2821
2789
عنوان

رمان عاشقانه

733 بازدید | 28 پست


"با دستهایی که بوی مرگ میداد، نشسته بودم؛ غرق در بوی زندگیِ دختری که قسم خورده بودم از دور مراقبش باشم..."*

سلام به اهالی دوستداشتنی ادبیات

من الهه هستم. مدتی است که در حال نوشتن رمانی هستم که در آن، دنیای سرد، منطقی و پر از استرسِ یک جراح قلب (امیرحسین)، با دنیای رنگارنگ، لطیف و پرنوسانِ یک معمار و هنرمند (هاله) گره میخورد.

آنچه در ادامه میخوانید، برشی از فصل پنجم این داستان است؛ شبی بارانی در رامسر، وقتی امیر خسته از یک جراحی سنگین به خانه برمیگردد... امیدوارم از خواندنش لذت ببرید.


بوی "ضد عفونی" و "خونِ لخته شده" حتی توی بافت لباسم نفوذ کرده بود.

هفت ساعتِ تمام، قفسهی سینهی بازِ یک مرد پنجاه ساله جلوی چشمم بود. هفت ساعت جنگیدن با آئورتی که مثل کاغذ نازک شده بود و دریچهای که دیگر نایِ تپیدن نداشت. صدای بوقِ ممتدِ دستگاه پمپِ قلب و ریه هنوز توی گوشم سوت میکشید. وقتی بالاخره قفسهی سینه را بستم و صدای "ریتمِ سینوسی" و منظمِ قلب روی مانیتور برگشت، انگار خودم هم تازه توانستم نفس بکشم.

از بیمارستان که زدم بیرون، آسمانِ رامسر بغضش ترکیده بود.

بارانِ ریز و تندِ اسفندماه میبارید؛ نه آنقدر سرد که استخوانسوز باشد، و نه آنقدر ملایم که بشود نادیدهاش گرفت. برفپاککنها با ریتمِ تندی روی شیشه میرقصیدند، اما حریفِ شلّاقِ باران نمیشدند.

فرمان را با یک دست گرفتم و با دست دیگر شقیقهام را ماساژ دادم. جادهی خیس به سمتِ عمارت کش میآمد.

دیروز که توی راهرو دیدمش، رنگش زیادی پریده بود. یه جور رنگپریدگیِ خاص که ما بهش میگیم «پالور» (Pallor)؛ نشونهی خوبی نبود. شاید کمخونی، شاید هم افت فشارِ ارتواستاتیک. یادم آمد چطور وقتی از پلهها بالا میرفت، دستش را به نرده میگرفت و برای چند ثانیه مکث میکرد. تنگیِ نفسِ فعالیتی؟ یا فقط ضعفِ ناشی از بدغذایی؟

باید مچ دستش را بگیرم. برای چک کردنِ نبضش. اگر «تاکیکاردی» (ضربان بالا) داشته باشد، باید جدیتر برخورد کنم. استرسِ این روزها سمِ خالصی بود که توی رگهای ظریفش تزریق میشد.

وقتی ماشین را جلوی عمارت پارک کردم، صدای برخورد قطرات باران به سقفِ شیروانی و برگهای پهنِ درختان مرکبات، سمفونیِ عجیبی ساخته بود. بوی خاکِ نمخورده و عطرِ گلهای بهاری باغ، جای بوی الکل و اتاق عمل را گرفت.

نفس عمیقی کشیدم. هوای اینجا اکسیژنِ خالص بود.

کلید انداختم و وارد شدم.

سکوتِ عمارت، با سکوتِ سنگینِ بخشِ C.C.U فرق داشت. آنجا سکوت یعنی انتظار برای ایستِ قلبی، اینجا سکوت یعنی آرامش.

کتم را روی مبل ورودی انداختم. آستینهای پیراهنم را بالا زدم و ساعدم را که هنوز بوی اسکرابِ جراحی میداد، بو کردم. باید دوش میگرفتم، اما پاهایم بیاختیار مرا به سمت سالن کشید.

آنجا بود.

وسطِ سالن، روی قالیچه نشسته بود. بساطِ بوم و رنگهایش پخش بود. صدای برخورد باران به پنجرههای قدی سالن، پسزمینهی کارش شده بود.

شانههایش کمی افتاده بود. گردنِ ظریفش خم شده بود روی بوم. پوستش زیر نورِ لوستر، شفاف اما همچنان رنگپریده به نظر میرسید.

تکیه دادم به چارچوبِ در.

قلبِ من، که تمام روز نگرانِ تپیدنِ قلبِ دیگران بود، حالا با دیدنِ او ریتمِ خودش را تنظیم میکرد.**

داشت با کاردک، رنگهای آبی و خاکستری را روی بوم میکشید. چنان با خشونت و در عین حال ظرافت این کار را میکرد که انگار دارد با رنگها میجنگد.

او خودِ "زندگی" بود. برخلافِ بیمارِ امروزِ من که برای هر ضربانش به دستگاه نیاز داشت، هاله سرشار از نوسان بود.

ناگهان متوجه حضورم شد. شاید تغییرِ جریانِ هوا را حس کرد. سرش را چرخاند.

وقتی چشمهایش به من افتاد، آن اضطرابِ پنهان توی مردمکهایش فروکش کرد و جایش را به یک لبخندِ گرم داد.

- «اومدی؟»

قلممو را رها کرد و خواست بلند شود. دستم را بالا آوردم.

- «بلند نشو. کارتو بکن.»


اگه یه عاشقانه آرام و نجیب خواستید، خوشحال میشم تاپیک رمانم رو بخونین. قصه ی عشقی که نبض داشت.. Busca en ti mismo todo lo que eres

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

صدایم خشدار و خسته بود. جلو رفتم و روی همان کاناپه سبز همیشگی، روبروی بساطش نشستم.

دلم میخواست جلوتر بروم. دلم میخواست دستش را بگیرم و همانجا نبضش را بشمارم. همان کاری که بلد بودم. اما فقط نشستم. سرم را به پشتی مبل تکیه دادم و چشمهایم را بستم.

- «میخوام یه کم همینجا بمونم.»

صدای خشخشِ لباسش آمد. بعد بوی موهایش، عطر ملایم یاس. چشمانم بسته بود اما سرش را نزدیک آورده بود.

- «دمنوش؟»

- «میچسبه.»

با فنجانی گرم برگشت. انگشتهایش برای یک ثانیه به انگشتهای سردم خورد.

برقِ ضعیفی از پوستم گذشت. نه از جنسِ شوک، از جنسِ اتصال به منبع تغذیه.

چشم باز کردم.

زانو زده بود کنارِ مبل و با نگرانیِ معصومانهای نگاهم میکرد.

- «خیلی بد بود؟»

- «سخت بود.» جرعهای نوشیدم. داغیاش گلویم را باز کرد. «ولی تموم شد.»

گونههایش گل انداخته بود. چشمهایش برق میزد. هیچ اثری از خستگی در او نبود. او سرشار بود. نگاهش کردم. به رگِ آبیِ کمرنگی که زیرِ پوستِ شفافِ گردنش میتپید.

به عنوانِ یک جراح، میدانستم آن زیر چه خبر است. شریان کاروتید، ورید ژوگولار، گرههای عصبی... اما به عنوانِ یک مرد، فقط زیبایی میدیدم.

دوباره دراز کشیدم. پرسیدم: «تو چیکار کردی؟»

فقط برای اینکه صدایش را بشنوم.

دوباره برگشت سرِ جایش نشست و چهارزانو زد. با ذوق به بومش اشاره کرد.

- «دارم سعی میکنم رنگِ آسمون امروز رو بسازم. یه طوسیِ عجیب بود که توش بنفش داشت... ولی در نمیاد.»

خندهام گرفت. یک خندهی بیرمق اما واقعی.

مشکلاتِ او... دغدغهی رنگِ طوسی... چقدر دنیایش امن بود.

- «در میاد...» زمزمه کردم و دوباره چشمهایم را بستم. «تو هر رنگی بخوای در میاری.»

صدای کشیده شدنِ قلممو دوباره شروع شد. این صدا برای من، بهترین لالاییِ جهان بود.

با دستهایی که بوی مرگ میداد، نشسته بودم؛ غرق در بوی زندگیِ دختری که قسم خورده بودم از دور مراقبش باشم.

همین کافی بود. همینکه او نقاشی میکرد و من میتوانستم نگاهش کنم، یعنی هنوز نباخته بودم. حتی اگر گاهی حس میکردم این آرامش، مثلِ آرامشِ قبل از طوفان است... اما فعلاً، طوفان پشتِ پنجرههای دوجداره جا مانده بود.

***

دوستان عزیزم، ممنون که تا اینجا با کلماتِ من همراه شدید. نوشتنِ این تقابلها برای من سراسر لذته و امیدوارم این حس به شما هم منتقل شده باشه.

خوشحال میشم نظرتون رو دربارهی این بخش، فضاسازیها و شخصیت ها برام بنویسید. نظرات شما بزرگترین دلگرمیِ من برای ادامهی مسیره.

اگر دوست دارید ادامهی داستان این جراحِ عاشق و معمارِ سرکش رو بخونید هر روز چند پارت همینجا می فرستم یا اینکه درخواست بدید توی پیوی لینک کل رمان می فرستم. ❤️

اگه یه عاشقانه آرام و نجیب خواستید، خوشحال میشم تاپیک رمانم رو بخونین. قصه ی عشقی که نبض داشت.. Busca en ti mismo todo lo que eres

《به نام حق》



این برگ سبز، تقدیم به عزیزان و دوستانم، که قلبم عاشقانه برایشان می تپد.

و تقدیم به رضا امیرخانی عزیز، که با جادوی قلمش در "منِ او" ، شکل زیبا و متفاوتی از عشق را نشانمان داد..



(شخصیتها، وقایع و موقعیتهای این اثر زاییدهی تخیل نویسندهاند.

هرگونه تشابه اسمی، شغلی یا موقعیتی با افراد واقعی، زنده یا درگذشته، کاملاً اتفاقی است.)



همنبض


فصل اول: ورودِ نور


پارت ۱:


نورِ ملایم و بازیگوش صبح، خودش را از لای پردههای حریر، روی پلکهای هاله پهن کرد.

هاله غلتی زد و پتو را تا روی سرش کشید، اما صدای پرندههای باغ سمجتر از آن بود که بگذارد خوابِ دیشب ادامه پیدا کند؛ خوابی پر از رنگهای درهموبرهم،

مثل پالتِ نقاشیای که زیر باران مانده باشد.


چشمهایش را باز کرد.

سقفِ بلندِ اتاق با گچبریهای قدیمیِ پیچدرپیچ، اولین چیزی بود که دید. هنوز به آن عادت نکرده بود. سه روز بود که اینجا بود، اما هر بار که بیدار میشد، چند ثانیه طول میکشید تا یادش بیاید کجاست.

تهران نبود.


اینجا خبری از بوقِ ماشینها نبود.

رامسر بود.

خانهی پدربزرگ؛ جایی که زمان انگار کش میآمد و عقربههای ساعت، تنبلتر از همیشه حرکت میکردند.


با رخوت از تخت جدا شد. موهای مشکیِ حالتدارش که حالا تا شانهها میرسید، مثل کلافی سردرگم دور صورتش ریخته بود. دستی به آنها کشید، بیآنکه تلاشی برای مرتبکردنشان بکند. پیراهن نخیِ گشادِ سبزرنگی تنش بود که آستینهایش تا نوک انگشتانش میآمد.


پاهایش را روی پارکتِ سردِ کف اتاق گذاشت و لرزش خفیفی از تنش گذشت. این سرما، سرمایِ بدی نبود؛ بوی چوب و رطوبت میداد.


از اتاق بیرون آمد.

راهرو طولانی و ساکت بود. فقط صدای جیرجیرِ خفیفِ تختههای چوبی زیر پاهایش، سکوت را میشکست. نردهی پلهها را گرفت و سُر خورد پایین. بوی نانِ تازه و عطرِ هل و دارچینِ چای، مثل راهنمایی نامرئی، او را به سمت آشپزخانه کشاند.


آشپزخانه قلبِ تپندهی عمارت بود.

پنجرههای قدیِ بزرگ رو به حیاط خلوتِ همیشه سبز باز میشدند و نورِ شیریرنگِ صبح، روی میزِ بزرگِ وسط آشپزخانه پهن شده بود.


عزیزجون کنار فر گازیِ ایستاده بود؛ با همان قامت صاف و روسری گلدارِ نازکی که همیشه سرش بود. پشتش به هاله بود، اما انگار حضورش را حس کرد.


هاله خمیازهای کشید و با صدایی هنوز خوابآلود گفت:

«صبح بخیر عزیز...»


عزیز برگشت. لبخندش، مثل چینهای دور چشمش، عمیق و مهربان بود.

«صبح بخیر دخترِ خوابالو. فکر کردم تا لنگِ ظهر دل نمیکنی.»


هاله جلو رفت و گونهی عزیز را بوسید. بوی عطر ملایمی میداد.

«بیدار شدم دیگه... بوی این کلوچههای هلدارتون مرده رو هم زنده میکنه.»


عزیز خندید.

«قربونت برم. دیدم دوست داشتی، گفتم برات درست کنم»


هاله با لبخند تشکر کرد، صندلی چوبی را عقب کشید و خودش را روی آن رها کرد. پاهایش را توی شکمش جمع کرد و چانهاش را روی زانوهایش گذاشت.

«آقاجون کو؟»


«رفته توی باغ قدم بزنه. صبح زود میره. گفت هاله بیدار شد بگو شیر تازه گرفتم براش.»


عزیز قوری چینیِ گلسرخی را روی میز گذاشت. بخارِ چای در نور موربِ خورشید میرقصید.


هاله دستش را دراز کرد و تکهای نانِ بربریِ داغ برداشت. هنوز میان خواب و بیداری معلق بود که صدای قدمهایی منظم و محکم از راهرو آمد؛ قدمهایی که برخلاف راه رفتنِ بیهدفِ خودش، مقصد داشتند.


سرش را چرخاند.


امیرحسین در چارچوب در ظاهر شد.

پیراهن سفیدِ اتوکشیده، شلوار کتانِ سرمهای، و موهایی که حتی یک تارشان هم خطا نرفته بود. کیف چرمیاش را در دست داشت و بوی تلخِ عطرش، برای لحظهای بوی نان و هل را کنار زد.

اگه یه عاشقانه آرام و نجیب خواستید، خوشحال میشم تاپیک رمانم رو بخونین. قصه ی عشقی که نبض داشت.. Busca en ti mismo todo lo que eres

《به نام حق》



این برگ سبز، تقدیم به عزیزان و دوستانم، که قلبم عاشقانه برایشان می تپد.

و تقدیم به رضا امیرخانی عزیز، که با جادوی قلمش در "منِ او" ، شکل زیبا و متفاوتی از عشق را نشانمان داد..



(شخصیتها، وقایع و موقعیتهای این اثر زاییدهی تخیل نویسندهاند.

هرگونه تشابه اسمی، شغلی یا موقعیتی با افراد واقعی، زنده یا درگذشته، کاملاً اتفاقی است.)



همنبض


فصل اول: ورودِ نور


پارت ۱:


نورِ ملایم و بازیگوش صبح، خودش را از لای پردههای حریر، روی پلکهای هاله پهن کرد.

هاله غلتی زد و پتو را تا روی سرش کشید، اما صدای پرندههای باغ سمجتر از آن بود که بگذارد خوابِ دیشب ادامه پیدا کند؛ خوابی پر از رنگهای درهموبرهم،

مثل پالتِ نقاشیای که زیر باران مانده باشد.


چشمهایش را باز کرد.

سقفِ بلندِ اتاق با گچبریهای قدیمیِ پیچدرپیچ، اولین چیزی بود که دید. هنوز به آن عادت نکرده بود. سه روز بود که اینجا بود، اما هر بار که بیدار میشد، چند ثانیه طول میکشید تا یادش بیاید کجاست.

تهران نبود.


اینجا خبری از بوقِ ماشینها نبود.

رامسر بود.

خانهی پدربزرگ؛ جایی که زمان انگار کش میآمد و عقربههای ساعت، تنبلتر از همیشه حرکت میکردند.


با رخوت از تخت جدا شد. موهای مشکیِ حالتدارش که حالا تا شانهها میرسید، مثل کلافی سردرگم دور صورتش ریخته بود. دستی به آنها کشید، بیآنکه تلاشی برای مرتبکردنشان بکند. پیراهن نخیِ گشادِ سبزرنگی تنش بود که آستینهایش تا نوک انگشتانش میآمد.


پاهایش را روی پارکتِ سردِ کف اتاق گذاشت و لرزش خفیفی از تنش گذشت. این سرما، سرمایِ بدی نبود؛ بوی چوب و رطوبت میداد.


از اتاق بیرون آمد.

راهرو طولانی و ساکت بود. فقط صدای جیرجیرِ خفیفِ تختههای چوبی زیر پاهایش، سکوت را میشکست. نردهی پلهها را گرفت و سُر خورد پایین. بوی نانِ تازه و عطرِ هل و دارچینِ چای، مثل راهنمایی نامرئی، او را به سمت آشپزخانه کشاند.


آشپزخانه قلبِ تپندهی عمارت بود.

پنجرههای قدیِ بزرگ رو به حیاط خلوتِ همیشه سبز باز میشدند و نورِ شیریرنگِ صبح، روی میزِ بزرگِ وسط آشپزخانه پهن شده بود.


عزیزجون کنار فر گازیِ ایستاده بود؛ با همان قامت صاف و روسری گلدارِ نازکی که همیشه سرش بود. پشتش به هاله بود، اما انگار حضورش را حس کرد.


هاله خمیازهای کشید و با صدایی هنوز خوابآلود گفت:

«صبح بخیر عزیز...»


عزیز برگشت. لبخندش، مثل چینهای دور چشمش، عمیق و مهربان بود.

«صبح بخیر دخترِ خوابالو. فکر کردم تا لنگِ ظهر دل نمیکنی.»


هاله جلو رفت و گونهی عزیز را بوسید. بوی عطر ملایمی میداد.

«بیدار شدم دیگه... بوی این کلوچههای هلدارتون مرده رو هم زنده میکنه.»


عزیز خندید.

«قربونت برم. دیدم دوست داشتی، گفتم برات درست کنم»


هاله با لبخند تشکر کرد، صندلی چوبی را عقب کشید و خودش را روی آن رها کرد. پاهایش را توی شکمش جمع کرد و چانهاش را روی زانوهایش گذاشت.

«آقاجون کو؟»


«رفته توی باغ قدم بزنه. صبح زود میره. گفت هاله بیدار شد بگو شیر تازه گرفتم براش.»


عزیز قوری چینیِ گلسرخی را روی میز گذاشت. بخارِ چای در نور موربِ خورشید میرقصید.


هاله دستش را دراز کرد و تکهای نانِ بربریِ داغ برداشت. هنوز میان خواب و بیداری معلق بود که صدای قدمهایی منظم و محکم از راهرو آمد؛ قدمهایی که برخلاف راه رفتنِ بیهدفِ خودش، مقصد داشتند.


سرش را چرخاند.


امیرحسین در چارچوب در ظاهر شد.

پیراهن سفیدِ اتوکشیده، شلوار کتانِ سرمهای، و موهایی که حتی یک تارشان هم خطا نرفته بود. کیف چرمیاش را در دست داشت و بوی تلخِ عطرش، برای لحظهای بوی نان و هل را کنار زد.

اگه یه عاشقانه آرام و نجیب خواستید، خوشحال میشم تاپیک رمانم رو بخونین. قصه ی عشقی که نبض داشت.. Busca en ti mismo todo lo que eres

پارت ۲

امیرحسین نگاهی به میز انداخت و بعد نگاهش روی هاله مکث کرد؛

روی موهایِ حالتدار، پیراهنِ گشاد، و پاهایِ جمعشده روی صندلی.

هیچ تغییری در صورتش ایجاد نشد.

هاله بیاختیار انگشتانش را دور دستهی استکان سفت کرد

و دامنش را صاف کرد —

انگار زیر نگاهِ دقیقِ او، شبیه یک نقاشیِ ناتمام بود.

کیفش در یک دست بود و سوییچ ماشین در دست دیگرش بازی میکرد. چهرهاش خسته نبود. نه عبوس، نه عجول.

فقط... آرام.

آرامشی که هاله نمیفهمید کجا یاد میگیرند.

آرام سلام کرد.

هاله با استکانِ چای در دست چرخید.

سلام... صبحتون بخیر.


امیرحسین جلو آمد و دستش را روی شانهی عزیز گذاشت؛ سرمای کف دستش برای لحظهای روی شانهی او نشست.

«عزیز، من دارم میرم. ناهار منتظرم نباشید.»


عزیز دستش را گرفت و فشرد. «باشه مادر. بذار یه تیکه نون و پنیر تو کیف بذارم، ضعف نکنی.»

بعد رو به هاله کرد و با لحن آرامی گفت: «اگه خواستی بری بیرون، به عزیزجون بگو آژانس بگیره برات. هوا سرده.»

هاله سر تکان داد.

امیرحسین پیش از رفتن نگاهی کوتاه به ساعتش انداخت، خداحافظی کرد.

عزیزجون با لبخند گفت: خداحافظ مادر، اون مازیارو هم سلامبرسون. امیرحسین سر تکان داد و رفت.

درِ ورودی با صدای نرمِ همیشگی بسته شد.

نه سنگین، نه عجول.

هاله به فنجانِ نیمهخالیِ او نگاه کرد.

آشپزخانه دوباره به ریتمِ آرامِ خودش برگشت،

اما چیزی — خیلی نامحسوس —

در فضا جابهجا شده بود.

اگه یه عاشقانه آرام و نجیب خواستید، خوشحال میشم تاپیک رمانم رو بخونین. قصه ی عشقی که نبض داشت.. Busca en ti mismo todo lo que eres

پارت ۳


(امیرحسین)


درِ سنگینِ ماشین را بست. سکوت مطلق، جای صدای محیط را گرفت.

انگشتش روی دکمهی استارت نشست. موتور نه با صدا، که با لرزشی خفیف زیر پایش بیدار شد.

کمربند را بست. آینهی وسط را با وسواسِ همیشگی تنظیم کرد.

دسته دنده را نرم به عقب کشید. حرف D روی نمایشگر کوچک روشن شد، اما هنوز پایش روی ترمز بود.

تصویری کوتاه، ناخواسته، از ذهنش گذشت:

پاهای جمعشده روی صندلی. لبهی استکانِ چای. حرکت آرامِ قاشق.

چیزی نبود که نیاز به نگهداشتن داشته باشد. چیزی نبود که بشود با آن کاری کرد.


پا را از روی ترمز برداشت و ماشین، نرم و شناور، راه افتاد.

سیستم صوتی خاموش ماند.

سرِ پیچِ اول، عمارت از آینهی بغل محو شد.

همانجا که همیشه میشد،

همانقدر که باید.


*


بیمارستان امامسجاد(ع) – رامسر**


راهروی بخش بوی الکل میداد و قهوهی مانده.

نه شلوغ بود، نه خالی.

پرستاری با پروندهای در بغل از کنارش رد شد. صدای بوقِ ریتمیکِ مانیتورینگ از یکی از اتاقها میآمد؛ صدایی تکرارشونده که آرامشِ فنی این بی نظمی بود.

*بیپ... بیپ... بیپ...*


امیرحسین جلوی تابلوی برنامهی اتاق عمل ایستاد. نامها را خواند، ساعتها را مرور کرد. خودکار را از جیب روپوش درآورد، نوکِ خودکار را چند بار آرام روی لبهی فلزی تابلو زد.

اسم را خط زد. صاف و بیلرزش.


مازیار از انتهای راهرو نزدیک شد. چشمانش خسته بود اما لبخند کمرنگی زد.

«عمل بعدی افتاد برای عصر. ریسک بالا بود.»


امیرحسین خودکار را در جیبش برگرداند و با لحنی که کمی از خشکیِ معمول فاصله داشت، گفت:

«باشه. ممنون که گفتی.»


دیگر چیزی نگفتند. نیازی نبود.

هر دو به سمت اتاق پزشکان رفتند. در راهرو روی نیمکت فلزی، مردی نشسته بود و سرش را میان دستها گرفته بود. صدای گریهی خفهای از پشت در میآمد.


امیرحسین وارد رختکن شد و دستهایش را زیر شیر آب گرفت.

آب سرد بود.

مایع ضدعفونیکننده کف کرد و روی پوستش لغزید.

نگاهش برای لحظهای روی آینه ماند؛ چشمانش، خطهای دقیقِ دور لبهایش، نورِ سردِ مهتابی که هیچ چیز را نمیبخشید.

با هر حرکتِ برس روی دستهایش، انگار لایهای از آشوبِ درونش شسته میشد.

نبضِ شقیقهاش آرام شد. دستکشها را پوشید.


درِ اتاق عمل با فشار آرنجش باز شد.

صداها تغییر کردند. اینجا دنیای "سیستول" و "دیاستول" بود؛ جایی که همهچیز دقیق و قابل کنترل بود.

روی دیوار روبرو، عقربهی ساعتِ گردِ قدیمی لرزید.

یک تیکِ خشک زمان، بیتفاوت، جلو رفت.

اگه یه عاشقانه آرام و نجیب خواستید، خوشحال میشم تاپیک رمانم رو بخونین. قصه ی عشقی که نبض داشت.. Busca en ti mismo todo lo que eres

پارت ۴

بازگشت به عمارت


هاله آخرین جرعهی چایش را نوشید و استکانِ خالی را توی سینک گذاشت.

عزیز حالا کاملاً غرقِ کتابِ قطوری شده بود با جلدِ چرمیِ زرشکیرنگ. عینکِ مطالعهاش کمی پایینتر آمده بود و با آرامشی ورق میزد که انگار دنیا، همین چهاردیواریِ امنِ آشپزخانه است.


«عزیز، من میرم یه دوری توی خونه بزنم. هنوز درستوحسابی همهجا رو ندیدم.»


عزیز، بیآنکه سرش را بلند کند، لبخندی زد و دستش را به نشانهی تأیید تکان داد.

«برو مادر. خونهی خودته. طبقهی بالا اتاقهایِ دربستهست، ولی کلید روی درها هست اگه خواستی بازشون کنی.»


هاله از آشپزخانه بیرون آمد و واردِ سالنِ اصلی شد.


عمارتِ پدربزرگ، ترکیبی عجیب از شکوهِ گذشته و راحتیِ امروز بود. سقفها بلند و دلباز؛ طوری که نفس کشیدن اینجا راحتتر بود. کفِ سالن با پارکتهایِ چوبیِ تیره پوشیده شده بود که زیرِ قالیهایِ دستبافتِ لاکیرنگ پنهان میشدند. تضادِ لاکیِ فرشها با دیوارهایِ شیریرنگ، گرمایِ آرامی میساخت.


هاله آرام و پاورچین راه میرفت؛ انگار میترسید صدایِ قدمهایش، سکوتِ محترمانهی خانه را خراش بدهد. دستش را روی لبهی مبلهایِ مخملِ سبز کشید. پارچه نرم و خنک بود. برخلافِ خانهی خودشان در تهران—پر از استیل و شیشه—اینجا همهچیز جان داشت. چوبها انگار هنوز نفس میکشیدند.


جلوی کنسولِ چوبیِ قدیمی ایستاد؛ رویش قابعکسهایِ ریز و درشت چیده شده بود. عکسِ قدیمیِ عزیز و آقاجون، عکسهایِ بچگیِ مادرش... و عکسی از یک پسرِ نوجوانِ جدی با موهایِ کوتاه؛ احتمالاً امیرحسین. هاله لبخند زد. حتی در نوجوانی هم انگار داشت با دوربین مسابقه میداد که کدام جدیترند.


نگاهش به پلههایِ عریض کشیده شد که به طبقهی بالا میرفتند. نردههایِ خراطیشده زیرِ نورِ سالن برق میزدند. کنجکاوی، مثل قلقلکی آرام، زیرِ پوستش نشست.

اتاقهایِ دربسته.


پلهها را یکییکی بالا رفت. پاگردِ طبقهی دوم به راهرویی وسیع میرسید که در انتهایش پنجرهای قدی با شیشههایِ رنگیِ مشجر بود. نورِ خورشید که از شیشهها رد میشد، موزاییکی از سبز و زرد و قرمز روی کفِ راهرو میپاشید. هاله ایستاد؛ به رقصِ گردوغبارِ معلق در ستونِ نور خیره شد. دلش میخواست بومش را همینجا بگذارد و فقط همین نور را نقاشی کند.


سمتِ چپ، درِ اتاقِ خودش بود. سمتِ راست، دو درِ دیگر. یکی نیمهباز. با احتیاط جلو رفت و سرک کشید.


کتابخانه بود؛ یا شاید اتاقِ کار. بویِ کاغذِ کاهی،قهوه و توتون میآمد. دیوارها تا سقف قفسهبندی شده بودند، پر از کتاب. میزِ تحریرِ بزرگِ چوبی وسطِ اتاق، و رویش کاغذها و پروندهها—منظم، دقیق. اما گوشهی دنجِ کنارِ پنجره نگاهش را گرفت: صندلیِ راحتیِ چرمیِ قهوهای، پتویِ چهارخانهی مسافرتی، میزِ کوچکی با چند مجلهی پزشکی و یک لیوانِ خالی.

به اتاقش برگشت. در راهرو از جلوی اتاقی رد شد که درش نیمهباز بود. قصدش کنجکاوی نبود، فقط نور را روشن کرد. اتاق مرتب بود؛

بیشتر از حدی که آدم انتظار دارد. روی میز کنار تخت یک دفترچه آبی بود. نازک، بی قفل و بی اسم. دستش رفت سمتش — نیمهراه ایستاد. اینجا اتاقِ کسی بود. نه اتاقِ او. اما دفترچه همانجا بود، نیمهباز، و خطهای مدادی از لابهلای صفحهها پیدا بود. برش داشت. چند صفحهی اول خالی بود. وسطش چند خط نوشته شده بود؛ تاریخ و عنوان نداشت. جملهها جایی قطع شده بودند که میشد ادامهشان داد. دفترچه را بست.

سریع.

گذاشتش سر جایش—دقیقاً همانطور که بود.

از اتاق بیرون آمد. نفسش یک لحظه گرفته بود، انگار از جایی که نباید میگذشت، رد شده باشد.

به انتهای راهرو رفت؛ جایی که دری چوبیِ دولنگه و قدیمی ایستاده بود. دستگیرهی برنجی را چرخاند. در با نالهای خفیف باز شد.


هوایِ مانده و خنکی به صورتش خورد. اینجا «بهارخواب» بود؛ تراسِ بزرگِ طبقهی بالا که حالا با پنجرههایِ شیشهای محصور شده بود. فضایی وسیع و غرقِ نور. کف، سرامیکهایِ قدیمیِ آبیرنگ. گوشهای سهپایهی نقاشیِ خاکگرفته و چند گلدانِ شمعدانی با برگهایِ زرد.


سالها بود کسی پا به اینجا نگذاشته بود.


هاله وسطِ تراس ایستاد و چرخید. منظرهی باغ از اینجا بینظیر بود: ردیفِ درختهایِ پرتقال و نارنج، و تهِ باغ که به جنگل میرسید. قلبش تندتر زد. اینجا جان میداد برای کارگاهِ نقاشی؛ برای پهنکردنِ بومها و پخششدنِ بویِ رنگ و تربانتین.


دستش را روی شیشهی غبارگرفته کشید و ردی از انگشتانش ماند.

زیرِ لب گفت: «پیدات کردم... اینجا جای منه.»


سکوتِ عمارت دیگر غریبه نبود؛

داشت دعوتش میکرد تا گوشههایِ خالیاش را با رنگ پُر کند.

اگه یه عاشقانه آرام و نجیب خواستید، خوشحال میشم تاپیک رمانم رو بخونین. قصه ی عشقی که نبض داشت.. Busca en ti mismo todo lo que eres

پارت ۵

صحنه: شب، پنجره، و فاصلهی امن


ساعت از یازده شب گذشته بود.

عمارت در سکوتِ سنگینی فرو رفته بود.

سکوتِ اینجا با تهران فرق داشت؛ بجای بوق ماشین ها، صدای جیرجیرک می آمد و بوی نمِ چمنِ آبخورده


هاله خوابش نمیبرد.

انرژیِ بدنش هنوز بیدار بود، انگار که روز تمام نشده باشد.

از تخت پایین آمد. پاورچین.

پردهی توریِ پنجرهی اتاقش را کمی کنار زد.


باغ غرق در سایه بود.

نورِ ماهِ نصفهنیمه، روی حوضِ وسط حیاط لکههای نقرهای انداخته بود.

خواست پرده را رها کند که دیدش.

یک سایهی متمایز. روی ایوانِ غربی.


امیرحسین بود.

نشسته بود روی صندلی قدیمی.

نه لم داده بود، نه کج شده بود.

صاف.

هاله دستش را به چارچوب پنجره گرفت.

فاصله زیاد بود، اما نورِ زردِ چراغِ دیواریِ ایوان، نیمرخش را روشن کرده بود.

یک کتاب روی پایش باز بود

هاله با خودش فکر کرد: «چطور ممکنه یه آدم انقدر... بیحرکت باشه؟»

این سکون، برای هاله که حتی در خواب هم غلت میزد، عجیب بود.

امیرحسین دستش را بالا آورد و با دو انگشت، پلکهایش را فشار داد. هاله ناخودآگاه نفسش را حبس کرد.امیرحسین سرش را کمی چرخاند.

هاله پرده را انداخت، عقب رفت و روی تخت دراز کشید. شبهای اینجا عجیب ساکت بود.

***


مورنینگ ریپورت بیمارستان امام سجاد


ساعت هفت و ده دقیقهی صبح.


اتاقِ کنفرانسِ بخش قلب، پر از صندلیهایِ فلزی و لیوانهایِ کاغذیِ قهوه بود. پردهها نیمهکشیده؛ نورِ ملایم صبحِ رامسر از لایشان میریخت روی میزِ مستطیلیِ وسط. وایتبرد پر بود از اختصارات، فلشها، و اعداد.


رزیدنتِ سال اول، پرونده را باز کرد.

«بیمار آقای... ۵۶ ساله، درد قفسه سینه، EF حدود چهل...»


صدا کمی میلرزید.

امیرحسین صدر، دو صندلی آنطرفتر نشسته بود. پشت صاف، خودکار بین انگشتها. چیزی نمینوشت. گوش میداد.


رزیدنت ادامه داد، سریعتر.

«آنژیو نشون داد LAD درگیر... تصمیم اولیه—»


امیرحسین سرش را کمی بالا آورد. نه حرف زد، نه اخم کرد. فقط نگاه.

رزیدنت مکث کرد. جملهاش ناتمام ماند.


امیرحسین آرام گفت:

«تصمیم اولیه بر چه اساسی؟»


نه تُنِ بالا، نه سرزنش. سؤال دقیق بود.


رزیدنت نفسش را جمع کرد.

«با توجه به سن بیمار و...»


«و؟»

امیرحسین خودکار را روی میز گذاشت. «آنژیوگرافی دیروز ساعت چند انجام شده؟»


رزیدنت به پرونده نگاه کرد.

«پنج عصر.»


«پس دادهی صبح امروز کجاست؟»

سکوت.

امیرحسین ادامه داد: «قلب شب و روز نمیشناسه. تصمیم هم همینطور.»


امیرحسین از جا بلند شد. رفت سمت وایتبرد. با ماژیک، فقط دو خط کشید و یک عدد نوشت.

«اگر این مسیر رو میری، ریسک اینه. اگر نه، پلن جایگزین اینه. هر دو قابل دفاعان—به شرطِ داده.»


ماژیک را گذاشت. برگشت سر جایش.

«ادامه بده.»


رزیدنت دوباره شروع کرد؛ اینبار شمردهتر، دقیقتر.

پروندهها بسته شدند. صندلیها جابهجا.

امیرحسین ساعتش را نگاه کرد.

«راندِ تخت، ده دقیقه دیگه.»


از اتاق بیرون رفت. راهرو بوی الکل میداد. کفِ سفید برق میزد.

روز شروع شده بود؛ منظم، سرد، بیملاحظه.

اگه یه عاشقانه آرام و نجیب خواستید، خوشحال میشم تاپیک رمانم رو بخونین. قصه ی عشقی که نبض داشت.. Busca en ti mismo todo lo que eres

پارت ۶: روز معلق


هاله صبح دیرتر از همیشه بیدار شد.

روز، بی اجازه جلو رفت.

هاله نه برنامهای داشت، نه تصمیمی که صبح با خودش آورده باشد.


از اتاق بیرون آمد.

چند لحظه وسط راهرو ایستاد، بعد مسیرش را عوض کرد.

دلش نخواست مستقیم برود.


پنجرهی انتهای راهرو باز بود. پرده تکان میخورد و نور روی زمین لکهلکه میافتاد.

هاله پایش را گذاشت روی یکی از لکهها. انگار می خواست ببیند گرمتر است یا نه. لحظهای ایستاد، بعد رد شد.


از پلهها که پایین آمد، صدای برخورد قاشق و قابلمه از آشپزخانه شنیده میشد. هاله وارد آشپزخانه شد. سلام کرد و گونه عزیزجون را بوسید. عزیز استکان چای را روبهرویش گذاشت.


هاله پرسید:

«امیرحسین رفته؟»


عزیزجون بیآنکه سرش را برگرداند، گفت:

«آره، مادر. صبح رفت ساری. دو سه روز در هفته دانشگاه داره.»

هاله سرش را تکان داد.

عزیز چای را هم زد:

«تو آپارتمانش میمونه. دوباره میاد اینجا

هاله بی حرف چایش را سر کشید. تشکر کرد و به سمت حیاط رفت.


باغ خلوتتر از همیشه بود. نه صدای حرفی، نه رفتوآمدی.

درختها همانطور ایستاده بودند که دیروز؛ اما هاله حس میکرد فاصلهشان کمتر شده، یا شاید او نزدیکتر آمده.


چند قدم جلو رفت، دست کشید به تنهی درختی که شاخههایش پایینتر از بقیه بود.

زبریِ پوستش زیر انگشتها ماند و بوی گسِ چوب و صمغِ تازه توی بینیاش پیچید.

لحظهای طول کشید تا بدنش جلوتر از فکرش حرکت کند.

---

کفش نپوشید.

روی پنجه پا ایستاد، دستش را گرفت به شاخهای که مطمئن به نظر نمیرسید، ولی خم شد.

وزنش را منتقل کرد.

زانویش به پوستهی سخت درخت ساییده شد و سوزش خفیفی زیر پوستش دوید.


یکبار لغزید، خندید؛ نه بلند، نه از سر هیجان؛ بیشتر از تعجب.

گوشه دامنش گیر کرد.

بالا رفتنش شبیه بالا رفتنِ کسی نبود که بلد است؛ شبیه کسی بود که وسط کار یادش میافتد چرا اینهمه راه آمده.


آنقدر بالا نرفت که منظره واقعا عوض شود.

همان حیاط بود، فقط با زاویهای کمی کجتر.


شاخه زیر پایش صدا داد.

ایستاد. نترسید. مطمئن هم نشد.

همانجا نشست، پاهایش آویزان، دستهایش چسبیده به شاخهای دیگر که از سر عادت نگهش داشته بود.


کف دستش خط افتاده و لباسش خاکی شده بود.

چند ثانیه طول کشید تا نفسش با بدنش یکی شود.


صدای زنگ در آمد.

---


از آن بالا، خانه ساکتتر به نظر میرسید.

هاله به پنجرهها نگاه کرد، به درها.


صدای زنگ درِ حیاط یکبار دیگر تکرار شد؛ کوتاه، قاطع.


هاله روی شاخه جابهجا شد. برگها خشخش کردند.

عزیز از ایوان چند قدم جلو آمد و دستش را سایهبانِ چشمهایش کرد.


«هاله؟»


هاله نفسش را حبس کرد.

انگار اگر جواب نمیداد، دیده نمیشد.


بعد، با یک حرکتِ نرم، از شاخه پایین پرید.

پاهایش محکم روی خاک نرم باغچه نشستند.

دمپاییها را همانطور که بودند پا کرد و دوید سمتِ ایوان.


«اینجام عزیز.»

عزیز لبخند زد؛ نگاهی به سر و وضع خاکی هاله انداخت، اما لبخندش نه سؤال داشت، نه تذکر.

«زنگِ در رو میشنوی؟»


هاله سر تکان داد و رفت سمتِ درِ حیاط.

دستش که به دستگیره رسید، مکث کرد. نمیدانست چرا.

فقط یک ثانیه.

بعد در را باز کرد.


---


مازیار پشتِ در بود؛ با همان قدِ بلند و شانههایِ راحت.

عینک آفتابیاش را با یک حرکتِ سریع بالا داد و روی موهایش نشاند.

نگاهش براق بود و کمی شوخ.


«سلام، خانمِ نقاش.»


هاله خندید.

«مازیار!»


مازیار نگاهی به دستهای خاکی و لباس لکشدهی هاله انداخت و ابرویش را با شیطنت بالا داد:

«هنوزم نقاشی میکشی، آره؟ یا زدی تو کار باغبونی؟»


هاله خندید و سرش را به نشانه تایید تکان داد.

راه را باز کرد:

«بیا تو.»


مازیار که وارد شد، نگاهش ناخودآگاه به باغ چرخید؛ به شاخهی انجیر، به حوض، به ردِ پایِ خیسِ روی موزاییک.

لحنش کمی جدیتر شد:

«پس برگشتی رامسر.»


هاله شانه بالا انداخت.

«فعلاً.»


مازیار پاکت قهوهایرنگی را که زیر بغل داشت، به دستش داد.

«این مالِ امیرحسینه. قرار بود براش بیارم.»


نامِ امیرحسین را شنید.

لحظهای مکث کرد، بعد پاکت را گرفت.

سبک بود.

«مرسی.»

مازیار نگاهی به ساعتش انداخت.

«من باید برگردم.»



اگه یه عاشقانه آرام و نجیب خواستید، خوشحال میشم تاپیک رمانم رو بخونین. قصه ی عشقی که نبض داشت.. Busca en ti mismo todo lo que eres

هاله گفت:

«به خاله و نسرین سلام برسون.»


مازیار تشکر کرد.

بعد مکثی کرد، نگاهش را توی صورت هاله چرخاند و با لحنی که گرمتر از یک خداحافظی معمولی بود، گفت:

«خوبه که اومدی. این خونه با تو... زندهتره.»


هاله چیزی نگفت. فقط لبخند زد.


---


در که بسته شد، باغ دوباره ساکت شد.


هاله پاکت را توی دستش چرخاند.

اسمِ امیرحسین با خودکارِ آبی گوشهاش نوشته شده بود؛ مرتب، خوانا، بیاحساس.


پاکت را بغل کرد و به عمارت برگشت.


بالای پلهها، قبل از اینکه برود سمتِ بهارخواب، لحظهای ایستاد.


انگار دو جهان، درست همینجا به هم میرسیدند،

و باز، بیآنکه به هم راه بدهند، از کنار هم رد میشدند.

اگه یه عاشقانه آرام و نجیب خواستید، خوشحال میشم تاپیک رمانم رو بخونین. قصه ی عشقی که نبض داشت.. Busca en ti mismo todo lo que eres

پارت ۸: دنیای موازی (ساری)


ساری — آپارتمان شخصی امیرحسین/دانشکده پزشکی


ساری، بوی متفاوتی داشت.

سنگینتر، صنعتیتر و البته... بیخاطرهتر.


برج «آرین»، طبقه نهم.


وقتی امیرحسین کارت الکترونیکی را روی قفل در گذاشت،

صدای «بیپ» کوتاهی شنید و در باز شد.


اولین چیزی که به صورتش خورد، هوای تهویهشده و خنک بود.

بوی تمیزی افراطی. بوی مبلمانی که هیچوقت جابهجا نمیشد.


وارد شد. چراغها را با ریموت روشن کرد. نور هالوژنهای سقف،

روی سرامیکهای سفید و براق بازتاب داشت.

کتش را درآورد و دقیق، روی رختآویز ورودی آویخت. کیفش را گوشه کمد گذاشت.


نه عکسی روی دیوارها بود، نه گلدانی که نیاز به آب داشته باشد.

همه چیز طوسی، سفید و استیل.


بعد از شستن دست و صورت و تعویض لباس، قهوه درست کرد. ماگ قهوه را که برداشت موبایلش روی کانتر لرزید.


پیامی از مازیار:

« اون بستهای که از انجمن قلب منتظرش بودی رسید. بردم عمارت دادم به هاله» امیرحسین گوشی را روی میز گذاشت.

نه فوری، نه با عجله.

چند ثانیه به صفحهی خاموش نگاه کرد،

انگار هنوز جملهی آخر آنجا مانده باشد.

«دادم به هاله.»


دستش را جلو برد، ماگ قهوه را برداشت،

اما ننوشید. فقط گرمای لیوان را توی کف دستش نگه داشت.

از یخچال یک بطری آبمعدنی و یک بسته پروتئینبار برداشت.


پشت میز شیشهای ناهارخوری نشست.

لپتاپش را باز کرد.


---


صبح روز بعد — دانشکده پزشکی ساری


تالار شماره ۳ دانشکده، پر از همهمه بود.


اما به محض اینکه در باز شد و امیرحسین وارد شد،

سکوت مطلق برقرار شد.


او با روپوش سفید، پیراهن آبی اتوکشیده و آن قدمهای محکم همیشگی،

به سمت تریبون رفت.


دانشجویان سال چهارم، حساب دکتر صدر را داشتند.

او داد نمیزد، عصبانی نمیشد. اما نگاهی داشت که دانشجو را وادار میکرد آرزو کند کاش درسش را بهتر خوانده بود.

پشت تریبون ایستاد.

بدون سلام و احوالپرسی اضافه، اسلاید اول را باز کرد:


«Pain Management in Critical Care»

(مدیریت درد در مراقبتهای ویژه)


«درد...»


صدایش در تالار پیچید. رسا، بم و بیاحساس.


«...یک حس نیست. یک هشدار فیزیولوژیک است.

وظیفه شما همدردی با بیمار نیست. وظیفه شما خاموش کردن

منطقی این هشدار است، قبل از اینکه سیستم عصبی را تخریب کند.»


در ردیف اول، دختری پرسید:

«استاد، اگر بیمار فقط ترسیده باشد چی؟»


امیرحسین نگاهش کرد. سرد و علمی.


«ترس، آدرنالین ترشح میکند. آدرنالین ضربان را بالا میبرد.

ضربان بالا، اکسیژن میوکارد را مصرف میکند.

پس بله... ترس هم یک نقص فنی است که باید مدیریت شود.»


کلاس ادامه پیدا کرد.

امیرحسین مینوشت، نمودار تحلیل میکرد و از منطق بدن حرف میزد.

همان کاری که همیشه میکرد.


---


عصر همان روز


کلاس تمام شده بود.

امیرحسین از ساختمان دانشکده بیرون آمد.


هوا دم داشت.

سوار ماشین شد.


دستش را روی دکمهی استارت گذاشت.

موتور روشن شد.


برای یک لحظه، بوی مه و چای بهارنارنج یادش آمد.

جادهی شمال. عمارت.


دستش روی دنده ماند.


فردا صبح جلسه داشت.

عمارت شلوغ بود.

فرمان را چرخاند.

نه به سمت جادهی خروجی.

به سمت مرکز شهر. به سمت همان آپارتمان سرد و خالی.


پدال گاز را فشار داد.

ماشین در ترافیک ساری گم شد. مثل هر روز.

اگه یه عاشقانه آرام و نجیب خواستید، خوشحال میشم تاپیک رمانم رو بخونین. قصه ی عشقی که نبض داشت.. Busca en ti mismo todo lo que eres

پارت ۹


(هاله)

هفته داشت به نیمه می رسید. هاله به سکوتِ شامگاهیِ عمارت عادت کرده بود.

به سیاهیِ نوکِ انگشتهایش بعد از طراحی.

به اینکه امیرحسین گاهی هست و گاهی نه.

شب، عمارت را آرامتر میکرد.

نه ساکت؛ فقط نرمتر. صداها انگار از لابهلای دیوارهای قدیمی عبور میکردند و وقتی میرسیدند، خستهتر بودند.


هاله از اتاق پایین آمد. پلهها زیر پایش صدا دادند؛ چوبی، آشنا. چراغِ هال روشن نبود، فقط نورِ آباژورِ گوشه، زرد و کمجان، فضا را نگه داشته بود.


عزیزجون لابد خوابیده بود.

پدربزرگ هم.


به آشپزخانه رفت. لیوانی برداشت. آب ریخت.

همینکه لیوان را به لب برد، ایستاد.


امیرحسین کنار پنجره ایستاده بود. نه ناگهانی، نه غافلگیرکننده.

انگار از اولِ شب آنجا بوده.

هاله فکر میکرد هنوز ساری باشد.

اما انگار همین امشب، دیروقت برگشته بود. هنوز لباس بیرون تنش بود؛ خستگیِ جاده توی شانههایش نشسته بود.


پیراهنِ تیره پوشیده بود، آستینها تا مچ. دستهایش در جیب شلوار. حیاط خلوت نیمهتاریکِ سمت آشپزخانه را نگاه میکرد؛ دیوار، درخت بید و شاخه هایی که انعکاسِ ماه را داشت.


هاله مکث کرد.

صدای خودش را نشنید که نفس میکشد.


امیرحسین سر برنگرداند. فقط گفت:

«بیداری؟»


ساده. بیفاصله.

نه صمیمی، نه رسمی.


هاله گفت: «آره.»

صدایش کمی پایینتر از معمول بود.


بعد انگار چیزی یادش آمده باشد، لیوان را پایین آورد و با سر به سمت هال اشاره کرد:

«راستی... مازیار یه بسته برات آورد. گذاشتمش روی میز.»


امیرحسین ردِ نگاهش را گرفت. از پنجره فاصله گرفت و رفت توی هال

پاکت قهوهای همانجا بود.

دستنخورده.

چسبش باز نشده بود.

یک لحظه مکث کرد. نگاهش روی لبهی بستهی پاکت ماند.

پاکت را برداشت و باز کرد.

کاغذهای تا شده را بیرون کشید و بیآنکه نگاهشان کند، گذاشت روی بستهی خالیِ روی میز.

بعد، چیز کوچکی شبیه فلشمموریِ را جدا کرد، سراند توی جیب شلوارش و دوباره برگشت.


چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند.

صدای یخچال.

صدای دورِ جیرجیرکها.


امیرحسین لیوانِ روی کانتر را برداشت، آب ریخت. قبل از اینکه بنوشد، گفت:

«شبها اینجا... فرق میکنه.»


هاله شانه بالا انداخت.

«آدم کمتر حواسش پرت میشه.»


سرش را چرخاند. نگاهشان برای لحظهای کوتاه، دقیقاً همانقدر که باید، تلاقی کرد.

نه بیشتر.


امیرحسین فقط سر تکان داد.

لیوان را گذاشت.

«شب بخیر.»


و رفت.

نه عجله داشت، نه مکث اضافه.

سنگینیِ فلش توی جیبش، تنها چیزی بود که با خودش برد.


هاله همانجا ایستاد. لیوان هنوز در دستش بود، اما آبش دیگر خنک نبود.

به پنجره نگاه کرد؛ جایی که او ایستاده بود.

انگار چیزی از او هنوز آنجا مانده بود.

فقط یک جور نظمِ تازه.


زیر لب گفت: «شب بخیر...»

نفسش کمی آهسته تر شد.

اگه یه عاشقانه آرام و نجیب خواستید، خوشحال میشم تاپیک رمانم رو بخونین. قصه ی عشقی که نبض داشت.. Busca en ti mismo todo lo que eres

2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز