برنج و کاسهی خورش را وسطِ میزِ کوچک گذاشت و برای هر دو غذا کشید.

نشست روبروی هاله.

— «نمکش خوبه؟»

هاله قاشقش را برداشت. یک لقمه خورد. مزهی لپه و لیمو عمانی توی دهانش پیچید.

— «آره.»

چند دقیقه فقط صدای برخوردِ قاشق به بشقاب بود هیچکدام تلاشی برای پر کردنِ سکوت نمیکردند.

امیرحسین لیوان آب را سر کشید و نگاهش روی دستهایِ رنگیِ هاله ماند.

— «کارِت تموم شد؟»

هاله سرش را از روی بشقاب بلند نکرد. با چنگال برنجها را بازی میداد.

— «نه. تازه فرم گرفته. ولی نور رفت.»

امیرحسین سری تکان داد. — «نورِ اینجا زود میره. هوا ابریه باز

.هاله نصفِ بشقابش را خورده بود که قاشق را رها کرد. عقب کشید و به پشتیِ صندلی تکیه داد.

امیرحسین قاشقش را کنار گذاشت. نگاهش چند ثانیه روی لکهی رنگِ گونهاش ماند.

— «سیر شدی؟»

— «نه... ولی حسش نیست.»

اما امیرحسین چیزی نگفت. فقط بشقابِ خودش را برداشت، تهماندهاش را خورد و بلند شد.

صدایِ قدمهایش که از پلهها بالا میرفت شنیده شد.

هاله تنها ماند.

به بشقاب روی میز نگاه کرد. نصفش خالی بود. بلند شد. آستینهایش را بالا زد.

ظرفها را جمع کرد. شیر آب را باز کرد. اسکاچ کفی را روی بشقابها کشید.

ظرفها یکییکی شسته میشدند و تویِ آبچکان جایشان را پیدا میکردند.

نه با دقتِ وسواسگونهی امیرحسین؛

با دقتِ عادت.

صدایِ شرشرِ آب، تنها موسیقیِ متنِ آن لحظهی خانه بود

این اولین بار است که دارد کاری را انجام میدهد نه چون کسی خواسته، بلکه چون “باید” انجام شود. یکجور قانونِ نانوشتهی بودن در کنارِ آدمهای دیگر.

اگه یه عاشقانه آرام و نجیب خواستید، خوشحال میشم تاپیک رمانم رو بخونین. قصه ی عشقی که نبض داشت.. Busca en ti mismo todo lo que eres

پارت:۲۱

سمفونیِ دکمه و گرافیت

شب از نیمه گذشته بود.

لوسترِ بزرگِ وسطِ هال خاموش بود و تنها روشنایی، نورِ آباژورِ ایستادهیِ کنجِ سالن بود که سایههایِ بلندی روی دیوار انداخته بود.

امیرحسین روی همان کاناپهی سبز نشسته بود. نه آنطور که وا رفته بود؛ حالا تکیه داده بود، پاهایش را روی هم انداخته بود و لپتاپِ نقرهایاش روی پایش باز بود. عینکِ طبیِ مستطیلی با فریم نازک روی صورتش بود که چهرهاش را جدیتر میکرد. نورِ سردِ مانیتور تویِ شیشهی عینکش بازتاب داشت.

صدایِ تایپ کردنش ریتمیک و خشک بود. تیک... تیک... تیکتیک... اینتر.

احتمالاً داشت پروندههای بیمارستان را مرتب میکرد یا مقالهای میخواند. دنیایِ او خطکشی شده بود. سیاه و

سفید. صفر و یک.

کمی آنطرفتر، دنیایِ دیگری پهن شده بود.

هاله روی قالیِ لاکیرنگ، چهارزانو نشسته بود. دفترِ طراحیاش را رویِ پایش گذاشته بود و قوز کرده بود رویش.

دور تا دورش مداد رنگیها پخش و پلا بودند. هیچ نظمی در کار نبود؛ مدادِ قرمز کنارِ سبز افتاده بود، تراشِ فلزیاش رویِ گلِ قالی گم شده بود و برادههایِ چوبِ مداد، گوشهی فرش ریخته بود.

او با بیخیالیِ محض، مداد را روی کاغذ میکشید. صدایِ کشیده شدنِ نوکِ گرافیت رویِ کاغذ، صدایِ نرم و خشداری بود. خرچ... خرچ...

دقایقی طولانی، تنها صدایِ خانه، دوئتِ ناموزونِ کیبورد و مداد بود.

امیرحسین لحظهای تایپ کردن را متوقف کرد. عینکش را با نوکِ انگشت روی بینیاش جابجا کرد و نگاهش از بالایِ

لپتاپ سُر خورد پایین.

به هاله نگاه کرد که با اخمِ ظریفی رویِ کاغذ خم شده بود و تند تند هاشور میزد.

— «نورِت کمه. چشمات اذیت میشه.»

سرش را بلند نکرد. نگاهش هنوز به مانیتور بود، ولی مخاطبش هاله بود.

هاله بدون اینکه دست از کار بکشد، مدادِ زرد را زمین انداخت و قهوهای را برداشت.

— «خوبه. عادت دارم.»

لحنش ساده بود. نه لجبازی، نه اطاعت. فقط یک فکت.

امیرحسین چیزی نگفت. دوباره صدایِ تیکتیکِ کیبورد شروع شد.

چند لحظه بعد، هاله مدادِ قهوهای را که نوکش گرد شده بود، رویِ فرش رها کرد. مداد قل خورد. آرام رویِ پرزهایِ قالی چرخید و چرخید تا خورد به پایِ امیرحسین.

