هم نبض:
پلههای چوبی ای که به طبقهی بالا و بهارخواب میرسید، زیرِ پایشان نالهی خفیفی میکرد. نسرین یک روسریِ کهنه را مثلِ دزدان دریایی دورِ سرش بسته بود و یک سطلِ آب و دستمال در دست داشت. هاله هم با جارو و تی، پشتِ سرش میآمد.
درِ شیشهایِ تراس که باز شد، بویِ نایِ “زمان” بیرون زد. هوایِ این اتاق انگار مربوط به دههی هشتاد بود؛ همانجا مانده، حبس شده بود. ذراتِ غبار در ستونهایِ نوری که از شیشههایِ رنگیِ بالایِ پنجرهها میتابید، میرقصیدند.
نسرین سرفه کرد و با دست جلویِ بینیاش را گرفت: «اوه اوه! عزیز راست میگفت. اینجا قلمروِ عنکبوتهاست. ولی نترس، الان همه شونو دیپورت می کنیم.
هاله اما مسحور شده بود. با وجودِ خاک و تارِ عنکبوت، فضا “جان” داشت. کفِ تراس با موزاییکهایِ قدیمیِ طرحدار پوشیده شده بود و پنجرههایِ سرتاسری، منظرهی بینظیری از باغِ سبز و شیروانیهایِ سفالیِ همسایهها را قاب گرفته بودند. یک طرفِ تراس، سهپایهی چوبیِ قدیمی و یک میزِ کارِ کوچکِ رنگ و رو رفته قرار داشت.
نسرین سطل را زمین گذاشت و آستینهایش را بالا زد. «خب خانم پیکاسو! تو شیشهها رو تمیز کن که نور بیاد تو، منم کف رو میسابم. فقط مواظب باش، شیشههاش قدیمیه، فشار ندی بشکنه.»
با هر دستمالی که می کشید، سبزِ درختها شفافتر میشد و نورِ بیشتری به داخل هجوم می آورد.
کارِ شیشهها که تمام شد، هاله به سمتِ کنجِ اتاق، جایی که سهپایه قرار داشت رفت. یک پارچهی سفیدِ ضخیم رویِ سهپایه و وسایلِ کنارش کشیده شده بود که حالا طوسیِ چرکتاب شده بود.
هاله گوشهی پارچه را گرفت. قلبش بیدلیل تند میزد. آرام پارچه را کشید. غبار در هوا پخش شد.
زیرِ پارچه، یک سهپایهی چوبیِ دستسازِ ظریف بود و رویِ میزِ کوچکِ کنارش، قوطیهایِ فلزیِ خشکشدهی رنگروغن، چند قلممویِ سفت شده و... یک دفترِ طراحیِ بزرگ با جلدِ مقواییِ سبز.
نسرین که داشت گوشهی دیگر را خشک میکرد، سرش را بلند کرد. «چی پیدا کردی؟ گنج؟»
هاله چیزی نگفت. دستش را دراز کرد و دفتر را برداشت. انگشتانش رویِ جلدِ زبرِ دفتر لغزید. دفتر را باز کرد. کاغذها زرد شده بودند و بویِ کاغذِ کاهیِ قدیمی میدادند، بویی شبیه به عطرِ خاکِ بارانخورده.
صفحهی اول: طرحی سریع از ایوانِ خانه و چند جفت کفشِ درهمریخته.
صفحهی دوم: پرترهی نیمرخِ زنی شبیه عکسهای مادرش با لبخندی زیبا
هاله ورق زد. خطوط آشنا بودند. قدرتمند، اما لطیف. پایینِ صفحه با مدادِ نرم نوشته شده بود: *«بهار - اردیبهشت ۷۸»*.
نفسِ هاله حبس شد. این دفترِ مادرش بود. مادری که فقط خاطراتِ محوی مثلِ یک رویایِ مهآلود از او داشت. دستهایش لرزید. انگار زمان به عقب برگشته بود و او میتوانست گرمایِ دستِ مادرش را از رویِ این خطوط حس کند.
نسرین که سکوتِ هاله را دید، دست از کار کشید و جلو آمد. «چیه هاله؟»
هاله بدون حرف دفتر را به سمتِ او گرفت. صفحهای بعدی نقاشیِ ساده و صمیمیای از یک دختربچهی کوچک (هاله) بود که وسطِ اتاق نشسته بود و داشت با جدیتِ تمام، صورتِ عروسکش را با ماژیک نقاشی میکرد. مادرش این لحظهی بازیگوشی را با چند خطِ سریع ثبت کرده بود.
زیرِ نقاشی، دستخطِ مادرش بود، با جوهرِ آبی که حالا کمرنگ شده بود:
«هالهی من... کوچکِ نقاش. کاش یه روزی کنارم بشینی و دنیا رو بکشیم...»
بغضِ هاله شکست، اما بیصدا. اشکی از گوشهی چشمش چکید و رویِ کاغذِ قدیمی افتاد. لکهی کوچکی ایجاد شد، انگار اشکِ دختر بعد از سالها به آرزویِ مادر رسیده بود.
نسرین آرام کنارِ هاله نشست و به نقاشی خیره شد. لبخندِ تلخی زد و با صدایی که میلرزید گفت: «یادمه... اون عروسکه رو یادمه. همیشه صورتش رو رنگی میکردی. خاله بهار هیچوقت دعوات نمیکرد، فقط میخندید و میگفت دخترم ذوقِ هنری داره.»
هاله انگشتش را رویِ دستخطِ مادرش کشید. «مامان اینجا نقاشی می کرده... عزیز همه رو نگه داشته، ولی هیچوقت به من نگفت.»
نسرین دستش را دور شانهی هاله انداخت.
«شاید میترسید غصهت بگیره. یا شاید منتظر بود خودت پیداش کنی.»
نسرین لبخند زد. «عزیز میگفت بهار عاشق این تراس بود.
میگفت نورش اینجا جون میگرفت. حالا تو اینجایی. دخترش برگشته.»
هاله دفتر را به سینهاش فشرد. بویِ کاغذ و غبار،
بویِ خانهای که هرگز ندیده بود.
«فکر کنم میمونم نسرین.»
هاله به باغ پایین خیره شد.
«نه برای فرار. به خاطر مامان. به خاطر خودم.»
مکث کرد. «حس میکنم... باید اینجا باشم.»
نسرین نفسِ عمیقی کشید و بلند شد. سعی کرد فضا را کمی
عوض کند، هرچند چشمانِ خودش هم نمناک بود.
«خیلی خب، خانم هنرمند. تصمیمِ خوبی بود. حالا پاشو
اون قلمموهایِ خشک شده رو بنداز دور. اگه قراره نقاشی رو ادامه بدی، ابزارِ درستوحسابی میخوای.
پاشو ببینم! الاناست که عزیز صدامون کنه برای ناهار.
شکمِ گرسنه هنر سرش نمیشه.»
هاله دفتر را با احترام بست و رویِ طاقچهی تمیز شده گذاشت.
نگاهی به تراس انداخت. شیشهها برق میزدند، کف تمیز بود،
و نور حالا بدون مانع به داخل میریخت.
فضا دیگر متروکه نبود. منتظر بود.
و هاله، برای اولین بار از وقتی پایش را به ساری گذاشته بود،
احساس نمیکرد غریبه است.