توی هر مراسمی به زور مادر و خواهر منو دعوت میکنن
اونا شهرمون زنجانن و خودم تهرانم و توی مراسم ها نیستم اما با خواهر و مامانم حرف میزنم بهم توضیح میدن متوجه میشم
مثلا سمنو پزون یکی از اقوام که هر سال برای جا و مکان استوری میزاشتن امسال نزاشتن و بخاطر همین خواهر و مادر من زنگ زدن و بی دعوت رفتن اونجا
یا مثلا یبار خواهرم عروسی پسر جاریش دعوت داشت رفت زنگ زد به دختر عممون که پیراهن ندارم و بهم بده و رفت دم در خونه عمم اینا زنگ زد و دختر عمم پیراهن رو داد
یا مثلا یبار مولودی بود و مولودی تموم شده بود و صاحب خونه که عمم اینا باشن هنوز توی مولودی بودن و خواهرم تنهایی با بچه هاش رفته بود تا دم در خونه عمم ۲۷ بار زنگ زده بود و فقط ی پیرزن اونجا بود که نتونسته بود بلند بشه در رو باز کنه چون هم خواب بود و هم پا درد داشت به شدت
یا مثلا مهمونی و مراسم جایی دعوت باشن و ختم باشه یکی دو تا دیس خرما و حلوا باشه تموم میشه و همه مهمون ها متوجه میشن که خواهر و مادر من خوردن همه رو چون دیس همش دست خواهرمه و میبرن توی اتاق با مامانم و بچه هاش میخورن
میوه های بشقاب هارو که تا کسی متوجه نشد خواهر زاده هام یواشکی میبرن میخورن
خودشون خودشون رو توی هر مراسمی دعوت میکنن و اول از همه میرن و تازگی یکی از مولودی ها کباب بوده خواهر و مادرم رفته بودن زودتر از همه
من یکم شرمسارم نمیدونم چرا
حس میکنم هر چقدر که غرور و عزت خواهر و مادرم خدشه دار بشه منم بهم بر میخوره