پارت ۶: روز معلق
هاله صبح دیرتر از همیشه بیدار شد.
روز، بی اجازه جلو رفت.
هاله نه برنامهای داشت، نه تصمیمی که صبح با خودش آورده باشد.
از اتاق بیرون آمد.
چند لحظه وسط راهرو ایستاد، بعد مسیرش را عوض کرد.
دلش نخواست مستقیم برود.
پنجرهی انتهای راهرو باز بود. پرده تکان میخورد و نور روی زمین لکهلکه میافتاد.
هاله پایش را گذاشت روی یکی از لکهها. انگار می خواست ببیند گرمتر است یا نه. لحظهای ایستاد، بعد رد شد.
از پلهها که پایین آمد، صدای برخورد قاشق و قابلمه از آشپزخانه شنیده میشد. هاله وارد آشپزخانه شد. سلام کرد و گونه عزیزجون را بوسید. عزیز استکان چای را روبهرویش گذاشت.
هاله پرسید:
«امیرحسین رفته؟»
عزیزجون بیآنکه سرش را برگرداند، گفت:
«آره، مادر. صبح رفت ساری. دو سه روز در هفته دانشگاه داره.»
هاله سرش را تکان داد.
عزیز چای را هم زد:
«تو آپارتمانش میمونه. دوباره میاد اینجا
هاله بی حرف چایش را سر کشید. تشکر کرد و به سمت حیاط رفت.
باغ خلوتتر از همیشه بود. نه صدای حرفی، نه رفتوآمدی.
درختها همانطور ایستاده بودند که دیروز؛ اما هاله حس میکرد فاصلهشان کمتر شده، یا شاید او نزدیکتر آمده.
چند قدم جلو رفت، دست کشید به تنهی درختی که شاخههایش پایینتر از بقیه بود.
زبریِ پوستش زیر انگشتها ماند و بوی گسِ چوب و صمغِ تازه توی بینیاش پیچید.
لحظهای طول کشید تا بدنش جلوتر از فکرش حرکت کند.
---
کفش نپوشید.
روی پنجه پا ایستاد، دستش را گرفت به شاخهای که مطمئن به نظر نمیرسید، ولی خم شد.
وزنش را منتقل کرد.
زانویش به پوستهی سخت درخت ساییده شد و سوزش خفیفی زیر پوستش دوید.
یکبار لغزید، خندید؛ نه بلند، نه از سر هیجان؛ بیشتر از تعجب.
گوشه دامنش گیر کرد.
بالا رفتنش شبیه بالا رفتنِ کسی نبود که بلد است؛ شبیه کسی بود که وسط کار یادش میافتد چرا اینهمه راه آمده.
آنقدر بالا نرفت که منظره واقعا عوض شود.
همان حیاط بود، فقط با زاویهای کمی کجتر.
شاخه زیر پایش صدا داد.
ایستاد. نترسید. مطمئن هم نشد.
همانجا نشست، پاهایش آویزان، دستهایش چسبیده به شاخهای دیگر که از سر عادت نگهش داشته بود.
کف دستش خط افتاده و لباسش خاکی شده بود.
چند ثانیه طول کشید تا نفسش با بدنش یکی شود.
صدای زنگ در آمد.
---
از آن بالا، خانه ساکتتر به نظر میرسید.
هاله به پنجرهها نگاه کرد، به درها.
صدای زنگ درِ حیاط یکبار دیگر تکرار شد؛ کوتاه، قاطع.
هاله روی شاخه جابهجا شد. برگها خشخش کردند.
عزیز از ایوان چند قدم جلو آمد و دستش را سایهبانِ چشمهایش کرد.
«هاله؟»
هاله نفسش را حبس کرد.
انگار اگر جواب نمیداد، دیده نمیشد.
بعد، با یک حرکتِ نرم، از شاخه پایین پرید.
پاهایش محکم روی خاک نرم باغچه نشستند.
دمپاییها را همانطور که بودند پا کرد و دوید سمتِ ایوان.
«اینجام عزیز.»
عزیز لبخند زد؛ نگاهی به سر و وضع خاکی هاله انداخت، اما لبخندش نه سؤال داشت، نه تذکر.
«زنگِ در رو میشنوی؟»
هاله سر تکان داد و رفت سمتِ درِ حیاط.
دستش که به دستگیره رسید، مکث کرد. نمیدانست چرا.
فقط یک ثانیه.
بعد در را باز کرد.
---
مازیار پشتِ در بود؛ با همان قدِ بلند و شانههایِ راحت.
عینک آفتابیاش را با یک حرکتِ سریع بالا داد و روی موهایش نشاند.
نگاهش براق بود و کمی شوخ.
«سلام، خانمِ نقاش.»
هاله خندید.
«مازیار!»
مازیار نگاهی به دستهای خاکی و لباس لکشدهی هاله انداخت و ابرویش را با شیطنت بالا داد:
«هنوزم نقاشی میکشی، آره؟ یا زدی تو کار باغبونی؟»
هاله خندید و سرش را به نشانه تایید تکان داد.
راه را باز کرد:
«بیا تو.»
مازیار که وارد شد، نگاهش ناخودآگاه به باغ چرخید؛ به شاخهی انجیر، به حوض، به ردِ پایِ خیسِ روی موزاییک.
لحنش کمی جدیتر شد:
«پس برگشتی رامسر.»
هاله شانه بالا انداخت.
«فعلاً.»
مازیار پاکت قهوهایرنگی را که زیر بغل داشت، به دستش داد.
«این مالِ امیرحسینه. قرار بود براش بیارم.»
نامِ امیرحسین را شنید.
لحظهای مکث کرد، بعد پاکت را گرفت.
سبک بود.
«مرسی.»
مازیار نگاهی به ساعتش انداخت.
«من باید برگردم.»