به طرز عجیبی مضطربم ، دائما نگرانم ، همش سردرگمم ، مدام تلاش میکنم به افکارم و کارآمد نظم بدم
احساس میکنم سنم رفته بالا و الان میدونستم جایگاه خیلی خوبی داشته باشم اما هرررررکاری میکنم انگار دارم درجا میزنم
هرچند دور و بریام میگن خیلی جلوترم
ولی اینطور نیست
من واقعا اون آدمی نیستم که دلم میخواد باشم خیلیم دارم تلاش میکنم اما همش حس میکنم کافی نیست
سقف آرزوهام خیلی بلنده
میخوام بکوب تلاش کنم تا بتونم بورسیه بشم و برم تو کشور آرزو هام زندگی که همیشه دلم میخواستو بسازم
خودم با تلاش و زحمت خودم بدون تکیه به هیچکس!!
خیلی مهارتا هست که دلم میخواد یاد بگیرم ولی خیلی از خودم ناراحتم...چون با این سنم حس میکنم باید کلییییی مهارت میداشتم...خیلی حس بدی دارم...یعنی بزرگ سالی اینطوریه ؟ حال دلم قرار نیست خوب بشه؟ همش قراره تو فکر آینده باشم و مضطرب باشم؟