2789

من یه کاری روقراربودبایکی ازآشناهاانجام بدم امروز رفتم دفترش ومتوجه شدم ک همش به بدنم نگامیکنه ومیخادصمیمی شه وبهم گفت مساعل اینجاروبه مادرت نگو مثل این مردای عوضی ک ب بچه هاتجاوزمیکنن میگن ب مامانت نگو😒هرچندبخاطراین اقامعرفی شدم به یه هلدینگ خیلی بزرگ ولی چون مدام بایدبااین اقادرارتباط میبودم ومنم یه دخترمظلومم واقعا قیدکارو زدمو گفتم دیگ نمیام بنظرتون کاره ددستی کردم یانه

چنان تنهایه تنهایم که انگارنیستم باخود...

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

مراقب باش معلومه یه کاری میخواد بکنه باهاتنرو اگه میتونی

اره تازه مجبوربودم باهاش خارج شهرم برم بخاطرهمین قیداون کاروزدم

چنان تنهایه تنهایم که انگارنیستم باخود...
میگفتی من چیز پنهانی از خانوادم ندارم اگ دست و پاش جمع نکرد بعد قید کارو میزدی

خیلی پروبود ولی جالبیش اینه ک ب مامانم میگفتم این اینجوریه اصلاباورنمیکرد ازبس چهره خوبی براخودش ساخته

چنان تنهایه تنهایم که انگارنیستم باخود...
شک نکن که بهترین کار رو کردی عزیز دلمبه عنوان یه دختر شاغل میگم هیچ چیزی ارزش سلامت روان و امنیتت رو ...

اره بخداتاتکون میخوردم میدیدم داره بدنمونگامیکنه مقتعمو مرتب میکردم به سینه هام نگامیکرد منم واقعامعذب شدم همش میگف صندلیتوبکش جلوترراحت ترسیستموببینی

ب ی بهونه ای سریع جیم زدم ازدفترش واقعادیگ نمیخام ریختشوببینم

چنان تنهایه تنهایم که انگارنیستم باخود...
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز