دوستان میخوام با دقت به حرفامگوش بدین نظر تونو بگید
من چهار ساله ازدواج کردم از یه خانواده خیلی پولدار با یه پسری که نه خونه داشت نه ماشین
سر عقد پدرم بهمون یه کوییک هدیه داد من خودم رانندگی نمیکنم همیشه دست شوهرم هست پدر شوهرم هم ماشین نداشت بعد که خرید برادر سوهرم ماشین شو فروخت ما هر سری مهمونی عروسی پارک مسافرت بوده نود درصد از اول تا الان تنها نبودیم ولی من چون آدم خدا ترسی هستم هیچ وقت فخر نفروختم چون میدونم خدا همون جور که داده همون جور هم بخواد پس میگیره
همیشه عقب نشستم که برادر شوهرم غرور میدونه اش نشکنه تو ماشین گفتیم خندیدیم که سخت شون نباشه مشکلم اینه که شوهرم دیگه زیاده روی میکنه برادر شو که با هم از سرکار میان میرسونه کار هاشو میکنه بعد میبرش خونه دنبال زنش میرن یا میرن میارنش خونه اگر جایی باشه
دیشب من برای شام خیلی منتظر بودم از انتظار دیگه خسته شدم همش به خاطر اونا دیر میاد دیگه باهاش دعوام شد گفتم تو اژانس بقیه نبستی خسته شدم دیگه بچه دارم اونام بچه دارن نمیتونیم باهم بریم ماشین شلوغ میشه سختمه گفت باشه اینجوری بگو همه بفهمن تو بد جنسی خیلی ناراحت شدم چون هیچ وقت بد جنس نبودم وقتی اینجوری گفت تحمل نتونستم بکنم گفتم دیگه حق نداری ماشین من و ببری امروز نبرده عذاب وجدان دارم بگید صادقانه حق با کیه