یکی از دشوارترین و در عین حال رایجترین ترکیبهای دلبستگی_ناایمن، رابطه میان فرد اضطرابی و فرد اجتنابی است. این روابط اغلب با کشش اولیهی شدید آغاز میشوند، اما خیلی زود وارد چرخههایی از سوءتفاهم و فرسایش هیجانی میشوند.
فرد اضطرابی به نزدیکی، اطمینان و حضور هیجانی نیاز دارد و در مواجهه با فاصله، فعالتر و نگرانتر میشود. در مقابل، فرد اجتنابی نزدیکی زیاد را تهدیدی برای استقلال خود تجربه میکند و برای تنظیم هیجان، به عقبنشینی و فاصلهگذاری پناه میبرد.
هرچه اضطرابی نزدیکتر میشود، اجتنابی دورتر میشود و هرچه اجتنابی دورتر میشود، اضطراب اضطرابی تشدید میشود.
این چرخه معمولاً از دو راهبرد متفاوت برای احساس امنیت شکل میگیرد. اگر این الگو آگاهانه دیده نشود، رابطه به میدان تعقیب و گریز تبدیل میشودجایی که یکی همیشه احساس کمتوجهی میکند و دیگری خفگی.
با این حال، این ترکیب الزاماً محکوم به شکست نیست. وقتی هر دو طرف مسئولیت هیجانی خود را بپذیرند، نیازهایشان را شفاف و بدون فشار بیان کنند و بهجای واکنشهای خودکار وارد گفتوگوی آگاهانه شوند، امکان حرکت تدریجی بهسمت دلبستگی امنتر فراهم میشود. رابطه زمانی ترمیم میشود که طرفین بفهمند مسئله ما علیه هم نیست، بلکه الگو علیه ما ست.
در نهایت، رابطهی اضطرابی–اجتنابی بیش از آنکه دربارهی «کمدوستی» یا «زیادیخواهی» باشد، روایت دو زخم متفاوت از ناامنی است. هر دو نفر بهدنبال احساس امنیتاند، اما مسیرهای ناآشنایی را انتخاب میکنند. زمانی که این تفاوتها دیده، نامگذاری و فهمیده شوند، رابطه میتواند از بازتولید رنجهای قدیمی به فضایی برای رشد و ترمیم تبدیل شود؛ جایی که نزدیکی نه تهدید است و نه فاصله نشانهی طرد، بلکه هر دو به انتخابی آگاهانه و قابل گفتوگو بدل میشوند