هاله سرش را بلند کرد. مسیرِ مداد را دنبال کرد تا رسید به جورابِ طوسیِ امیرحسین.

امیرحسین دست از کار کشید. خم شد و مداد را برداشت.

چند ثانیه مداد را توی دستش چرخاند. به نوکِ کند شدهاش نگاه کرد. بعد دستش را دراز کرد سمتِ هاله.

هاله نیمخیز شد و مداد را از دستش گرفت. نوکِ انگشتهایشان با فاصلهی چند سانتیمتری هم را ملاقات کردند، بدونِ هیچ برخوردی.

— «مرسی.»

امیرحسین دوباره تکیه داد و لپتاپ را جلو کشید.

— «اون همه رنگ لازمه؟»

هاله به کاروانسرایِ مدادهایِ دورش نگاه کرد.

— «تازه کَمَم هست.»

امیرحسین لبخندِ محوی زد که بیشتر شبیه یک بازدمِ کوتاه

بود.

— «شلوغه.»

هاله دوباره روی دفترش خم شد و شروع کرد به کشیدن.

— «زندهست.»

امیرحسین جوابی نداد. جملهی هاله را توی ذهنش مزه کرد. شلوغی مساوی با زندگی؟ در اتاق عملِ او، شلوغی مساوی با مرگ بود. اما اینجا... روی این قالی... شاید حق با هاله بود.

دکمهی اینتر را زد.

خانه دوباره در دو ریتم افتاد.

اما سکوتِ بینشان دیگر سنگین نبود.

شبیه سکوتِ دو مسافر در یک کوپهی قطار؛

نه صمیمی،

نه غریبه.

فقط پذیرفته بودند

که تا مقصد،

کنار هم بنشینند.

اگه یه عاشقانه آرام و نجیب خواستید، خوشحال میشم تاپیک رمانم رو بخونین. قصه ی عشقی که نبض داشت.. Busca en ti mismo todo lo que eres

پارت ۲۲:


فردا ظهر، هوا هنوز ابری بود اما باران بند آمده بود. هاله از آموزشگاه برگشته بود. بوی قرمه سبزی و برنج دودی از آشپزخانه میآمد؛ عزیز مشغول بود.

هاله داشت پلهها را دوتا یکی بالا میرفت که صدای امیرحسین از داخلِ هال آمد:

— «کفشت خیسه. رو فرش نیا.»

ایستاد. پایش را به نرده تکیه داد و کتانیاش را درآورد.

— «بارونِ دیشبه هنوز ولکن نیست.»

امیرحسین ایستاده بود، ماگِ قهوه در دستش. لباسِ راحتیِ خانه به تن داشت اما مرتب بود. لبخند کمرنگی زد.

— «شماله دیگه. عادت کن.»

هاله خندید، کفشها را جفت کرد و با جوراب رویِ پارکت قدم گذاشت.

— «نسرین میگه اردیبهشتش از همهجا قشنگتره.»

— «دروغ نگفته.»

چند ثانیهای هیچکدام چیزی نگفتند. نه سکوتی که بخواهد با دستپاچگی پر شود؛ از آن مکثهایی که وسطِ حرفهای معمولی میافتد و کسی احساس کمبود نمیکند. هاله نگاهش را به انتهایِ راهرویِ طبقهی بالا دوخت.

— «اتاقت کدومه؟»

امیرحسین با چانه به انتهای راهرو اشاره کرد.

— «همونی که درش بستهست.»

هاله نگاه کرد. تنها دری که کاملاً بسته بود.

— «همیشه در رو میبندی؟»

— «وقتی خونه شلوغه، آره.»

— «اینجا که شلوغ نیست.»

امیرحسین شانه بالا انداخت. جرعهای از قهوهاش نوشید.

— «عادت کردم.»هاله چیزی نگفت. به نظرش این “عادت”، بیشتر شبیه یک سنگر بود تا فقط یک درِ چوبی.

خم شد و کیفش را از روی پله برداشت. زیپش باز بود؛ چند کاغذِ تا شده و انتهایِ چند مداد از لبهاش بیرون زده بود.

امیرحسین نگاهش روی کیف ماند.

— «زیپ کیفت.»

هاله نگاهی انداخت و بیمعطلی، با یک حرکتِ سریع بستش.

— «همیشه همینجوریه.»

— «معلومه.»

نه اخمی بود، نه تذکری. جملهها همانقدر کوتاه که لازم بود. فقط یک مشاهدهی ساده. هاله بندِ کیف را روی دوشش انداخت. راهش را کج کرد به سمت آشپزخانه. عزیز سرگرم آشپزی بود. بلند گفت سلام عزیزجون دلم تنگ شده بود براتون. عزیز در حالیکه دستش را خشک می کرد لبخند زد

_ سلام به روی ماهت مادر. خودش را در آغوشش جا کرد و عزیز بوسه ای روی گونه اش نشاند.

_ برو لباستو عوض کن الان ناهار حاضر میشه.

— « باشه. من میرم تو اتاقم یه کم نقاشی کنم.»

و راه افتاد سمتِ پلهها. وقتی صدایِ بسته شدنِ درِ اتاقِ هاله آمد، خانه دوباره همان نظمِ نیمهنامرئی و ساکتِ قبل را پیدا کرد. امیرحسین ماند با ماگ قهوه در دست و صدایِ قلقلِ آرامِ خورش از آشپزخانه.

اگه یه عاشقانه آرام و نجیب خواستید، خوشحال میشم تاپیک رمانم رو بخونین. قصه ی عشقی که نبض داشت.. Busca en ti mismo todo lo que eres

2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز